نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت:هفتم
ویو ات
رفتم سمت اتاقم چراغو روشن کردم لباسمو عوض کردم ارایشمو پاک کردم و کارای لازمو کردم چراغو خاموش کردم و محکم خودمو رو تخت پرت کردم(اخر پارت شیش اونجایی که دره اتاقمو باز کردم و خودموانداختم رو تخت فیک بود)
چسمام اروم اروم گرم شد و دیگ هیچی نفهمیدم...
<فلش بک به فردا ساعت۶>
با کامل شدن خابم چشمامو باز کردم
نگاهی با ساعت انداختم یه ساعت وقت داشتم شتت
سریع از تخت بلند شدم به سمت سروس رفتم و کارای لازمو کردم ازونجایی که دیروز رفتم حموم الان نمیرم بمونه واس بعد مدرسه دستو صورتمو شستم و به سرعت لباسامو پوشیدم و موهامو باز گذاشتم
کیفمو برداشتمو به سرعت به سمت پایین حرکت کردم که ددمهمه دومیزن و فقد من کمم
ات:صب بخیرررررررر
همه بجز جونگکوک:صبح توعم بخیرر
دیدم جونگکوکم لباس گشاد مشکی و یه شلوار گشاد پوشیده و یه کوله کنارشه
با تعجب بهش نگاه کردم که
بهم نگا کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود گفت
جونگکوک:دخترخاله جون قراره ازین به بعد تو یه مدرسه درس بخونیم و رفتنی باید باهم بریم برگشتنی نامعلوم
ات:اون همه مدرسه چرا اومدی اون مدرسه
جونگکوک:چون دختر خالم اونجاست(مسخرش میکنه)
ات:نبابا
جونگکوک:اره(یه لبخند دختر کش)
م/ت:بچه ها بحث نکنین دیرتون میشه ها
ات:باشه
سریع خوردیم و باهم راه افتادیم ازونجایی که ماشین داشت با ماشین اون رفتیم
من عقب بودم و اون جلو احساس میکردم از اینه داره نگام میکنه
به اینه نگاه کردم بله حدسم درست بود..
رسیدیم و من سریع پیاده شدم و به سمت حیات مدرسه رفتم....
رفتم تو کلاس و کناره لونا نشستم
استاد اومد درسو گفت و زنگ خورد..
با لونا رفتم حیات دیدم جونگکوک با لاتای مدرسه هم دست شده..
یجور خودشو گرفته بود و به من نگا می کرد انگار چیه
ات:خودتو نگیر ماست میشی
جونگکوک:خیلی زبون درازی
ات:باعث افتخاره جئون..
درحال بحث بودیم که یکی از لاتا گفت
لات۱: جئون اینو میشناسی؟
جونگکوک:اره دختر خاله ی عقب موندمه
ات:هوی هواستو جم کنا فک نکن چون دوسال ازت کوچیک ترم نمیتونم کاری کنم جئون(حرصی)
جونگکوک:وای وای بچه کوچولو جوش اورده ....میخای چیکار کنی منو بزنی؟هوم؟
ات: الان بهت میگم..
میخاستم برم سمتش که لونا نزاشت..
جونگکوک اومد سمتم و یکم خم شد تا هم قدم بشه نزدیک صورتم شد و گفت
جونگکوک:به موقعش بهت نشون میدم
(رفت)
ات:عوضی
لونا:وایییییی اتتتت پسر خالت اینهه؟
چقد بهم میاین خداااااا
ات:لونا شروع نکن
لونا:شیپ میکنم حتی به غلط(لبخند)
ات:لوناااااااااااااا(جیغ)
لونا: باشه باشه(خنده)
ولی واقعا خیلی بهم میاین
ات:(نفس عمیق)
بیا بریم کلاس
به سمت کلاس رفتیم
که........
شرایط:
لایک:۵
کامنت:۵
پارت:هفتم
ویو ات
رفتم سمت اتاقم چراغو روشن کردم لباسمو عوض کردم ارایشمو پاک کردم و کارای لازمو کردم چراغو خاموش کردم و محکم خودمو رو تخت پرت کردم(اخر پارت شیش اونجایی که دره اتاقمو باز کردم و خودموانداختم رو تخت فیک بود)
چسمام اروم اروم گرم شد و دیگ هیچی نفهمیدم...
<فلش بک به فردا ساعت۶>
با کامل شدن خابم چشمامو باز کردم
نگاهی با ساعت انداختم یه ساعت وقت داشتم شتت
سریع از تخت بلند شدم به سمت سروس رفتم و کارای لازمو کردم ازونجایی که دیروز رفتم حموم الان نمیرم بمونه واس بعد مدرسه دستو صورتمو شستم و به سرعت لباسامو پوشیدم و موهامو باز گذاشتم
کیفمو برداشتمو به سرعت به سمت پایین حرکت کردم که ددمهمه دومیزن و فقد من کمم
ات:صب بخیرررررررر
همه بجز جونگکوک:صبح توعم بخیرر
دیدم جونگکوکم لباس گشاد مشکی و یه شلوار گشاد پوشیده و یه کوله کنارشه
با تعجب بهش نگاه کردم که
بهم نگا کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود گفت
جونگکوک:دخترخاله جون قراره ازین به بعد تو یه مدرسه درس بخونیم و رفتنی باید باهم بریم برگشتنی نامعلوم
ات:اون همه مدرسه چرا اومدی اون مدرسه
جونگکوک:چون دختر خالم اونجاست(مسخرش میکنه)
ات:نبابا
جونگکوک:اره(یه لبخند دختر کش)
م/ت:بچه ها بحث نکنین دیرتون میشه ها
ات:باشه
سریع خوردیم و باهم راه افتادیم ازونجایی که ماشین داشت با ماشین اون رفتیم
من عقب بودم و اون جلو احساس میکردم از اینه داره نگام میکنه
به اینه نگاه کردم بله حدسم درست بود..
رسیدیم و من سریع پیاده شدم و به سمت حیات مدرسه رفتم....
رفتم تو کلاس و کناره لونا نشستم
استاد اومد درسو گفت و زنگ خورد..
با لونا رفتم حیات دیدم جونگکوک با لاتای مدرسه هم دست شده..
یجور خودشو گرفته بود و به من نگا می کرد انگار چیه
ات:خودتو نگیر ماست میشی
جونگکوک:خیلی زبون درازی
ات:باعث افتخاره جئون..
درحال بحث بودیم که یکی از لاتا گفت
لات۱: جئون اینو میشناسی؟
جونگکوک:اره دختر خاله ی عقب موندمه
ات:هوی هواستو جم کنا فک نکن چون دوسال ازت کوچیک ترم نمیتونم کاری کنم جئون(حرصی)
جونگکوک:وای وای بچه کوچولو جوش اورده ....میخای چیکار کنی منو بزنی؟هوم؟
ات: الان بهت میگم..
میخاستم برم سمتش که لونا نزاشت..
جونگکوک اومد سمتم و یکم خم شد تا هم قدم بشه نزدیک صورتم شد و گفت
جونگکوک:به موقعش بهت نشون میدم
(رفت)
ات:عوضی
لونا:وایییییی اتتتت پسر خالت اینهه؟
چقد بهم میاین خداااااا
ات:لونا شروع نکن
لونا:شیپ میکنم حتی به غلط(لبخند)
ات:لوناااااااااااااا(جیغ)
لونا: باشه باشه(خنده)
ولی واقعا خیلی بهم میاین
ات:(نفس عمیق)
بیا بریم کلاس
به سمت کلاس رفتیم
که........
شرایط:
لایک:۵
کامنت:۵
- ۴.۱k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط