اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰
(ویو نیلسو )= حالا یه حلقه دست من و اون بود......سوار ماشین شدم و سرمو به شیشه تکیه دادم...سرماش باعث سردرد خفیفم شد اما توجه ای نکردم......شروع به حرکت کرد....با سرعت زیادی میروند ...ترسیده بودم هم از خودش......و هم از ورژن مست بودنش......اشک هایی بی صدا مزاحم شدن.....سرعتش خیلی زیاد تر شد...لب زدم : لطفا آروم تر رانندگی کن...، انتظار این که عربده بکش رو نداشتم: به تو چه فعلا خفه شو...تا رسیدیم خونه به حسابت میرسم.....، هق هقم بلند شد....دستام سرد شده بود....می ترسیدم ازش.....به خونش رسیدیم....از بیرون خیلی زیبا و چشم گیر بود......داشتم از شیشه ماشین تماشاش میکردم که .....در سمت باز شد.....قبل از اینکه بخوام خارج شم قامت بلندشو خم کرد و سرشو نزدیک صورتم اورد.....از ترس تنم شروع به لرزیدن کرد....با صدای بم و مردونه اش لب زد: نترس....جیغم نزن...، آروم با صدای لرزون گفتم : چرا جیغ.......، با لمس داغ دستاش زیر زانوم و کمم باریکم....بلندم کرد(برآید استایل ) حرفم توی دهنم خفه شد و جیغ کوتاهی زدم.....لب زد: گفتم بهت جیغ نزن شنوایی نداری؟ ، جواب داشتم که بدم اما میترسیدم....دستمو روی شونه ی پهنش قرار دادم که نیوفتم............خيلی آروم زیر لب گفتم: ازت منتفرم.....، فهمید اما چیزی نگفت.....در ماشین بست ......وارد خونه شدیم....همه جا به رنگ مشکی......انگار یه مافیا ست.........از پله ها بالا رفت....و وارد یه اتاق شدیم.....من را روی زمین گذاشت .....آروم کت مشکی گرون قیمتش رو در اورد و روی زمین پرت کرد.......و شروع به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش کرد.......پیراهنشو در اورد....با چشمام بدنش رو اسکن کردم....سیس پک های برجسته و سکسی......بازو های کلفت.....محو تتوی شونه اش....تا مچ دستش شدم.....رگ های دستش...بدن عضله ایش....یه حس عجیبی بهم دست دادن...مثل خواستن....به سمتم قدم برداشت و من عقب رفتم...عقب...عقب تر تا پام پیچ خورد و روی تخت به رنگ مشکی با روتختی کرم افتادم.......روم خیمه زد ......دست های بزرگ و عضله ایش دو طرف بدنم رو به حصار گرفت....چشمان تیله ایش خمار و پر از نیاز بود.......لب های قلب مانندش را به نزدیک گردنم....ترقوه هام اورد...و شروع به بوسه زدن کرد.....بدنم شدید میلرزید....چشمان اقیانوسیم پر از ترس و مروارید هایی به نام اشک بود.....بوسه هاش رو عمیق تر....خشن تر ....کرد ناله ای کوتاه از دهانم خارج شد..با گریه لب زدم: نکن...هق خواهش میکنم...نزار بیشتر از این ازت بترسم...هق لمسم نکن...لطفا...دست بهم نزن تو...مستی....توی حال خودت نیستی خواهش میکنم.....هق ، نگاهش تاریک شد ....تاریک تر...بلند شد و با سمت در رفت و زمزمه کرد : تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمی افتد اما فک نکن از گریت خوشم میاد....از اجبار بدم میاد...و لوسم نباش....، و از اتاق خارج شد......اون شب رو با گریه و زار زدن به سحر کردم......
اینم پارت ۱۰ .....ربع اسمات هم نیست ثلثه 🤣 شرط = 100 لایک......10 بازنشر
پارت ۱۰
(ویو نیلسو )= حالا یه حلقه دست من و اون بود......سوار ماشین شدم و سرمو به شیشه تکیه دادم...سرماش باعث سردرد خفیفم شد اما توجه ای نکردم......شروع به حرکت کرد....با سرعت زیادی میروند ...ترسیده بودم هم از خودش......و هم از ورژن مست بودنش......اشک هایی بی صدا مزاحم شدن.....سرعتش خیلی زیاد تر شد...لب زدم : لطفا آروم تر رانندگی کن...، انتظار این که عربده بکش رو نداشتم: به تو چه فعلا خفه شو...تا رسیدیم خونه به حسابت میرسم.....، هق هقم بلند شد....دستام سرد شده بود....می ترسیدم ازش.....به خونش رسیدیم....از بیرون خیلی زیبا و چشم گیر بود......داشتم از شیشه ماشین تماشاش میکردم که .....در سمت باز شد.....قبل از اینکه بخوام خارج شم قامت بلندشو خم کرد و سرشو نزدیک صورتم اورد.....از ترس تنم شروع به لرزیدن کرد....با صدای بم و مردونه اش لب زد: نترس....جیغم نزن...، آروم با صدای لرزون گفتم : چرا جیغ.......، با لمس داغ دستاش زیر زانوم و کمم باریکم....بلندم کرد(برآید استایل ) حرفم توی دهنم خفه شد و جیغ کوتاهی زدم.....لب زد: گفتم بهت جیغ نزن شنوایی نداری؟ ، جواب داشتم که بدم اما میترسیدم....دستمو روی شونه ی پهنش قرار دادم که نیوفتم............خيلی آروم زیر لب گفتم: ازت منتفرم.....، فهمید اما چیزی نگفت.....در ماشین بست ......وارد خونه شدیم....همه جا به رنگ مشکی......انگار یه مافیا ست.........از پله ها بالا رفت....و وارد یه اتاق شدیم.....من را روی زمین گذاشت .....آروم کت مشکی گرون قیمتش رو در اورد و روی زمین پرت کرد.......و شروع به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش کرد.......پیراهنشو در اورد....با چشمام بدنش رو اسکن کردم....سیس پک های برجسته و سکسی......بازو های کلفت.....محو تتوی شونه اش....تا مچ دستش شدم.....رگ های دستش...بدن عضله ایش....یه حس عجیبی بهم دست دادن...مثل خواستن....به سمتم قدم برداشت و من عقب رفتم...عقب...عقب تر تا پام پیچ خورد و روی تخت به رنگ مشکی با روتختی کرم افتادم.......روم خیمه زد ......دست های بزرگ و عضله ایش دو طرف بدنم رو به حصار گرفت....چشمان تیله ایش خمار و پر از نیاز بود.......لب های قلب مانندش را به نزدیک گردنم....ترقوه هام اورد...و شروع به بوسه زدن کرد.....بدنم شدید میلرزید....چشمان اقیانوسیم پر از ترس و مروارید هایی به نام اشک بود.....بوسه هاش رو عمیق تر....خشن تر ....کرد ناله ای کوتاه از دهانم خارج شد..با گریه لب زدم: نکن...هق خواهش میکنم...نزار بیشتر از این ازت بترسم...هق لمسم نکن...لطفا...دست بهم نزن تو...مستی....توی حال خودت نیستی خواهش میکنم.....هق ، نگاهش تاریک شد ....تاریک تر...بلند شد و با سمت در رفت و زمزمه کرد : تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمی افتد اما فک نکن از گریت خوشم میاد....از اجبار بدم میاد...و لوسم نباش....، و از اتاق خارج شد......اون شب رو با گریه و زار زدن به سحر کردم......
اینم پارت ۱۰ .....ربع اسمات هم نیست ثلثه 🤣 شرط = 100 لایک......10 بازنشر
- ۳۴.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط