چراغ را روشن میکند و در بستر مینشیند و منتظر سپیدهدم

چراغ را روشن می‌کند و در بستر می‌نشیند و منتظرِ سپیده‌دم می‌ماند. نه می‌تواند چیزی بخواند و نه به موسیقی گوش دهد. کاری از دستش برنمی‌آید جز این که به انتظارِ سپیدهٔ صبح باشد. آسمان کم‌کم روشن می‌شود، کمی می‌خوابد. بیدار که می‌شود، بالشتش سرد و خیسِ اشک است.
اما اشک برای چی؟!
هیچ نمی‌داند...

- کسر مخرج صفر
دیدگاه ها (۴)

شعله‌های سرکش شعر، برف‌ها رو آب کرده بود. ما در کنار برف‌های...

[ The endless of darkness is hovering ]The sound of the sile...

‏وقتی کتابی که زیر جمله‌هایی ازش رو خط کشیدی، به کسی امانت م...

به این فکر می‌کردم چرا هر سال وقتی زمستون میومد، دیگه خودم ر...

تکپارتی((ازدواج اجباری))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط