Love between fire and shadows
Love between fire and shadows
عشق میان آتش و سایه ها
. Part: 5.
روز بعد، وقتی مینجی وارد کلاس شد، همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید... جز یه چیز.
روی نیمکتش یه کاغذ کوچیک بود.
روی اون با خطی تمیز نوشته شده بود:
«هیچ کس ازت محافظت نمی کنه، جز همون کسی که باید ازش بترسی.»
او با توجه برگه رو توی جیبش گذاشت.
وقتی سرش رو بالا اورد، کوک روبه روش نشست، هدفون توی گوشش، ونگاهی خنثی بهش انداخت.
اما فقط خودش میدونست اون نوشته رو کی گذاشته...
صبح بعد از ماجرای تیراندازی، مدرسه پر از شایعات بود.
همه درباره ی شب گذشته حرف می زدن. اما هیچ کس واقعیت رو نمی دونست.
مینجی نشسته بود پشت نیمکتش و قلبش هنوز ازهیجان شب قبل تند می زد.
صدای زنگ کلاس قطع شد، اما هنوز نتونسته بود تمرکز کنه.
یه لحظه چشمش به کوک افتاد که از کنارش رد می شد، سرش پایین بود و نگاهش به دفترچه ای بود که همیشه با خودش داشت.
مینجی یه نفس عمیق کشید. نمیخواست دوباره نگران بشه، ولی نمی تونست از فکر اون پسر در بیاد.
ظهر، وقتی مینجی از کتاب خونه بیرون میومد، متوجه شد چند نفر مشکوک دنبالش هستن.
قلبش بالا زده بود. هنوز دستش توی جیبش بود که تلفن زنگ زد.
روی صفحه اسم کوک نوشته شده بود.
با لرز به گوشی نگاه کرد و گوش داد:
«زود فرار کن... بیرون. پشت مدرسه.»
قبل از اینکه سوالی بپرسه، صدای جیغ و موتور بلند شد.
جونگ کوک از گوشه ی خیابون اومد، دستش رو گرفت و گفت:
«هیچ کدوم از حرف هات رو الان نزن. فقط راه برو!»
آن دو در کوچه های تاریک و باریک دویدند.
مینجی هر بار نزدیک می شد، متوجه شد که قلبش برای کوک تندتر می زد.
اما هنوز نمی دانست چرا.
دوست داشت نفس بکشه، ولی کوک او را به گوشه ای کشید و گفت:
«ساکت باش... اونا هنوز دنبالت هستن.»
مینجی نفسش را حبس کرد و نگاهش روبه چشمای سرد اما پر از احساس کوک دوخت.
جونگ کوک دستش رو روی شونه ی مینجی گذاشت و گفت:
«نمیزارم آسیب ببینی.»
مینجی قلبش لرزید.
برای اولین بار، فهمید این پسر مرموز و خشن، واقعا برای محافظت از اون اینجا بود...
ونه فقط برای انتقام.
لحظه ای که دشمن ها کمی دور شدند، کوک بهش نزدیک شد.
دستش رو گرفت و نگاهش مستقیم در چشمای سبز مینجی دوخته شد:
«تو... برای من فقط یه هدف نیستی. ولی نمی تونم بذارم بفهمی.
چون اگه بفهمی، همه چیز خراب می شد... حتی خودم.»
مینجی نفسش رو گرفت. احساس می کرد دنیا دورش می چرخه، و قلبش بین ترس و هیجان گیر کرده.
با صدای اروم گفت:
«من... نمی فهمم چرا... اما نمیخوام تنها باشم.»
کوک نزدیک تر شد. لب هایش نزدیک لب های مینجی بود.
چشماشون در هم قفل شد.
صدای باد و دور موتور هنوز شنیده می شد، اما لحظه برای هر دو انگار متوقف شده بود.
کوک زیر لب گفت:
«لعنت بهش... تو داری کارم رو سخت می کنی.»
و در همان لحظه، تنها چیزی که هر دو حس کردند، تپش قلبشان بود سریع، شدید، و غیر قابل کنترل.
عشق میان آتش و سایه ها
. Part: 5.
روز بعد، وقتی مینجی وارد کلاس شد، همه چیز مثل همیشه به نظر می رسید... جز یه چیز.
روی نیمکتش یه کاغذ کوچیک بود.
روی اون با خطی تمیز نوشته شده بود:
«هیچ کس ازت محافظت نمی کنه، جز همون کسی که باید ازش بترسی.»
او با توجه برگه رو توی جیبش گذاشت.
وقتی سرش رو بالا اورد، کوک روبه روش نشست، هدفون توی گوشش، ونگاهی خنثی بهش انداخت.
اما فقط خودش میدونست اون نوشته رو کی گذاشته...
صبح بعد از ماجرای تیراندازی، مدرسه پر از شایعات بود.
همه درباره ی شب گذشته حرف می زدن. اما هیچ کس واقعیت رو نمی دونست.
مینجی نشسته بود پشت نیمکتش و قلبش هنوز ازهیجان شب قبل تند می زد.
صدای زنگ کلاس قطع شد، اما هنوز نتونسته بود تمرکز کنه.
یه لحظه چشمش به کوک افتاد که از کنارش رد می شد، سرش پایین بود و نگاهش به دفترچه ای بود که همیشه با خودش داشت.
مینجی یه نفس عمیق کشید. نمیخواست دوباره نگران بشه، ولی نمی تونست از فکر اون پسر در بیاد.
ظهر، وقتی مینجی از کتاب خونه بیرون میومد، متوجه شد چند نفر مشکوک دنبالش هستن.
قلبش بالا زده بود. هنوز دستش توی جیبش بود که تلفن زنگ زد.
روی صفحه اسم کوک نوشته شده بود.
با لرز به گوشی نگاه کرد و گوش داد:
«زود فرار کن... بیرون. پشت مدرسه.»
قبل از اینکه سوالی بپرسه، صدای جیغ و موتور بلند شد.
جونگ کوک از گوشه ی خیابون اومد، دستش رو گرفت و گفت:
«هیچ کدوم از حرف هات رو الان نزن. فقط راه برو!»
آن دو در کوچه های تاریک و باریک دویدند.
مینجی هر بار نزدیک می شد، متوجه شد که قلبش برای کوک تندتر می زد.
اما هنوز نمی دانست چرا.
دوست داشت نفس بکشه، ولی کوک او را به گوشه ای کشید و گفت:
«ساکت باش... اونا هنوز دنبالت هستن.»
مینجی نفسش را حبس کرد و نگاهش روبه چشمای سرد اما پر از احساس کوک دوخت.
جونگ کوک دستش رو روی شونه ی مینجی گذاشت و گفت:
«نمیزارم آسیب ببینی.»
مینجی قلبش لرزید.
برای اولین بار، فهمید این پسر مرموز و خشن، واقعا برای محافظت از اون اینجا بود...
ونه فقط برای انتقام.
لحظه ای که دشمن ها کمی دور شدند، کوک بهش نزدیک شد.
دستش رو گرفت و نگاهش مستقیم در چشمای سبز مینجی دوخته شد:
«تو... برای من فقط یه هدف نیستی. ولی نمی تونم بذارم بفهمی.
چون اگه بفهمی، همه چیز خراب می شد... حتی خودم.»
مینجی نفسش رو گرفت. احساس می کرد دنیا دورش می چرخه، و قلبش بین ترس و هیجان گیر کرده.
با صدای اروم گفت:
«من... نمی فهمم چرا... اما نمیخوام تنها باشم.»
کوک نزدیک تر شد. لب هایش نزدیک لب های مینجی بود.
چشماشون در هم قفل شد.
صدای باد و دور موتور هنوز شنیده می شد، اما لحظه برای هر دو انگار متوقف شده بود.
کوک زیر لب گفت:
«لعنت بهش... تو داری کارم رو سخت می کنی.»
و در همان لحظه، تنها چیزی که هر دو حس کردند، تپش قلبشان بود سریع، شدید، و غیر قابل کنترل.
- ۸۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط