غولی بود با چشمان آبی

غولی بود با چشمان آبی 
نه آن آبیِ سردِ یخچال‌مانند، 
آبیِ دریایی که دل را می‌برد، 
آبیِ بغضی که در غروب می‌لرزد.

او عاشق زنی شده بود، 
زنی با موهایی به رنگ شبِ بی‌ستاره، 
و نگاهی که انگار هزار سال شعر خوانده بود 
بی‌آنکه لب باز کند.

زن، غول را دوست نداشت. 
نه از آن رو که زشت بود یا غریب، 
بلکه از آن رو که دلش از آدم‌ها پر بود 
و از غول‌ها می‌ترسید.

اما شیفته‌اش بود... 
شیفته آن تنهاییِ باشکوه، 
آن صدای بمِ مهربان، 
آن دست‌های بزرگ که بلد بودند 
چطور یک گل را بی‌لرزش بچینند.

غول هر شب برایش شعر می‌نوشت، 
با انگشتان زمختش روی سنگ‌ها، 
و زن هر صبح می‌آمد، 
می‌خواند، 
می‌گریست، 
و باز می‌رفت.

دلبر بود، 
نه از آن دلبرهایی که دل می‌برند و می‌دزدند، 
بلکه از آن‌ها که دل را می‌گذارند 
تا خودش راهش را پیدا کند.

و غول، 
با چشمان آبی‌اش، 
هر روز عاشق‌تر می‌شد 
به زنی که نمی‌خواستش 
اما نمی‌توانست بی‌او نفس بکشد.


هبوط ......از جایی نوشته ام
"مثل اعتراف به قتلی که نکرده ام دوستت دارم!
مثل ماندن روی حرفهایی که نگفته باشم دوستت دارم !
مثل توبه ها ی دروغین ...مثل شکنجه ... مثل کابوس...مثل اوارگی...!
مثل زندگی با کسی که تا ابد دوستش نخواهم داشت دوستت دارم !
عزیز نبودنی ام ..."
دیدگاه ها (۰)

هبوط....بقول شهریار مائیم و ...

هبوط....گونه‌ات، تبِ اندیشه را سرخ‌تر میکندچشمانت، دو آینه‌ی...

هبوط......هیچ کلمه‌ای به اندازه‌ی نفس تو بر پوستم، معنا ند...

ماتلاقیآب و کویر یممیدانستیطچابهار منی

عاشقانه های شبنم برابهترین مادر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط