فصل دوم

فصل دوم

پارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماه

صدای موسیقی سالن کم‌کم دور شد.

جنگکوک و لیانا از محوطه‌ی شلوغ جشن فاصله گرفتند و به باغ کوچک پشت سالن رفتند.

جایی که چراغ‌های کوچک بین درخت‌ها روشن شده بود و نور ماه روی زمین افتاده بود.

لیانا آرام قدم می‌زد و با کنجکاوی به جنگکوک نگاه می‌کرد.

ـ «خب... بالاخره می‌خوای بگی اون حرف مهم چیه؟»

جنگکوک ایستاد.

برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

این بار خبری از آن پسر مغرور همیشگی نبود.

نه کسی که با طعنه حرف می‌زد...

نه کسی که احساساتش را پنهان می‌کرد.

فقط یک پسر بود که از گفتن مهم‌ترین حرف زندگی‌اش می‌ترسید.

---

جنگکوک نفس عمیقی کشید.

ـ «لیانا...»

او آرام جواب داد:

ـ «هوم؟»

ـ «یادته روز اولی که اومدی مدرسه؟»

لیانا لبخند کوچکی زد.

ـ «آره... تو اولین کسی بودی که اعصابمو خورد کردی.»

جنگکوک خندید.

ـ «می‌دونم.»

ـ «فکر می‌کردم فقط یه دختر دردسرسازی...»

چشم‌هایش روی صورت لیانا ثابت ماند.

ـ «ولی نمی‌دونستم همون دختر قراره تبدیل بشه به کسی که هر روز منتظر دیدنش باشم.»

لبخند لیانا کم‌کم محو شد.

قلبش شروع به تند زدن کرد.

جنگکوک ادامه داد:

ـ «من همیشه فکر می‌کردم عاشق شدن یعنی ضعف.»

ـ «برای همین از همه فاصله می‌گرفتم.»

مکث کرد.

ـ «اما تو کاری کردی که برای اولین بار بخوام یکی کنارم بمونه.»

چشم‌های لیانا پر از احساس شد.

جنگکوک یک قدم نزدیک‌تر آمد.

ـ «لیانا...»

ـ «من نمی‌خوام فقط یه خاطره از دوران مدرسه‌ت باشم.»

ـ «می‌خوام کسی باشم که وقتی خوشحالی، اولین نفری باشه که بهش خبر میدی...»

ـ «وقتی ناراحتی، اولین کسی باشه که کنارت می‌مونه.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد آرام‌ترین جمله‌ای که تا آن روز گفته بود را به زبان آورد.

ـ «من دوستت دارم، لیانا.»

چشم‌های لیانا پر از اشک شد.

نه از ناراحتی...

از اینکه بالاخره همان حرفی را شنیده بود که مدت‌ها منتظرش بود.

آرام لبخند زد.

ـ «فکر می‌کردم هیچ‌وقت اینو نمی‌گی.»

جنگکوک با تعجب گفت:

ـ «یعنی...؟»

لیانا خندید و سرش را پایین انداخت.

ـ «یعنی منم دوستت دارم.»

برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط لبخند می‌زدند.

پسری که روزی بزرگ‌ترین دشمنش بود...

حالا تبدیل شده بود به کسی که قلبش را به او سپرده بود.

---

جنگکوک آرام دست لیانا را گرفت.

ـ «قول میدم...»

ـ «هر اتفاقی بیفته، کنارتم.»

لیانا به او نگاه کرد و لبخند زد.

غافل از اینکه...

گاهی سخت‌ترین امتحان‌ها درست بعد از زیباترین لحظه‌ها شروع می‌شوند.

و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند که این قول...

روزی قرار است در برابر یک جدایی دو ساله امتحان شود.

پآیآن پآرت یازدهم....☕⃢🖤
دیدگاه ها (۹)

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

فصل دومپارت سیزدهم | خبری از ایتالیاچند روز از شروع رابطه‌ی ...

فصل دومپارت دهم | شبی که همه‌چیز شروع شدبالاخره روز جشن فارغ...

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

فصل دومپارت هفتم | حسادتِ شیرینسه روز بعد...لیانا و جنگکوک ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط