💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشــــــــق....
پارت 88
نیلوفر:
آخرین امتحانم رو دادم وبرگشتم خونه خیلی خسته بودم ودلم می خواست بخوابم ولی قبلش باید نهار می خوردم رفتم اتاقم ولباس عوض کردم ورفتم پایین اجیب این بوددکه محسنم خونه بود عمه داشت به المیراکمک می کرد میز رو بچینه منم رفتم کمک با صدای گریه ای مانی برگشتم تو بغل مهرداد بود عمه نگاش کرد وگفت : لیلی
مهرداد : حمامه
عمه : بده به من مانی رو
مانی چند ماهه بود وخیلی خوشگل ناز بود مخصوصا چشای بیش از حد سیاهش ومژه های بلندش
بالبخند نگاش کردم وگونه اش رو نوازش کردم
محسن : تو هم بچه دوستی
سرمو بلند کردم محسن رو نگاه کردم وگفتم : آره مخصوصا مانی کوچلو چشاش خیلی قشنگه
عمه : درست مثله بچگی های توه محسن
محسن نگاهم کرددوگفت : خوبه پس مانی شبیه منه
- خانم نهار آماده است
المیرااینو گفت ورفت
ماهم بلند شدیم رفتیم پشت میز ولی عمه نیومد ومانی بغلش بود تا خواستم غذا بکشم محسن زودتر کف گیر رو برداشت خندش گرفت وغذا کشید وبشقاب رو گرفت طرفم
- مرسی محسن خودم می کشیدم
محسن : نوش جان
نگاه مهرداد رو ما دوتا بود خندم گرفت این چرا اینجوری نگاه می کرد بی توجه مرغ برداشتم ومشغول خوردن غذام شدم
- نوش جان همه
لیلی بود که نشست مامان نگاهش کرد وگفت : مانی خیلی بی تابی می کنه
لیلی : آره تا صبح نمی زاره بخوابم به باباش رفته دیگه
مامان نگاهش کرد وگفت : آره مهرداد بچگیاش خیلی مینا رو اذیت می کرد
لیلی : دیدی گفتم مهرداد مانی به من نرفته
مهرداد که داشت با غذاش بازی می کرد لیلی رو نگاه کرد وچیزی نگفت بعد از نهار من تو سالن نموندم ورفتم طبقه ای بالا تو اتاقم که بخوابم خیلی خوابم میومد وتا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد
شب قرار بود بچه ها برن بیرون من سردرد رو بهونه کردم که محسن اسرار کرد وبازم نگاه اجیب مهرداد توجه نکردم بهش وقبول کردم رفتم اتاقم ولباس پوشیدم وآماده ای رفتن شدیم با ماشین محسن رفتیم مهرداد صندلی بغل دست محسن نشسته بود ومنو لیلی صندلی پشتی نشسته بودیم مانی کوچلو آروم خوابیده بود
لیلی: دستم درد گرفت خدا
مهرداد : اذیت می کنه بده من
لیلی : چطور بدم آخه تو نگه اش می داری نیلو
از صمیمیتش تعجب کردم وگفتم : آره بده
مانی رو گذاشت تو بغلم وای چقدر شیرین بود گونه اش رو نوازش کردم نگاه سنگین مهرداد اذیتم می کرد سرمو بلند کردم آهی کشید وبیرون رو نگاه می کرد
محسن : دکتر رفتی مهرداد؟
مهرداد : آره
محسن : خوب
مهرداد : خوبم جای نگرانی نیست
عشــــــــق....
پارت 88
نیلوفر:
آخرین امتحانم رو دادم وبرگشتم خونه خیلی خسته بودم ودلم می خواست بخوابم ولی قبلش باید نهار می خوردم رفتم اتاقم ولباس عوض کردم ورفتم پایین اجیب این بوددکه محسنم خونه بود عمه داشت به المیراکمک می کرد میز رو بچینه منم رفتم کمک با صدای گریه ای مانی برگشتم تو بغل مهرداد بود عمه نگاش کرد وگفت : لیلی
مهرداد : حمامه
عمه : بده به من مانی رو
مانی چند ماهه بود وخیلی خوشگل ناز بود مخصوصا چشای بیش از حد سیاهش ومژه های بلندش
بالبخند نگاش کردم وگونه اش رو نوازش کردم
محسن : تو هم بچه دوستی
سرمو بلند کردم محسن رو نگاه کردم وگفتم : آره مخصوصا مانی کوچلو چشاش خیلی قشنگه
عمه : درست مثله بچگی های توه محسن
محسن نگاهم کرددوگفت : خوبه پس مانی شبیه منه
- خانم نهار آماده است
المیرااینو گفت ورفت
ماهم بلند شدیم رفتیم پشت میز ولی عمه نیومد ومانی بغلش بود تا خواستم غذا بکشم محسن زودتر کف گیر رو برداشت خندش گرفت وغذا کشید وبشقاب رو گرفت طرفم
- مرسی محسن خودم می کشیدم
محسن : نوش جان
نگاه مهرداد رو ما دوتا بود خندم گرفت این چرا اینجوری نگاه می کرد بی توجه مرغ برداشتم ومشغول خوردن غذام شدم
- نوش جان همه
لیلی بود که نشست مامان نگاهش کرد وگفت : مانی خیلی بی تابی می کنه
لیلی : آره تا صبح نمی زاره بخوابم به باباش رفته دیگه
مامان نگاهش کرد وگفت : آره مهرداد بچگیاش خیلی مینا رو اذیت می کرد
لیلی : دیدی گفتم مهرداد مانی به من نرفته
مهرداد که داشت با غذاش بازی می کرد لیلی رو نگاه کرد وچیزی نگفت بعد از نهار من تو سالن نموندم ورفتم طبقه ای بالا تو اتاقم که بخوابم خیلی خوابم میومد وتا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد
شب قرار بود بچه ها برن بیرون من سردرد رو بهونه کردم که محسن اسرار کرد وبازم نگاه اجیب مهرداد توجه نکردم بهش وقبول کردم رفتم اتاقم ولباس پوشیدم وآماده ای رفتن شدیم با ماشین محسن رفتیم مهرداد صندلی بغل دست محسن نشسته بود ومنو لیلی صندلی پشتی نشسته بودیم مانی کوچلو آروم خوابیده بود
لیلی: دستم درد گرفت خدا
مهرداد : اذیت می کنه بده من
لیلی : چطور بدم آخه تو نگه اش می داری نیلو
از صمیمیتش تعجب کردم وگفتم : آره بده
مانی رو گذاشت تو بغلم وای چقدر شیرین بود گونه اش رو نوازش کردم نگاه سنگین مهرداد اذیتم می کرد سرمو بلند کردم آهی کشید وبیرون رو نگاه می کرد
محسن : دکتر رفتی مهرداد؟
مهرداد : آره
محسن : خوب
مهرداد : خوبم جای نگرانی نیست
- ۸۷.۶k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط