باران زیبا

باران زیبا
پارت اول
---



بارون آروم می‌زد به شیشه‌های خونه‌ی کوچیکشون. بوی چای تازه‌دم پیچیده بود تو اتاق و بخار کتری مثل ابرهای کوچیک روی هوا می‌رقصید.
ایزوکو کفش‌هاشو دم در گذاشت، خیس تا زانو، ولی لبخندش همون لبخند همیشگی بود؛ اون لبخندی که حتی وقتی دنیا سخت می‌شد، می‌تونست دل آدم رو گرم کنه.

اینوکو از آشپزخونه سرک کشید و گفت:
«باز دویدی زیر بارون، ها؟»
صدای مهربونش مثل پتوی گرم می‌نشست روی روح آدم.

ایزوکو خندید و گفت: «داشتم تمرین می‌کردم! نمی‌تونستم صبر کنم تا هوا صاف بشه.»

اینوکو با یه لبخند ریز و مادرانه نزدیکش شد، دستشو گذاشت روی گونه‌ی خیس پسرش و گفت:
«تو همیشه عجله داری بزرگ‌مرد من… اما من هنوزم همون بچه‌ی کوچولومو می‌بینم که با زانوهای زخم‌شده می‌دوئید می‌اومد خونه.»

ایزوکو برای چند لحظه حرفی نزد. چیزی تو نگاهش لرزید.
«مامان… اگه یه روز… یعنی اگه یه روز نتونستم کاری که باید انجام بدم رو درست انجام بدم… اگه شکست خوردم…»

اینوکو بدون لحظه‌ای مکث، انگشتش رو گذاشت روی لب‌های پسرش.
«هیچ‌وقت از این حرف‌ها نزن. تو ممکنه زمین بخوری، ممکنه خسته بشی، ممکنه حتی گریه کنی… ولی شکست؟ نه، ایزوکو. تو از اون آدم‌هایی هستی که وقتی زمین می‌خورن، زمین‌خوردنشونم باعث می‌شه بقیه دل و جرأت پیدا کنن بلند شن.»
دیدگاه ها (۰)

باران زیبا پارت دومایزوکو چشم‌هاشو پایین انداخت، ولی لبخند گ...

باران زیبا پارت سوم---باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز کدر...

عشق ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط