از انسان بودن جان به لب شدهام

از انسان‌‌ بودن جان به لب شده‌ام
تا آن‌جا که به خودم مربوط است
از انسان‌‌ بودن استعفا می‌دهم
دیگر نه می‌خواهم و نه می‌توانم انسان باشم
چه باید بکنم ؟ چه باید بگویم ؟
مگر حرفی هم برای گفتن مانده است ؟
دنیایمان شده زجر،ناراحتی،اشک،ناله،بدبختی
خدایمان هم ساکت مانده و انگور میل می‌کند
فقط زور می‌گوید و اجبار است
خسته‌ایم از وانمود کردن به خیلی چیزها
که نبوده و نیست.
#دل_نوشته
دیدگاه ها (۰)

آدمی که آزارت میدهاندازه تو نیستپس قبل از اینکه بذارتت کنارت...

داستان سهراب وپریسا نویسنده مرتضی متقیان

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط