در قصر غمم حصار و دروازه نبود ، یک راه گریز هم در این ساز

در قصر غمم حصار و دروازه نبود ، یک راه گریز هم در این سازه نبود / من فاتح لحظه های بی تردیدم ، هر چند مرا قدرت و آوازه نبود / پر پر شده دفتر دلم با یادت، انگار دلم صاحب شیرازه نبود / هر روز هزار کشته دارد دردت ، درد من حرف تر وتازه نبود / عمریست قبای عاشقی می پوشم ، حتی به تنم اگر که اندازه نبود .
دیدگاه ها (۲)

من بال و پر تازه ندارم! تو که داریخاموشم و آوازه ندارم! تو ک...

@taninتا شمیم نفست را نفسی تازه زدم.../عشق را با طپش قلب تو ...

️ألسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ ... دل سو...

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 9️⃣ولی روز بعد اصلا به انداز...

P¹⁶+ولش حالا +داداشی باید کمکم کنی واسه گروه مخفی افراد جمع ...

گاهی توکل متوکل به هادی است . . .

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط