بزرگترینآرزو

.#بزرگترین_آرزو
P41

وقتی سکوت دختر مقابلشو دید نفسشو کلافه بیرون داد و دست به کمر شد:
_از وقتی بی خبر گذاشتی رفتی.. بعدم یه بسته که نمیدونم توش چی گذاشته بودی براش فرستادی .. عین دیوونه ها همش مست میکنه و هذیون میگه!!

+خب.. که چی؟!
_که چی؟!؟؟ تا دو دقیقه پیش نگرانش نبودی؟! الان میگی که چی؟!
+ اون منو ردم کرد... با رفتارش... با نوع حرف زدنش... جوری
وانمود کرد که انگار چون بهش خوبی کردمو اونم جواب خوبیمو داده حالا دیگه همه چیز بینمون تمومه.... و اینکه...

دست به سینه شد و ادامه داد:
+اینکه نگرانشم ربطی به احساساتم نداره! من فقط به عنوان یک دادستا.. عا.. ینی ... نه... به عنوان یک آدم عادی نگرانشم..!

گوشه لبشو به دندون گرفت و نگاهشو به زمین دوخت...
و همین باعث خنده مرد مقابلش شد...
_ تو از مردی که تنها ابراز علاقه اش به یک زن ، فقط مادرش بوده انتظار چیو داری؟ انتظار اینکه خیلی راحت بهت اعتراف کنه عشقشو؟! اون نیاز داره که احساسش بهش یاد آوری بشه...

و جمله آخرشو با صدای نرم تری گفت:
_و این یادآوری باید از سمت خودِ تو باشه.. آدمِ عادی!

کتش رو برداشت و برای گفتنِ آخرین حرفش مقابل اون قرار گرفت:
_الانم پیش کارِنِ ... نمیدونم برای چه کاری ... ولی هرچی که هست چیز حتما مهمیه... چون کوک به همین راحتیا با کارِن حضوری ملاقات نمیکنه!!

بعد از پوشیدن کفش هاش به سرعت « موفق باشی»زیر لب گفت و از در خارج شد...

حالا کاترینا مونده بود با کلی تردید و دو راهی...
نگاهی به ساعت که «12 بامداد» رو نشون میداد انداخت...
و خسته روی کاناپه ولو شد ...
دلش میخواست تک تک اتفاقات اون مدت از ذهنش پاک بشن... اما فکر کردن به اینکه پشت هر سختی و ناراحتی ؛آسونی و خوشحالی هم هست دلش گرم میشد و بهش روحیه میداد... شاید الان منتظر اون خوشحالی بود... یه اتفاق خوشحال کننده!
موبایلشو برداشت و پشت هم باهاش تماس گرفت... ولی انگار نه انگار....
پس صفحه چتشو باز کرد و پیامی براش ارسال کرد:
« معلوم هست کجایی؟!»

پیام رو سند و بعد گوشی رو، روی میز مقابلش رها کرد..
سرشو روی کاناپه قرار داد و برای چند لحظه پلکاش روی هم افتاد اما ازون لحظه چند ساعت گذشته بود!!
بنظر میرسید انقدری خسته اس که زمان از دستش در رفته.. جای تعجبی هم نداشت ..چون بعد از مدت ها روز شلوغی رو گذرونده بود...
دیدگاه ها (۰)

#بزرگترین_آرزوP42با اینکه نمی‌خواست اما با سختی پلکای خسته ا...

#بزرگترین_آرزوP43مرد مقابلش چتر دستشو پایین آورد و چند قدم ف...

#بزرگترین_آرزوP40وارد خونه شد و بعد از گذاشتنِ کیف و چتر همو...

#بزرگترین_آرزوP39قطره های تند بارون روی پنجره ماشین فرود میو...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

عشق یک شیطان و یک جوجه تیغی

پارت 22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط