در من کسی جان میدهد هر شب

در من کسی جان میدهد هر شب
با خاطراتی سرد و تکراری
دیوانه جان کی میشود اصلا
از حال و روزم دست برداری .. ؟

من از تو و این زندگی سیرم
بر باد دادم آشیانم را
میخواستم پَر وا کنی در من
آبی ندیدی آسمـانم را ...

ویرانه ها را خوب میفهمم
استادِ ماندن زیرِ آوارم
لبخند بر لب میزنم اما
دردِ وخیمی در سرم دارم

دردِ وخیمِ در سرم هستی
احساسِ پوچی بینِ اشعارم
پلکی بزن پیش از عبورت یک
مُردن به چشمـانت بدهکارم ..

دلبستگی طعمِ گَسی دارد
با بغض های قصه درگیری
دستت که از دستش جـدا باشد
دستِ خودت را هم نمیگیری ...

ما را به جرمِ عاشقی کُشتند
با چوبه ای از جنسِ ویرانی
حتما تصور میکنی خوبم !
افسوس اصلش را نمیدانی ...

#مریم_قهرمانلو
دیدگاه ها (۸)

افتاده ام در انتهای کوچه ای بن بستاز دست دارم می روم، اصلا ح...

میخواهی دلتنگت نباشمانگار که بخواهی شیروانی های "رشت" خیس نب...

بهش گفتم؛ می ترسم...می ترسم یه روزی بیاد که حضورت رو احساس ن...

اصلأ ما عادت داریمبه ترجمه کردن رفتار دیگران ،اگر اینطور نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط