رمان نوری در درون تاریکی
رمان (نوری در درون تاریکی)
پارت 1
(حالت عادیه داستان)
*ایزوکو خمیازه عمیقی میکشه اروم از روی تختش بلند میشه و میره دوش میگیره و بعد
از حموم میاد بیرون لباش فرم جدیدش رو
میپوشه و میره طبقه پایین*
ایزوکو: سلام مامان صبح بخیر
مادرش: سلام پسرم غذاتات و و اماده شو
که بریی!
ایزوکو: باشه..
*ایزوکو غذاش رو تموم میکنه کیفش رو برمیداره و میره کفشاش رو میپوشه.خداحافظی میکنه و از در میره بیرون*
کمی بعد اونور تر یه صدای آشنایی به گوشش میرسه؛ایزوکو کمی میره جلوتر و با صحنه خیلی خیلی غافلگیر کننده روبه رو میشه*
باکوگو اونجا بود.و داشت سر یکی از کارمند های فست فودی دعوا میکرد*
ایزوکو: عه..سلامم کاچانن..
باکوگو اروم برمیگرده،اروم نیشخند میزنه*
باکوگو: هی دکو (با ذوق زیاد)
*ایزوکو میدوه سمت باکوگو.بغلش میکنه.
چند دقیقه همونطوری میمونن و بلاخره بعد سکوتی عجیب به خودشون میان*
ایزوکو: کاچان تو داری میری خوابگاه ؟
باکوگو: اره نفله انگار تو هم داری برمیگردی !
ایزوکو: اره..خب..
*باکوگو چیزی نمیگه و فقط نیشخند میزنه
باکوگو اروم دستش رو میبره کنار دست ایزوکو و دستش رو میگیره.ایزوکو خیلی خوشحال میشه.*
ایزوکو: کاچان..یه سوال..
باکوگو: بله
ایزوکو : این هفته کسی تو خوابگاه نیست و همه رفتن یه سر به خونه هاشون بزنن و من و تو تو خوابگاه تنهاییم..خواستم..بگم که..
بقیه اش پارت بعد✨
درست میگفتید خیلی حال میده به جاهای حساسش میرسه رمان و تموم کنیاا👍🏻🤡
پارت 1
(حالت عادیه داستان)
*ایزوکو خمیازه عمیقی میکشه اروم از روی تختش بلند میشه و میره دوش میگیره و بعد
از حموم میاد بیرون لباش فرم جدیدش رو
میپوشه و میره طبقه پایین*
ایزوکو: سلام مامان صبح بخیر
مادرش: سلام پسرم غذاتات و و اماده شو
که بریی!
ایزوکو: باشه..
*ایزوکو غذاش رو تموم میکنه کیفش رو برمیداره و میره کفشاش رو میپوشه.خداحافظی میکنه و از در میره بیرون*
کمی بعد اونور تر یه صدای آشنایی به گوشش میرسه؛ایزوکو کمی میره جلوتر و با صحنه خیلی خیلی غافلگیر کننده روبه رو میشه*
باکوگو اونجا بود.و داشت سر یکی از کارمند های فست فودی دعوا میکرد*
ایزوکو: عه..سلامم کاچانن..
باکوگو اروم برمیگرده،اروم نیشخند میزنه*
باکوگو: هی دکو (با ذوق زیاد)
*ایزوکو میدوه سمت باکوگو.بغلش میکنه.
چند دقیقه همونطوری میمونن و بلاخره بعد سکوتی عجیب به خودشون میان*
ایزوکو: کاچان تو داری میری خوابگاه ؟
باکوگو: اره نفله انگار تو هم داری برمیگردی !
ایزوکو: اره..خب..
*باکوگو چیزی نمیگه و فقط نیشخند میزنه
باکوگو اروم دستش رو میبره کنار دست ایزوکو و دستش رو میگیره.ایزوکو خیلی خوشحال میشه.*
ایزوکو: کاچان..یه سوال..
باکوگو: بله
ایزوکو : این هفته کسی تو خوابگاه نیست و همه رفتن یه سر به خونه هاشون بزنن و من و تو تو خوابگاه تنهاییم..خواستم..بگم که..
بقیه اش پارت بعد✨
درست میگفتید خیلی حال میده به جاهای حساسش میرسه رمان و تموم کنیاا👍🏻🤡
- ۱.۷k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط