خرابم...

خرابم...

خراب...

مثلِ مکثِ نگاهی به سهمگینی یک حادثه...

که نه پروای عبور دارد ،

نه دلی برای حضور...

مثل گم شدن در دنیای بی روحِ کسی که ،

تفکیک می کند خواب را از خیالش...

و در نبود هر دو ،

تنهایی هایش را به کوچه ی علی چپ می زند...

تا تماشاگرِ انجمادِ شاهانه ی یک قلب نباشد...

می ترسم...

چهار پایی را میمانم هراسیده ،

در گرگ و میشِ لحظه های پر وحشتِ قبلِ زلزله...

مثلِ دیوانه ای که ،

از خون چکان زخم روحِ پر تلاطمش ،

پناه می برد به رویایِ خوشِ پرواز...

و غرق می شود در تردیدِ پر سوزِ بودن یا نبودن...

مرده ای زیباکه حتی از پریدن هم حساب می برد...
دیدگاه ها (۷)

چیست فرق آدمی با جانور...؟! تا که می نازد به خود از آن بشر.....

اولین بار که براش اشک ریختم...??رفتم پيش خدا فرياد زدم چرا؟خ...

تو را به خاطرات نمی سپارم...همواره بوده ای ،همیشه هستی...این...

و اگر امروز برایت می نویسم ،از عریانی ذهنی ست...که از ایمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط