از شخصی پرسیدند:

از شخصی پرسیدند:
روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟
با ناراحتی جواب داد:
چه بگویم!
امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم . . .
گفت: خداوند روزی امروزت را سیصد سال پیش برایت کنار گذاشته و تو باز اینگونه ناشکری می کنی؟!!!
دیدگاه ها (۵)

پیری به جوانی گفت:کچل کُن...برو بالا شهر...همه فکر میکنن مُد...

‎ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩ .‎ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ...

هر وقت حس کردی همه درها به روت بسته شده و دلت پُر از غمه، دس...

یادش بخیرهیممممممم:-\

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ صورتش هیچ تغییری ...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی ج...

از شخصی پرسیدند:روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جوا...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جو...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جو...

➕❌از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی ...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جو...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جو...

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟با ناراحتی جو...

@zendegi_shad11از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط