Part
Part: 3.
[...باوجود سختی اما تو]
نویسنده: یک روز بعد
سوهی: صبحبخیر سوهیجان ساعت چنده عاا ۶:۲۵ واو چقدر خوب برم دستشویی و صورت بشورم آمده بشم برم مدرسه
نویسنده: کارای سوهی تمام شد و خودشو آمده کرده بود و فرم شو پوشیده بود میرفتم پایین که بره صبحانه بخوره
مادر : هی دختر اگه راننده منتظرت بودم و گفت میرسونتد بگو نمیخواد بگو با اتوبوس میری
سوهی: صبحبخیر خانم سان چشم
مادر : آفرین حالا برو
نویسنده: همانطور که شیطان بزرگ گفته بود راننده دم در منتظر بود و دخترکم حرفای شیطان بزرگ رو به راننده گفت و با اتوبوس رفت به مدرسه
نویسنده: مدرسه سوهی از اتوبوس پایین شد که گایونگ رو دید که از یک ماشین شیک اومد بیرون و اون سوهی رو دید و گفت
گایونگ: سوهی جونم سلام
سوهی: گایونگ سلام
نویسنده: دو قطبهایناهمنام رفتن کلاس
استاد: صفحه ۴۸ رو باز کنید
نویسنده: زنگ تفریح
گایونگ: سوهی سر کلاس نشد ازت بپرسم چرا کلاهُ ماسک پوشیدی هااا؟( نگران و تعجب و کنجکاو )
نویسنده: سوهی قضیهای یک روز قبل رو به گایونگ تعریف کرد
گایونگ: الهی دستش بشکنه شیطان بزرگ خاک بر سر حال ناهمنام من چطوره ؟ صورتت درد میکنه ؟( نگران و عصبی)
سوهی: نه زیاد اما جاش مونده یکم نگران من نباش خوب قطبی از دوستپسرت چخبر ؟ ( نیشخند شیطانی با بازوش به دست گایونگ میزنه)
گایونگ: هیچی دیگه داریم باهم پنهانی قرار میزاریم وای اگه برادرم بدونه ( ترسیده و اضطراب)
سوهی: قطبی اگه اینقدر میترسی خوب قرار نمیزاشتی ( خنده و نگران گایونگ)
گایونگ: نخند خوب دوران مدرسه همینش میچسبه ( کمی عصبی و خوشحال)
نویسنده : زنگ تفریح تموم شد و قطبیهایناهمنام رفتن به سوی کلاس کلاس تموم شد
استاد: خانم سوهی و گایونگ شما امروز باید کلاس رو تمیز کنید
سوهی: اما استاد نوبت ما نیست نوبت گاهی است چرا ما ؟! ( کمی عصبی و تعجب و ناراحت)
گایونگ: آره استاد نوبت گاهی و تیپونگ است استاد من و سوهی میخواستیم بریم دوکبوکی بخوریم ! ( لوس بازی)
استاد: تیپونگ دستش درد میکنه و گاهی هم نیامده شما کلاس رو تمیز کنید بجای اون دوتا و و اونا هم بجای شما تمیز میکنه و به شما دونفر مثبت میدم
نویسنده : قطبیهایناهمنام خوشحال شدند و هوراا کشیدند و کارشون تموم شد رفتن
گایونگ: من امروز برادرم دنبالم مییاد اگه میخوای با ما بیا!
سوهی: هوم نه ممنونم من با اتوبوس میرم
گایونگ: پس تا وقت که برادرم بیاد با من منتظرش میمونی ؟
سوهی: آره
نویسنده : این دو قطبهایناهمنام با هم غیبت و شوخی میکردن و میخندیدن که یک ماشین شیک اومد و یک مرد جذاب مثل یک مانکن از ماشین اومد پایین
جونگکوک: کوالا سلام
گایونگ: خرگوش سلام
نویسنده : سوهی که میدونست گایونگ برادر داره اما نه اسمش رو میدونست و نه دیده بود
سوهی: سلام من سان سوهی هستم
جونگکوک : خوسخبتم من جوئن جونگکوکام ( دست میده باهاش)
گایونگ: بریم دیگه
نویسنده : میخواستند برن که جنتلمنمون گفت که سوهی رو هم برسونه با اسرار زیاد سوهی قبول کرد
سوهی: همینجاست ممنونم قطبی خدانگهدار
نویسنده: جونگکوک از ماشین پایین شد و در ماشین رو به سوهی باز کرد
سوهی: لازم نبود ممنونم خدانگهدار
جونگکوک: خواهش میکنم مراقب خودت باش
نویسنده: سوهی داستان ما خیلییی خوشحال شده بود که جونگکوک باهاش خیلی خوب رفتار میکنه و هم اینکه درو بهش باز کرد
آنچه خواهید دید: سلام شما!؟ خانه شما ریاضیات خیلی خوبه ممنونم جونگکوک
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
[...باوجود سختی اما تو]
نویسنده: یک روز بعد
سوهی: صبحبخیر سوهیجان ساعت چنده عاا ۶:۲۵ واو چقدر خوب برم دستشویی و صورت بشورم آمده بشم برم مدرسه
نویسنده: کارای سوهی تمام شد و خودشو آمده کرده بود و فرم شو پوشیده بود میرفتم پایین که بره صبحانه بخوره
مادر : هی دختر اگه راننده منتظرت بودم و گفت میرسونتد بگو نمیخواد بگو با اتوبوس میری
سوهی: صبحبخیر خانم سان چشم
مادر : آفرین حالا برو
نویسنده: همانطور که شیطان بزرگ گفته بود راننده دم در منتظر بود و دخترکم حرفای شیطان بزرگ رو به راننده گفت و با اتوبوس رفت به مدرسه
نویسنده: مدرسه سوهی از اتوبوس پایین شد که گایونگ رو دید که از یک ماشین شیک اومد بیرون و اون سوهی رو دید و گفت
گایونگ: سوهی جونم سلام
سوهی: گایونگ سلام
نویسنده: دو قطبهایناهمنام رفتن کلاس
استاد: صفحه ۴۸ رو باز کنید
نویسنده: زنگ تفریح
گایونگ: سوهی سر کلاس نشد ازت بپرسم چرا کلاهُ ماسک پوشیدی هااا؟( نگران و تعجب و کنجکاو )
نویسنده: سوهی قضیهای یک روز قبل رو به گایونگ تعریف کرد
گایونگ: الهی دستش بشکنه شیطان بزرگ خاک بر سر حال ناهمنام من چطوره ؟ صورتت درد میکنه ؟( نگران و عصبی)
سوهی: نه زیاد اما جاش مونده یکم نگران من نباش خوب قطبی از دوستپسرت چخبر ؟ ( نیشخند شیطانی با بازوش به دست گایونگ میزنه)
گایونگ: هیچی دیگه داریم باهم پنهانی قرار میزاریم وای اگه برادرم بدونه ( ترسیده و اضطراب)
سوهی: قطبی اگه اینقدر میترسی خوب قرار نمیزاشتی ( خنده و نگران گایونگ)
گایونگ: نخند خوب دوران مدرسه همینش میچسبه ( کمی عصبی و خوشحال)
نویسنده : زنگ تفریح تموم شد و قطبیهایناهمنام رفتن به سوی کلاس کلاس تموم شد
استاد: خانم سوهی و گایونگ شما امروز باید کلاس رو تمیز کنید
سوهی: اما استاد نوبت ما نیست نوبت گاهی است چرا ما ؟! ( کمی عصبی و تعجب و ناراحت)
گایونگ: آره استاد نوبت گاهی و تیپونگ است استاد من و سوهی میخواستیم بریم دوکبوکی بخوریم ! ( لوس بازی)
استاد: تیپونگ دستش درد میکنه و گاهی هم نیامده شما کلاس رو تمیز کنید بجای اون دوتا و و اونا هم بجای شما تمیز میکنه و به شما دونفر مثبت میدم
نویسنده : قطبیهایناهمنام خوشحال شدند و هوراا کشیدند و کارشون تموم شد رفتن
گایونگ: من امروز برادرم دنبالم مییاد اگه میخوای با ما بیا!
سوهی: هوم نه ممنونم من با اتوبوس میرم
گایونگ: پس تا وقت که برادرم بیاد با من منتظرش میمونی ؟
سوهی: آره
نویسنده : این دو قطبهایناهمنام با هم غیبت و شوخی میکردن و میخندیدن که یک ماشین شیک اومد و یک مرد جذاب مثل یک مانکن از ماشین اومد پایین
جونگکوک: کوالا سلام
گایونگ: خرگوش سلام
نویسنده : سوهی که میدونست گایونگ برادر داره اما نه اسمش رو میدونست و نه دیده بود
سوهی: سلام من سان سوهی هستم
جونگکوک : خوسخبتم من جوئن جونگکوکام ( دست میده باهاش)
گایونگ: بریم دیگه
نویسنده : میخواستند برن که جنتلمنمون گفت که سوهی رو هم برسونه با اسرار زیاد سوهی قبول کرد
سوهی: همینجاست ممنونم قطبی خدانگهدار
نویسنده: جونگکوک از ماشین پایین شد و در ماشین رو به سوهی باز کرد
سوهی: لازم نبود ممنونم خدانگهدار
جونگکوک: خواهش میکنم مراقب خودت باش
نویسنده: سوهی داستان ما خیلییی خوشحال شده بود که جونگکوک باهاش خیلی خوب رفتار میکنه و هم اینکه درو بهش باز کرد
آنچه خواهید دید: سلام شما!؟ خانه شما ریاضیات خیلی خوبه ممنونم جونگکوک
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
- ۱۹۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط