ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو نمی بستم....


ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم...



امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان, چشمانم پر از اشک نمی شود...
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم...



امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام،
هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
دیدگاه ها (۳۱)

حالا که دست هایت چتر نمی شوند... حالا که نگاهت ستاره نمی با...

تنها بودن قدرت می خواهد و من قدرتمندم... این قدرت را کسی ب...

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید, و به جاش...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! ...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط