2۰ لایک❤۴۰ تا کامنت🗨

2۰ لایک❤۴۰ تا کامنت🗨
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۵
-آروم باش، پیداش میشه.
دستهاشو پس زدم و به عقب چرخیدم و چنگی به موهام زدم.
محدثه با نگرانی گفت: آخه مطهره جز خونهی فامیلاش اینجا جایی نداره که بره!
با چشمهاي پر از اشک به حیاط چشم دوختم.
د بیا لعنتی، تو که میدونی من میمیرمو زنده میشم.
ماهان: دیگه انتظار بسه، عکسشو بردار بریم آگاهی.
سري تکون دادم و عکس دونفریمونو از کشوي زیر قفسه برداشتم.
خیره نگاهش کردم.
کجایی خانمم؟ کجایی؟
یه قطره اشک روي گونم چکید که سریع پاکش کردم.
#مطهره
با سردرد آروم لاي پلکهامو باز کردم که با تار بودن دیدم چندبار پلک زدم.
خواستم بلند بشم اما با پیچیده شدن دردي توي سرم بیاراده آخی گفتم و صورتم جمع شد.
با صداي یکی کنارم سریع نیم خیز شدم.
-بالاخره به هوش اومدي.
به مرد ناآشناي رو به روم با استرس زل زدم.
لبخندي زد و کنارم نشست که سریع ازش دور
شدم.
با صداي گرفته گفتم: تو... تو کی هستی؟
نگاهش رنگ غم گرفت.
-پس حدس دکترت درست بوده.
به اطراف نگاه کردم و گیج و با استرس گفتم: یعنی... یعنی چی؟ من کجام؟
بهش نگاه کردم.
-تو کی هستی؟ اصلا چه اتفاقی برام افتاده؟
مغزم انگار داشت منفجر میشد، هیچی یادم نمیومد.
با ترس گفتم: چرا... چرا چیزي یادم نمیاد؟ چرا نمی فهمم چه خبره؟ اصلا خودم... خودم کیم؟
دستمو گرفت که سریع دستمو بیرون کشیدم.
-بهم دست نزن، جواب سوالامو بده.
نگاهش پر از اشک بود.
-اینجا بیمارستانه، بخاطر اینکه از پلهها پرت شدي
پایین قسمتی از مغزت آسیب دیده، دکترت میگه...
چشمهاشو بست و ادامه داد: فراموشی گرفتی.
اخمهام از هم باز شدند و با بهت نگاهش کردم.
زیر لب زمزمه کردم: یعنی چی؟
با ترس ملحفهی رومو کنار زدم.
-نه نه‌من یادم میاد، حتما یادم میاد.
خواستم از تخت پایین برم که بازومو گرفت و با بغض گفت: استراحت کن.
بغض بدي گلومو فشرد.
دستشو پس زدم و با بغض گفتم: ولم کن.
هی سعی میکردم به یاد بیارم اما هیچی یادم
نمیومد.
درآخر بغضم ترکید که دستهامو روي صورتم
گذاشتم و هق زدم: یادم نمیاد، هیچی یادم نمیاد.
سریع رو به روم وایساد و دو طرف صورتمو گرفت.
-گریه نکن قربونت برم، شاید یادت رفته باشه اما
من همه چیو بهت میگم، باشه؟
دستهامو پایین آوردم و با گریه گفتم: تو کی هستی؟ هان؟
کمی خیره نگاهم کرد و درآخر با بغض گفت: نیما
نامزدت.
جا خورده زمزمه کردم: چی؟!
لبخند پر بغضی زد.
-اصلا نگران نباش خانمم، من پیشتم.
فقط بیحرف با صورت خیس از اشک به چهرهی
جذابش نگاه کردم.
همین که تو گرمی آغوشش فرو رفتم چشمهام
بسته شدند و باز بغضم گرفت.
-چی شد که اینطور شدم؟ کسیو جز تو دارم؟ اصلا خودم کیم؟ خواهش میکنم بهم بگو دارم دیوونه میشم.
-همه چیو بهت میگم نفسم، فقط اول آروم شو.
حرفهاش و آغوشش حس خوبی داره اما نمیدونم.
دیدگاه ها (۶۸)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۶چرا ته وجودم یه جوریه، یه حس بدي ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۷-واقعا اینو گفتم؟با خنده گفت: آره...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۴-میگم ولم کن.رو به نیما داد زدم: ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۳ابروهام بالا پریدند.-واقعا میخواي...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

اینم یه پارت خوشگل تقدیم به نکاه شما خوشگلا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط