کرامت امام(ع)

کرامت امام(ع)

علی بن زید گفت: من اسبی داشتم و بدان می نازیدم و در هر جا از او سخن می گفتم. یک روز خدمت ابومحمد علیه السلام رسیدم. به من فرمود اسبت چه شد؟ گفتم آن را دارم و هم اکنون بر در خانه شماست. فرمود: تا شب نرسیده، اگر خریداری پیدا شد آن را عوض کن و تأخیر مکن. در آن هنگام کسی بر ما وارد شد و رشته سخن را برید. من اندیشناک برخاستم و به خانه رفتم و به برادرم گزارش دادم. در پاسخ من گفت: من نمی دانم چه بگویم. از فروشش به مردم دریغم آمد. چون شب شد نوکری که آن اسب را تیمار می کرد آمد و گفت: ارباب! اسبت مرد. مرا غم فرا گرفت و دانستم امام از گفتار خود این را در نظر داشته است.
دیدگاه ها (۱)

از محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر نقل شده است که...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

قصه سیزدهم: امام حسن مجتبی (ع)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

فاصله یک لبخند تا جنون

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط