°○☆save me☆○° °○☆part 1☆○°

°○☆save me☆○° °○☆part 1☆○°

یوکی از ۶ سالگی در پرورشگاه بود چون پدر مادرش اونو نمیخواستن یوکی توی پرورشگاه خیلی تنها بود و یه دفعه که یه گوشه داشت گریه میکرد ایزانا اومد کنارش نشست
ایزانا : حالت خوبه؟
یوکی : آره خوبم میشه لطفا تنهام بزاری
ایزانا : مطمئنی ؟
یوکی : آره فقط برو
ایزانا : تا وقتی نگی چی شده نمیرم
*یوکی سرش رو بالا آورد و ایزانا رو دید که با نگرانی نگاهش می کرد یوکی فورا اشک هاش رو پاک کرد و یه لبخند مصنوعی زد*
یوکی : من خوبم نمی خواد اکلی خود رد به خاطر چیز بیهوده ای مثل من ناراحت کنی و نگران بشی
ایزانا : چی شده؟ بازم مادر آلنا بهت زور گفته ؟
یوکی : چی ؟ نه . وایسا تو از کجا میدونی اون به من زور میگه؟
ایزانا : بعضی وقتا میدیدم که با اون میرفتی توی کلیسا و وقتی برمیگشتی بدنت کبود بود و چشمات اشک آلود
*یوکی سکوت کرد*
ایزانا : چرا اینکارو باهات میکنه؟
*اشک های یوکی داشتن جاری میشدن اما سعی کرد جلوشون رو بگیره*
ایزانا : لازم نیست جلو اشک هات رو بگیری میتونی گریه کنی اشکال نداره
*ایزانا سر یوکی رو نوازش کرد . یوکی از این حرکت شوکه شد اما یه احساس خوبی داشت یه چیزی مثل حس امنیت*
_از اون روز به بعد یوکی و ایزانا همیشه باهم بودن و باهم بازی میکردن غم ها شادی هاشون رو باهم به اشتراک میگذاشتن کم کم یوکی به ایزانا علاقه مند شد تا اینکه دوسال بعد در یک روز بارانی اتفاقی ناگوار افتاد..........
دیدگاه ها (۲)

°○☆save me☆○° °○☆part 2☆○°توی یه روز بارونی که یوکی و ای...

°○☆save me☆○° °○☆part 3☆○°بعد از اینکه اون زن و شوهر رفت...

خب بچه ها قبل از اینکه پارت بعدی سناریو رو بزارم میخوام به ر...

اسم بازی : Homiciperلینک دانلود بازی pc : https://s9.uupload...

°○☆save me☆○° °○☆part 5☆○°یه روز که ساعت حدوداً ۶ بود یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط