p5
یونا به آرامی به کایان نگاه کرد. نگاهی که انگار داشت از میانِ پوست و استخوانِ او عبور میکرد. او حتی کلمهای برای پاسخ به کایان مصرف نکرد. در عوض، دوباره چشمانش را به ارشد خاندان بنگ دوخت و با آرامشی مرگبار گفت:«پس… شما دنبالِ چیزِ دیگهای هستین.»او این را بدون اینکه هیچ توضیحی بدهد، بدون اینکه حتی به بحثِ کایان پاسخی بدهد، گفت. یونا به آرامی از روی صندلی بلند شد. قامتِ کوتاه اما پرجذبهاش، در آن لحظه تمامِ فضای اتاق را پر کرد. او با وقارِ یک ملکه که از یک میهمانیِ بیارزش خسته شده باشد، شروع به عقبنشینی کرد.او به سمت خروجی حرکت کرد. کنجی، که نگاهِ همه را که با دهانی باز و حیرتزده به رفتنِ او خیره شده بودند، حس میکرد، بلافاصله بلند شد و در کنار یونا قرار گرفت.یونا در حالی که پشت به آنها بود، گویی با هر قدمش میگفت: «من به شما نیاز ندارم، شما به من نیاز دارید.»در حالی که او و کنجی از سالن خارج میشدند، بنگچان در جای خود خشک شده بود. او به جای خشم، با یک هیجانِ جدید روبرو بود. او به لئو نگاه کرد که زیر لب میگفت: «خوب بود… واقعاً خوب بود.»اما بنگچان فقط به درِ بسته خیره شده بود. او برای اولین بار در زندگیاش، حس کرده بود که با چیزی فراتر از یک زن، با یک “قدرتِ مهارناپذیر” روبرو شده است. و این، همان چیزی بود که او را تا مرزِ فروپاشیِ منطقش، به سمت یونا میکشید.سکوتِ سنگینِ پس از مذاکره، تنها با صدای برخوردِ ظریفِ کریستالها در دستِ خدمتکاران شکسته شد. اما این آرامش، تنها پوستهای نازک بود که روی یک اقیانوس از نیتهای کثیف کشیده شده بود.کایان، در حالی که در گوشهای از سالن با نگاهی سرد و بیرحم، سیگنالی را از طریق ساعتِ مچیِ پیشرفتهاش ارسال کرد، لبخندی نامحسوس بر لبانش نشست. او نمیخواست فقط یونا را از میدان قدرت کنار بزند؛ او میخواست یونا را “ناپدید” کند تا خود، به عنوان ناجیِ خاندان، بر تخت بنشیند.ناگهان، صدای شیشهی شکسته و فریادی که از ورودیِ حاشیه سالن بلند شد، سکوت را در هم شکست. پنجرههای بزرگِ سالن با صدای مهیبی خرد شدند و مهرههای سیاهی که لباسهای خدمه را به تن داشتند، با سلاحهای خود به داخل هجوم آوردند. آنها از میانِ جمعیتِ وحشتزده، با هدفِ مشخصی حرکت میکردند: یونا.“حمله کنید! هدف، دخترِ کانگ!” صدای یکی از مهاجمان بلند شد.
- ۱۳۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط