#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part28
عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر کرده بود، اما حواس هیچکدومتون به فر نبود. دستهای فلیکس هنوز محکم دورت حلقه شده بود و بدنش مثل یه دیوار سنگی و گرم، راهی برای فرار برات باقی نمیذاشت.
فلیکس یهو یکم خودش رو عقب کشید و با نگاهی که حالا دیگه اون مهربونیِ صبحگاهی توش نبود و یه شیطنتِ خطرناک و مردونه جاش رو گرفته بود، تو رو از بالا به پایین نگاه کرد. انگشت شستش رو روی لبای تو کشید و با لحنی که از بم بودنش تهِ دلت لرزید، گفت.
فلیکس: میدونی... کیک هنوز کلی وقت داره تا آماده بشه. به نظرت این زمان اضافه رو چطوری بگذرونیم؟!
تو که هنوز قلبت از بوسهاش تند میزد، خواستی شیطنت کنی
ت.و: خب... میتونیم بریم قهوه درست کنیم؟!
فلیکس یه ابروش رو بالا انداخت و با لبخندی که بوی دردسر میداد، خودش رو بهت نزدیکتر کرد. صورتش رو چسبوند به گوشت و آروم زمزمه کرد.
فلیکس: قهوه؟! ا.ت، من الان خیلی چیزهای دیگهای هوس کردم که اتفاقاً اصلاً تلخ نیستن.
دستش رو از روی کمرت بالا آورد و با نوک انگشتش به آرومی مسیر استخون ترقوهات رو دنبال کرد؛ لمسی که باعث شد بیاختیار تنت مورمور بشه. فلیکس با صدایی بمذکه مستقیم روی اعصابت تأثیر میگذاشت، ادامه داد.
فلیکس: قوانین دیشب رو یادت هست؟! گفتم هر وقت خواستی متوقف کنی فقط کافیه بگی.
نفسهات سنگین شده بود. لبات رو زبوپ زدی و نگاهت رو به چشمهای اون دوختی. فلیکس وقتی دید واکنشت چیه، با یه خندهی کوتاه و مغرورانه، یکی از پاهات رو بین پاهای خودش گرفت و تو رو بیشتر به خودش چسبوند. حالا اون کنترل کاملِ موقعیت رو تو دستش داشت، دقیقاً مثل یه مافیای قدرتمند که میدونه چطور طعمهاش رو به بازی بگیره.
فلیکس: خب؟! چیزی برای گفتن نداری؟! شاید بخوای قانون توقف رو اجرا کنی؟!
تو با شیطنت بهش نگاه کردی و دستت رو دور گردنش حلقه کردی، کشیدیش پایین تا لباتون فاصلهای با هم نداشته باشه.
ت.و: فکر نکنم... فکر کنم دلم میخواد این بازی رو تا آخرش ادامه بدم، ددی.
با شنیدن اون کلمه، برقی که توی چشمهای فلیکس درخشید، خطرناک بود. چشماش تاریکتر شد و دستش رو با قدرت بیشتری پشت گردنت گذاشت.
فلیکس با همون لبخند شیطونش گفت....
فلیکس: خوبه... چون از امروز به بعد، قراره یاد بگیری که وقتی منو با اون کلمات صدا میزنی، باید منتظر عواقبش هم باشی.
صدای تیکِ تایمرِ فر بلند شد، اما هیچکدومتون کوچکترین واکنشی نشون ندادید. فلیکس خیره به لبات، با لحنی که حالا دیگه کاملاً جدی و مالکانه بود، اضافه کرد...
فلیکس: کیک میتونه بسوزه، برام مهم نیست. اما تو... تو همین الانش هم داری کاملاً منو مالِ خودت میکنی.
و قبل از اینکه فرصت کنی نفس بکشی، دوباره با عطش و قدرتی که بوی کنترل و مالکیت میداد، لبات رو شکار کرد. انگار اون صبح، قرار نبود با صبحونه شروع بشه... قرار بود با بازیهای مخصوصِ خودشون شروع بشه.
خب خوشگلا پارت بعدی این رمانمونم گذاشتم
ببخشید اگه بد شده😭😭
امیدوارم خوشتون بیاد😭🎀
اگر خوشتون اومده منتظر پارت بعدی باشید ناناسا🥹🎀
#Part28
عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر کرده بود، اما حواس هیچکدومتون به فر نبود. دستهای فلیکس هنوز محکم دورت حلقه شده بود و بدنش مثل یه دیوار سنگی و گرم، راهی برای فرار برات باقی نمیذاشت.
فلیکس یهو یکم خودش رو عقب کشید و با نگاهی که حالا دیگه اون مهربونیِ صبحگاهی توش نبود و یه شیطنتِ خطرناک و مردونه جاش رو گرفته بود، تو رو از بالا به پایین نگاه کرد. انگشت شستش رو روی لبای تو کشید و با لحنی که از بم بودنش تهِ دلت لرزید، گفت.
فلیکس: میدونی... کیک هنوز کلی وقت داره تا آماده بشه. به نظرت این زمان اضافه رو چطوری بگذرونیم؟!
تو که هنوز قلبت از بوسهاش تند میزد، خواستی شیطنت کنی
ت.و: خب... میتونیم بریم قهوه درست کنیم؟!
فلیکس یه ابروش رو بالا انداخت و با لبخندی که بوی دردسر میداد، خودش رو بهت نزدیکتر کرد. صورتش رو چسبوند به گوشت و آروم زمزمه کرد.
فلیکس: قهوه؟! ا.ت، من الان خیلی چیزهای دیگهای هوس کردم که اتفاقاً اصلاً تلخ نیستن.
دستش رو از روی کمرت بالا آورد و با نوک انگشتش به آرومی مسیر استخون ترقوهات رو دنبال کرد؛ لمسی که باعث شد بیاختیار تنت مورمور بشه. فلیکس با صدایی بمذکه مستقیم روی اعصابت تأثیر میگذاشت، ادامه داد.
فلیکس: قوانین دیشب رو یادت هست؟! گفتم هر وقت خواستی متوقف کنی فقط کافیه بگی.
نفسهات سنگین شده بود. لبات رو زبوپ زدی و نگاهت رو به چشمهای اون دوختی. فلیکس وقتی دید واکنشت چیه، با یه خندهی کوتاه و مغرورانه، یکی از پاهات رو بین پاهای خودش گرفت و تو رو بیشتر به خودش چسبوند. حالا اون کنترل کاملِ موقعیت رو تو دستش داشت، دقیقاً مثل یه مافیای قدرتمند که میدونه چطور طعمهاش رو به بازی بگیره.
فلیکس: خب؟! چیزی برای گفتن نداری؟! شاید بخوای قانون توقف رو اجرا کنی؟!
تو با شیطنت بهش نگاه کردی و دستت رو دور گردنش حلقه کردی، کشیدیش پایین تا لباتون فاصلهای با هم نداشته باشه.
ت.و: فکر نکنم... فکر کنم دلم میخواد این بازی رو تا آخرش ادامه بدم، ددی.
با شنیدن اون کلمه، برقی که توی چشمهای فلیکس درخشید، خطرناک بود. چشماش تاریکتر شد و دستش رو با قدرت بیشتری پشت گردنت گذاشت.
فلیکس با همون لبخند شیطونش گفت....
فلیکس: خوبه... چون از امروز به بعد، قراره یاد بگیری که وقتی منو با اون کلمات صدا میزنی، باید منتظر عواقبش هم باشی.
صدای تیکِ تایمرِ فر بلند شد، اما هیچکدومتون کوچکترین واکنشی نشون ندادید. فلیکس خیره به لبات، با لحنی که حالا دیگه کاملاً جدی و مالکانه بود، اضافه کرد...
فلیکس: کیک میتونه بسوزه، برام مهم نیست. اما تو... تو همین الانش هم داری کاملاً منو مالِ خودت میکنی.
و قبل از اینکه فرصت کنی نفس بکشی، دوباره با عطش و قدرتی که بوی کنترل و مالکیت میداد، لبات رو شکار کرد. انگار اون صبح، قرار نبود با صبحونه شروع بشه... قرار بود با بازیهای مخصوصِ خودشون شروع بشه.
خب خوشگلا پارت بعدی این رمانمونم گذاشتم
ببخشید اگه بد شده😭😭
امیدوارم خوشتون بیاد😭🎀
اگر خوشتون اومده منتظر پارت بعدی باشید ناناسا🥹🎀
- ۲۱۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط