پارت ۳۱
پارت ۳۱
سه روز از رفتن تهیونگ به بوسان گذشت.
عمارت خلوت بود. نگهبانها سر جایشان. خدمتکارها کارشان را میکردند. اما چیزی توی هوا بود. سکوتی که سنگینتر از قبل.
جونگ کوک هر روز توی اتاقش میماند. کتاب میخواند. به پنجره نگاه میکرد. به دست تهیونگ فکر میکرد که روی پیشانیاش بوسه زده بود.
شب سوم، گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس.
«بله؟»
صدای تهیونگ بود. خسته. «تنهایی؟»
جونگ کوک لبخند زد. تهیونگ نمیدید اما انگار حس کرد.
«آره. تو کجایی؟»
«هتل. فردا صبح برمیگردم.» مکثی کرد. «دلم... برات تنگ شده.»
جونگ کوک نفسش را حبس کرد. تهیونگ این کلمه را نگفته بود. هیچوقت.
«منم همینطور.»
سکوت. سکوت خوبی بود.
«برو بخواب. صبح میبینمت.»
گوشی قطع شد. جونگ کوک گوشی را چسباند به سینهاش. همانطور خوابید.
---
صبح شد. جونگ کوک زود بیدار شد.
رفت پایین. توی سالن غذاخوری نشست. منتظر بود.
ساعت ۱۰ بود که ماشین تهیونگ وارد شد.
جونگ کوک از جا بلند شد. دوید سمت در.
تهیونگ پیاده شد. خسته بود. لباس چروک. ریش سبز زده بود. جونگ کوک را که دید، ایستاد.
چند ثانیه نگاهش کرد. بعد رفت جلو و بدون هیچ کلمه ای، جونگ کوک را بغل کرد.
محکم. طوری که نفس جونگ کوک بند آمد.
«دلم برات تنگ شده بود.» توی گوشش گفت.
جونگ کوک دستش را کشید روی پشت تهیونگ. «میدونم.»
همانطور ماندند. توی راهرو عمارت. جلوی خدمتکارها و نگهبانها.
کسی جرأت نکرد نگاه کند.
بالاخره تهیونگ رهایش کرد. دستش را گرفت و برد داخل.
«چیزی پیدا کردم توی بوسان.»
«چی؟»
تهیونگ پوشهای را از کیفش درآورد. باز کرد.
توی پوشه عکس بود. عکس یک زن. موهای سفید. صورت چروکیده. چشمهایی شبیه تهیونگ.
«مادرت؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ سرش را تکان داد. «نه. کسی که مادرم را بیست و دو سال پیش دیده. آخرین کسی بوده قبل از اینکه پدرم اون رو قایم کنه.»
جونگ کوک عکس را برداشت. پشت عکس یک آدرس نوشته بود.
«میخوای بری اونجا؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک.
«ما میریم. با هم.»
آن شب، شام را توی اتاق تهیونگ خوردند. روی زمین نشسته بودند. غذا ساده بود اما جونگ کوک یادش نمیرود.
تهیونگ برنج را برداشت و گذاشت توی کاسه جونگ کوک. اولین بار بود.
«خودت بخور. نذار سرد بشه.»
جونگ کوک به کاسه نگاه کرد. به دست تهیونگ.
چیزی توی گلویش گرفت.
نه از غم. از چیز دیگری. از همان حسی که اسمش را بلد نبود اما توی سینهاش ریشه دوانده بود.
فردا میرفتند دنبال مادر تهیونگ. فردا شاید همه چیز عوض میشد.
اما امشب... امشب فقط همین بود. دو نفر. یک کاسه برنج. و سکوتی که پر از حرفهای نگفته بود.
سه روز از رفتن تهیونگ به بوسان گذشت.
عمارت خلوت بود. نگهبانها سر جایشان. خدمتکارها کارشان را میکردند. اما چیزی توی هوا بود. سکوتی که سنگینتر از قبل.
جونگ کوک هر روز توی اتاقش میماند. کتاب میخواند. به پنجره نگاه میکرد. به دست تهیونگ فکر میکرد که روی پیشانیاش بوسه زده بود.
شب سوم، گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس.
«بله؟»
صدای تهیونگ بود. خسته. «تنهایی؟»
جونگ کوک لبخند زد. تهیونگ نمیدید اما انگار حس کرد.
«آره. تو کجایی؟»
«هتل. فردا صبح برمیگردم.» مکثی کرد. «دلم... برات تنگ شده.»
جونگ کوک نفسش را حبس کرد. تهیونگ این کلمه را نگفته بود. هیچوقت.
«منم همینطور.»
سکوت. سکوت خوبی بود.
«برو بخواب. صبح میبینمت.»
گوشی قطع شد. جونگ کوک گوشی را چسباند به سینهاش. همانطور خوابید.
---
صبح شد. جونگ کوک زود بیدار شد.
رفت پایین. توی سالن غذاخوری نشست. منتظر بود.
ساعت ۱۰ بود که ماشین تهیونگ وارد شد.
جونگ کوک از جا بلند شد. دوید سمت در.
تهیونگ پیاده شد. خسته بود. لباس چروک. ریش سبز زده بود. جونگ کوک را که دید، ایستاد.
چند ثانیه نگاهش کرد. بعد رفت جلو و بدون هیچ کلمه ای، جونگ کوک را بغل کرد.
محکم. طوری که نفس جونگ کوک بند آمد.
«دلم برات تنگ شده بود.» توی گوشش گفت.
جونگ کوک دستش را کشید روی پشت تهیونگ. «میدونم.»
همانطور ماندند. توی راهرو عمارت. جلوی خدمتکارها و نگهبانها.
کسی جرأت نکرد نگاه کند.
بالاخره تهیونگ رهایش کرد. دستش را گرفت و برد داخل.
«چیزی پیدا کردم توی بوسان.»
«چی؟»
تهیونگ پوشهای را از کیفش درآورد. باز کرد.
توی پوشه عکس بود. عکس یک زن. موهای سفید. صورت چروکیده. چشمهایی شبیه تهیونگ.
«مادرت؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ سرش را تکان داد. «نه. کسی که مادرم را بیست و دو سال پیش دیده. آخرین کسی بوده قبل از اینکه پدرم اون رو قایم کنه.»
جونگ کوک عکس را برداشت. پشت عکس یک آدرس نوشته بود.
«میخوای بری اونجا؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک.
«ما میریم. با هم.»
آن شب، شام را توی اتاق تهیونگ خوردند. روی زمین نشسته بودند. غذا ساده بود اما جونگ کوک یادش نمیرود.
تهیونگ برنج را برداشت و گذاشت توی کاسه جونگ کوک. اولین بار بود.
«خودت بخور. نذار سرد بشه.»
جونگ کوک به کاسه نگاه کرد. به دست تهیونگ.
چیزی توی گلویش گرفت.
نه از غم. از چیز دیگری. از همان حسی که اسمش را بلد نبود اما توی سینهاش ریشه دوانده بود.
فردا میرفتند دنبال مادر تهیونگ. فردا شاید همه چیز عوض میشد.
اما امشب... امشب فقط همین بود. دو نفر. یک کاسه برنج. و سکوتی که پر از حرفهای نگفته بود.
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط