داستان کابوس عشق پارت ۴

داستان کابوس عشق پارت ۴

ادامه: سوزی تو ذهنش: بابا........او.....اون واقعا خودشه. اون بابای سوزی بود به همراه با یه خانم که مو هاش قهوه ای. بود و یه لباس بلند قرمز پوشیده بو و اون ها دست های همدیگه رو گرفته بودن. و یه پسره کوچیک که اونم موهاش قهوه ای بود و ۱۱ سالش بود اونا نشستن. سوزی هنوز تو شوک بود. یکنفر: هی سوزی میتونی منو بدی سر اون میز. سوزی: چ.......چ......چیییییی من بدم؟ یکنفر: آخه تو تنها نفری هستی که آزادی. سوزی: ام.............. با...باشه. سوزی یکی از منو ها رو برداشت و با شدت عصبانیت به سمت میز رفت . منو رو کوبوند روی میز و با قیافه ی مثلا خوشحال گفت: بفرمایید چی میل دارید؟ پدر سوزی سوزی رو نشناخته بود. سفارششون رو دادن و سوزی رفت که حاضرشون کنه. وقتی داشت حاضر میکرد تو ذهنش گفت: ی....یعنی اون مرتیکه که مثلا بابای منه من و مامانم رو ول کرد بعد سال ها و رفت با یکنفر دیگه ازدواج کرد. از اونورم که مایکل اومد سمت سوزی و دم گوشش گفت : درست تر با مشتری ها رفتار کن. فهمیدی؟ سوزی خیییییییییییلی عصبانی و اصلا حوصله ی حرف های تکراریه مایکل رو نداشت. یقش رو با عصبایینت گرفت . ( تصویر دوم) مایکل: هی...هی چته زنیکه یقمو ول کن! سوزی با عصبانیت: ببین مایکل من الان خیییلی عصبانیم و حوصله ی حرف های مزخرف و تکراریه تو رو ندارم. پس آروم بگیر و کاری به من نداشته باش. اونا بهم خییلی نزدیک بودن.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها. بنظرتون داستان کابوس عشق خوبه آیا؟ دوستش دارین یا نه...

داستان کابوس عشق فصل۲ پارت۳ ادامه: فردا شد. سوزی از خواب بید...

پارت۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط