پاییز رسیده است و هنوز هم طبق روال همیشگی، پیر مردی با عص

پاییز رسیده است و هنوز هم طبق روال همیشگی، پیر مردی با عصای چوبی اش در خواب های من راه می رود. پیر مردی که فقط یک نیمه از صورتش معلوم است. همان نیمه عاشقش. میان سرفه هایش می خندد یا میان خنده هایش سرفه می کند. کسی نمی داند.
سال ها پیش چارچوب در وقتی به سمت خواب های من بدرقه اش می کرد قاب چوبی همین عکس بود. همیشه پشت سرم صدای خس خس نفس هایش را می شنیدم. اما هنوز خواب از سرم نپریده بود که او ناپدید می شد. هنوز هم طبق روال شب های قبل میان جمله های عاشقانه ام لبخند می زند. می خندد و سرفه می کند. سرفه می کند و می خندد. برای دلتنگی هایم مرهمی جز همان آب نبات های رنگارنگی که توی جیب کتش بود ندارد.
پاییز رسیده است. باور می کنی؟ چشم بر هم زدیم و به فصل سوم رسیدیم. و عین خیالمان هم نیست که با همیم یا بی هم. صدای عصایش و صدای سرفه های مداومش به گوش می رسد. پیر مرد عصا زنان وارد خواب های من می شود تا پاییز را دو دستی تقدیمم کند. شک ندارم یک بغل باران با خودش آورده و منتظر است تا من به خواب بروم.
#رادیو هفت
دیدگاه ها (۱)

پاییز یعنی دلتنگی های گاه و بی گاه. یعنی حس اینکه مدام فکر ک...

یادت هست؟ آن غروب داغ مرداد. همان وقت که نشسته بودیم دو سوی ...

سی سالگی به بعد که عاشق شوی، دیگر اسمش را نمی‌نویسی کفِ دستت...

چیزهایی که از تو می خواهم زیاد نیستند اما نخواسته هایم از تو...

یاد او

Investing with family | سرمایه گزاری با خانوادهPart oneکره ج...

𝓟𝓪𝓻𝓽 1{خوب قبلش یه توضیحی بدم بعد بریم سراغ فیک طبق در خواست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط