p6
p6
=هرچی تو بگی....دوست من
_اوه انقد ادبی حرف نزن
هردو آروم خندیدیم
رز لباس مشکیه بلندی از توی یکی از ده ها کمد برداشت و به سمتم اومد.
=به نظرم این بهت میاد....توی تموم مهمونی های این خاندان همه همیشه لباس مشکی میپوشن
با ذوق به لباس نگاه کردم،روی لباس تور براقی کار شده بود و آستینش بلند بود.لباس ساده اما فوق العاده شیکی بود،لباسی که باورم نمیشه میتونم بپوشمش
رز به سمت اتاق کوچیک پرده داری اشاره کرد
=میتونی اونجا لباستو بپوشی بعدشم من میام لباسو کاملا تو تنت درست میکنم
به سمت اتاق رفتم و لباسو پوشیدم و از توی اتاق بیرون اومدم
رز چشماش گرد شد
=ربکا....فوق العاده شدییی
به سمت آینه قدی رفتم خودمو توش کامل دیدم
_این فوق العادهسسسس....باورم نمیشه همچین چیزیو من پوشیده باشم
رز با خنده به سمت اومد و آستین های لباس رو کامل درست کرد و بعد دوباره روی صندلی میز آینه نشستم و رز با وسایل های عجیب غریبی شروع به آرایش کردنم کرد
=بانو گفتن سنتو با آرایش و لباست بالا نبرم،واسه همین کم آرایشت میکنم
با اینکه چیز خاصی از حرفاش نفهمیدم سری تکون دادم و لبخند زدم
بعد از اینکه کارش تموم شد به خودم توی آینه نگاهی انداختم
فوق العاده خوشگل شده بودم
مژه هام تیره تر شده بودن و به سمت بالا داده شده بودن،یه خط چشم نازک کشیده بود و لبام براق تر شده بود
_رز.....این عالیههههه
لبخند پر رنگی زد
=نظرت چیه؟البته هنوز دوتا چیز کم داری
به سمت طبقه کفش ها رفت و کفش مشکی ای رو برداشت.زیر کفش قرمز تیره رنگ بود و از بالا تا پایین پاشنه کفش نماد یه خنجر معلوم بود
=این کفش چزاره پاچوتیه،بنظرم این برازندهته
لبخند زدم و کفش رو پام کردم.پاشنهی زیاد بلندی نداشت ولی فوق العاده زیبا بود.
=ربکا...بیا اینجا
به سمتش رفتم .راه رفتن با این کفشا بیشتر از چیزی که فک میکردم سخته
_این چه کفشیههه....چرا نمیشه راه رفت
رز خندید
=مدلشه عادت میکنی
=هرچی تو بگی....دوست من
_اوه انقد ادبی حرف نزن
هردو آروم خندیدیم
رز لباس مشکیه بلندی از توی یکی از ده ها کمد برداشت و به سمتم اومد.
=به نظرم این بهت میاد....توی تموم مهمونی های این خاندان همه همیشه لباس مشکی میپوشن
با ذوق به لباس نگاه کردم،روی لباس تور براقی کار شده بود و آستینش بلند بود.لباس ساده اما فوق العاده شیکی بود،لباسی که باورم نمیشه میتونم بپوشمش
رز به سمت اتاق کوچیک پرده داری اشاره کرد
=میتونی اونجا لباستو بپوشی بعدشم من میام لباسو کاملا تو تنت درست میکنم
به سمت اتاق رفتم و لباسو پوشیدم و از توی اتاق بیرون اومدم
رز چشماش گرد شد
=ربکا....فوق العاده شدییی
به سمت آینه قدی رفتم خودمو توش کامل دیدم
_این فوق العادهسسسس....باورم نمیشه همچین چیزیو من پوشیده باشم
رز با خنده به سمت اومد و آستین های لباس رو کامل درست کرد و بعد دوباره روی صندلی میز آینه نشستم و رز با وسایل های عجیب غریبی شروع به آرایش کردنم کرد
=بانو گفتن سنتو با آرایش و لباست بالا نبرم،واسه همین کم آرایشت میکنم
با اینکه چیز خاصی از حرفاش نفهمیدم سری تکون دادم و لبخند زدم
بعد از اینکه کارش تموم شد به خودم توی آینه نگاهی انداختم
فوق العاده خوشگل شده بودم
مژه هام تیره تر شده بودن و به سمت بالا داده شده بودن،یه خط چشم نازک کشیده بود و لبام براق تر شده بود
_رز.....این عالیههههه
لبخند پر رنگی زد
=نظرت چیه؟البته هنوز دوتا چیز کم داری
به سمت طبقه کفش ها رفت و کفش مشکی ای رو برداشت.زیر کفش قرمز تیره رنگ بود و از بالا تا پایین پاشنه کفش نماد یه خنجر معلوم بود
=این کفش چزاره پاچوتیه،بنظرم این برازندهته
لبخند زدم و کفش رو پام کردم.پاشنهی زیاد بلندی نداشت ولی فوق العاده زیبا بود.
=ربکا...بیا اینجا
به سمتش رفتم .راه رفتن با این کفشا بیشتر از چیزی که فک میکردم سخته
_این چه کفشیههه....چرا نمیشه راه رفت
رز خندید
=مدلشه عادت میکنی
- ۶۹۴
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط