پارت

پارت18



بارون محکم به شیشه می‌خورد. اتاق تاریک بود.
بورام پرونده رو پرت کرد روی میز.
بورام: این چیه کوک؟
کوک چند ثانیه به کاغذا نگاه کرد. سکوت.
بورام: جواب بده.
کوک: …
بورام: می‌دونستی؟
کوک نفس عمیق کشید.
کوک: بورام گوش کن—
بورام: می‌دونستی کی بابامو کشته.
سکوت.
همین سکوت کافی بود.
چشم‌های بورام خیس شد اما صداش سفت بود.
بورام: سه سال کنارم بودی… و هیچی نگفتی؟
کوک: می‌خواستم ازت محافظت کنم.
بورام با خنده تلخی سر تکون داد.
بورام: محافظت؟ از من یا از آدم خودت؟
کوک یه قدم جلو رفت.
کوک: اگه اون موقع می‌فهمیدی، می‌کشتی‌ش. جنگ می‌شد. آماده نبودی.
بورام: حق نداشتی تصمیم بگیری. اون پدرم بود.
کوک صداشو پایین آورد.
کوک: می‌خواستم خودم بکشمش… ولی نمی‌شد.
بورام اسلحه رو از روی میز برداشت. دستش می‌لرزید.
بورام: من سه سال سوختم کوک.
کوک: الانم اگه بری سراغش، جنگ شروع میشه. می‌دونی یعنی چی.
بورام: می‌دونم.
کوک: نرو.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.
بورام آروم گفت:
بورام: عشق من بهت کم نشد…
ولی من دختر اون مرد هم هستم.
کوک: اگه بری… دیگه راه برگشتی نیست.
اشک از روی گونه‌ی بورام افتاد.
بورام: پس نباشه.
کوک یه قدم دیگه جلو رفت.
کوک: حداقل زنده بمون.
بورام دستگیره رو گرفت.
کوک: بورام…
بورام بدون اینکه برگرده:
بورام: اون پدرم بود.
در بسته شد.
و صدای بارون بلندتر شد.
دیدگاه ها (۲)

پارت 19کوک رفت و قدم‌هاش کم‌کم محو شد.بورام هنوز اونجا ایستا...

رمانمون تموم شد فرشته هام میدونم این اخراشو ریدم ببخشید اگه ...

با همتون قهرمم ولی دلمو نیومد نزارم و دیگه ام نمیزارم تا 100...

۱۷رسیدن به شهر بازی و رفتن داخلبورام: بریم ترن هوایی(با ذو...

پارت۵کوک: بورام بورام: بله کوک: برو لباستو عوض کنبورام: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط