امیدوارم بتونم خودمو کنترل کنم …

امیدوارم بتونم خودمو کنترل کنم …


بعد از روشن کردن اخرین شمع کمی عقب رفتی تا فضا رو به طور کامل رسد کنی .. همه چی عالی شده بود ، چیدمان گل و شمع ها ، ریسه های طلایی رنگ ، ظروف کریستالی ، همه چی بی نظیر بود ..
لبخندی رضایت بخش روی لب هات شکل گرفت و امید وار بودی این حس خوب به جیسونگ هم منتقل بشه ..
کلی ذوق و هیجان داشتی ، این اولین سالی بود که تولد هان رو باهم جشن میگرفتین ، پس صد خودتو گذاشتی تا همه چی باب میل دوست پسر عزیزت باشه ..
بعد از مطمئن شدن از تزئینات بی نقصت به سمت اتاق خوابت رفتی تا خودت هم اماده شی ..
بعد از کمی نگاه به لباس های گوناگون درون کمدت به نتیجه رسیدی که لباسی سفید رنگ که با تم تولد هم همخونی داشت رو بپوشی ، که البته هدیه خود جیسونگ بود ..
.
.
برای اخرین بار نگاهی به خودت کردی و با رضایت کامل از اتاقت خارج شدی ..
درهمین حین بود که زنگ در به صدا در اومد ، به سمت در ورودی رفتی و با فشردن دستگیره به سمت پایبن در رو باز کردی که چهره ی مردت نمایان شد .. در حالی که چشماش از تعجب گرد شده بود پرسید :

_ کجا قراره بری ؟
+ هیچ جا
_ پس چرا ..
+ بیا تو خودت متوجه میشی عزیزم

دستش رو گرفتی و کشوندیش داخل ، با دیدن گل های مورد علاقش که اطراف خونه چیده شده بودن ، با ذوق به سمتشون رفت ..

_ وای ا.ت باورم نمیشه ، چقدر اینا قشنگن .. چقدر خونه قشنگ شده .. همش کاره خودته ؟ « با ذوق »
+ اوهوم
_ من قربون اون دستای کوچولوت بشم دخترممم
+ خدانکنه عزیزم
_ ولی به چه مناسبت هست ؟

قدم هات رو به سمت هان ورداشتی و خودت رو بهش رسوندی .. دستاش رو توی دستات گرفتی و نوازش کردی .. چشمات رو به چشمای کنجکاو و عجولش دادی و شروع به صحبت کردی :

+ طی این یک سال با تموم مشکلات مختلف و سختی هایی که از طرف کمپانی و کارت بهت منتقل میشد ، باز هم همیشه لبخند روی لبت داشتی و سعی میکردی که حاله بدت روی من تاثیری نداشته باشه ، با مشکلات جنگیدی و حتی خم به ابروت نیاوردی و از همه مهم تر این بود که با همه ی این ها باز هم سعی میکردی پیش من شاد باشی و بخندی و این برام خیلی با ارزشه هان … میدونم که نمیخای بخاطر مشکلات تو من هم حالم بد باشه ولی ازت میخام که منو شریک بدونی در زندگیت ، چه در شادی چه در غم ، و ازت میخام که پیش من خودت باشی ، نیازی به لبخند برای پوشوندن غمت نیست ، من تموم اینهارو از چشمات میفهمم هان .. به منم اجازه بده تا مواقعی که نیازه ازت مراقبت کنم ..
البتههه که اینها به خاطر این موضوع نیست .. دلیلش به دنیا اومدن یک فرشته زمینی در این تاریخه که باعث خوشحالی هزاران انسان روی زمینه … تولدت مبارک هان جیسونگ
_ فقط در قبال این همه لطف و محبتت میتونم بگم که عاشقتم دختر کوچولو

دستش رو دور کمرت حلقه کرد و به خودش نزدیک ترت کرد ، به طوری که نفس های گرمش رو روی صورتت احساس میکردی

_ امیدوارم بتونم خودم رو کنترل کنم وگرنه هفته دیگه باید خبر بارداریتو بهم بدی ملکه

و با مماس قرار دادن لب هاش روی لب هات بوسه ای رو اغاز کرد که اَتَشش هر لحظه باعث داغ تر شدن بدن هاتون میشد …
دیدگاه ها (۵)

انگار واقعا خدا فرشته ای رو برام فرستاده که با بودنش احساس ا...

انگار واقعا خدا فرشته ای رو برام فرستاده که با بودنش احساس ا...

اگه رقاص ماهری هستی باید بتونی توی تخت هم هنرنمایی کنی … همی...

ترجمه : + داداش ، من الان میخام برم بیرون اما هوا بارونیه _ ...

ولی تو زیادی قشنگی «part 2 »

وقتی برات قلدری میکرد ولی...P3فلیکس اون مکان رو ترک کرد و تو...

تکپارتی هان جیسونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط