بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²²
وقتی سعی کرد سمتش قدم برداره، با جیغ و حرکت دخترک دوباره خشکش زد.
نزدیکم نشو!
باورش نمیشد که دختر کوچولوش، حالا تیکه ای از خرده شیشه رو سمتش گرفته بود.
_جسیکا! خواهش میکنم اروم باش و شیشه رو بزار کنار دستتو باهاش میبری!
خفه شووو...هق هق نمیخواد نگران دست من باشی .. چطور تونستی تو تموم هق این سال ها به من دروغ هق هق دروغ بگییییی؟!!
_بهت توضیح میدم بخدا توضیح میدم فقط لطفا شیشه رو بزار کنار..
دوباره سعی کرد با قدم های آرومی نزدیکش بشه..
به جون خودم قسم هق هق اگه نزدیکم بشی بخدا میزنمت هق هق..
با تموم استرسی که داشت، اما دستاشو جلو گرفت و با لبخند غمگینی گفت:
_باشه اما مراقب باش دستتو نبری..
و نزدیکش شد و به جیغ های او اهمیتی نداد..
سمت چپش که فقط خاک بود، زانو زد.. دخترک سعی کرد عقب تر بره و همچنان شیشه رو سمتش گرفته بود، انقدری فشار داده بود که از کف دستاش خون جاری بود... تهیونگ نتونست تحمل کنه و با بغضی که تو گلوش بود فریاد زد:

_لعنتییی انقد فشار ندهههه مگه نگفتی میخوای منو بزنی باهاش؟ هوم؟ باشه بیا منو بزن ولی به خودت اسیب نزن دخترکم.. خواهش میکنم به دستای نازت اسیب نزن!
با هق هق جیغ زد..
ازم دور شووو
_من هیچ وقت ازت دور نمیشمممم
لعنتی من هر چقدرم بخوام عوضی باشم به تو که نمیخوام اسیب بزنم.. چرا باید به کسی که جونمه اسیب بزنم؟ اگه همچین ادمی بودم اون شب تو کلاب ولت میکردم تا اون مرتیکه ی بی ناموس هر غلطی دلش خواست باهات بکنه... درسته تو حق داری .. من اشتباه کردم که حقیقتو بهت نگفتم ولی اگه میگفتم شاید هیچ وقت باهام نمیومدی.. مطمئنم که نمیومدی و فک میکردی من شبیه به اون مردای حرومزاده ای هستم که هر روز باهاشون روبه رو بودی.. ولی من اونجوری نیستم
من آدمایی که تو این دنیا اضافه ان رو محو میکنم درست مثل همون مرتیکه تا نفر بعد از تویی وجود نداشته باشه که اذیتش کنن..
خواهش میکنم ازم دوری نکن.. جسیکای من.. دختر من.. جون من.. خواهش میکنم
و اولین قطرهٔ اشک، گونه اشو خیس کرد...
جونگ کوک بدون هیچ حرف یا ریکشنی کنار دیوار ایستاده بود.. ترجیح داد تا تنهاشون بزاره، پس رفت. او تا حالا گریهٔ تهیونگ رو تو تموم این مدتی که رفیقن ندیده بود.. شوکه شده بود.. یعنی این دختر چیکار کرده که کیم تهیونگ.. سرد ترین رئیس حالا عین یه بچهٔ گمشده و مظلوم داره التماس میکنه... دخترک حتی هق هق هایش تموم شده بود و فقط اشک های میریخت.. اروم اروم شیشه رو اورد پایین، هنوز میلرزید و اختیارش دست خودش نبود...اما حرفا و التماس تهیونگ باعث شد برای چند دقیقه نرم بشه..
تهیونگ از این فرصت استفاده کرد و سریع شیشه رو از دستش گرفت، باعث شد خراش کوچیکی رو دست خودش هم ایجاد بشه اما اهمیتی نداد..
جوری او را در آغوش گرفت که انگار قراره برای همیشه ناپدید بشه... صورتشو داخل گردنش فرو برد تا اشکایی که درحال ریختن بود رو مخفی کنه.. مثل یه پسر بچهٔ مظلوم شده بود.. جسیکا متقابل بغلش نکرد اما پسش هم نزد.. هنوزم با اینکه میترسید و از فهمیدن واقعیت کاملا عصبی و شوکه بود، احساس امنیت و ارامش رو هنوز درون آغوشش حس میکرد..
حدود ۱۰ دقیقه همینطور بودن تا وقتی که جسیکا بالاخره لب باز کرد..
ب..بابایی
صداش میلرزید..
_جان دل بابایی؟
د..درد دارم

چون پاهاش زخمی بود، خون از دست داده بود. کم کم داشت بیهوش و بی حال تر از قبل میشد.
تهیونگ اشکاشو پاک کرد و با نگرانی براید استایل بغلش کرد، داخل اتاق خودش برد و روی تخت خوابوندش. جعبه کمک های اولیه رو اورد.
اما جسیکا دیگه کاملا بیهوش شده بود..
با استرس پاهاشو ضد عفونی کرد و تک تک شیشه هارو در اورد؛ زیر زبون به خودش لعنت میفرستاد.
پاهاشو پانسمان کرد و همین مراحل رو روی کف دستش هم انجام داد. یه پارچه ی خیس هم روی صورتش کشید.
در نهایت پتو رو روش کشید و خودش هم کنارش روی تخت دراز کشید.
سرشو گذاشت رو سینه اش و محکم بغلش کرد.
تند تند موها و سرشو میبوسید و پشت گوشش زمزمه میکرد..
_معذرت میخوام... معذرت میخوام.. جون بابایی.. لطفا زودتر بهوش بیا.. دخترم..
انقدری نوازشش کرد و بوسیدش که بالاخره خودش هم خوابش برد.

با نور خورشیدی که از لای پرده های مینی مال، اتاق دارک و خاکستری رو روشن کرده بود، چشمامو آروم آروم باز کردم و چند باری پلک زدم... متوجه شدم تو آغوش بابا ام... سعی کردم تکون بخورم، اما انقدری محکم منو گرفته بود که نمیتونستم حرکتی کنم.. دستامو گذاشتم رو بازوش که دور کمرم بود و زور زدم تا شل بشه اما بی فایده بود.. به صورت خوابیده اش خیره شدم.. زیر چشماش کمی باد کرده و مشخص بود به خاطر گریه اس.
موهای مشکیش رو صورتش سایه انداخته بود.
با یاد اوری اتفاقات دیشب سرد شدم...

شرایط:
70 لایک
۸۵ کامنت (نفری ۶ تا)
۱۸ بازنشر
دیدگاه ها (۹۷)

بخش آخر part 62آلینا اول بلند شد بعدم تهیونگ بلند شد و رفتن ...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰²پشت بوته ای قایم شده...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PART 4دستش رو دور گرد...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

هنوز خنده‌مون تموم نشده بود که صدای غرق خواب و ملتمسانه‌ی سو...

سناریو

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت ۱۰سولا گفت باشه باشه برو ما هم تا اون موقع وسایل ها رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط