خب از اونجایی که داستان رو ننوشتم بیاین براتون ی خلاصه از
خب از اونجایی که داستان رو ننوشتم بیاین براتون ی خلاصه ازش بگم که شاید اینطوری لذت ببرین :)) (اینطوری گریه کنین)
داستان درمورد پسری هست که مدام خواب های عجیبی میبینه ، خواب ها ترسناک نیستن یا غول و روحی توش نیست اما خواب ها همیشه با مرگ تموم میشن ، انقدر خواب میبینه که همه بهش میگفتن تو خواب ها داره غرق میشه خانوادش نگرانش بودن ، از اون طرف دختری بود که اون مدام کابوس میدید اون هم تمام خواب هاش با مرگ تموم میشد همه نگرانش بودن ، هردو با این مشکل ساختن اما کم کم تو خواب هاشون شخصی رو میدیدن ، اونا مدام همدیگه رو تو تمام خواب ها میدیدن ، تو داستان های مختلف تو جاهای مختلف ، همه جا
اما هیچوقت باهم حرف نمیزدن و فقط ادامه میدادن ، خواباشون تقریبا شبیه هم شده بود همیشه تو جاهای عجیب غریب میرفتن و شخصی دنبالشون بود ، شاید تعبیر خاصی داشت !
کم کم خواب محل های زندگی هم رو میدیدن خواب همدیگه رو میدیدن باهم بدون حرف زدن آشنا شده بودن ، و کم کم پسر عاشق دختر شده بود ، دختر نمیتونست همینطوری بمونه و به زندگیش گند بزنه ، تصمیم میگیره خودشو درمان کنه ، داروهایی رو امتحان میکنه ، پسر هم متوجه این موضوع میشه ، چرا ؟ پسر وقتی میره تو خواب هاش کم کم دنیاها براش سفید میشن ، انگار داره پاک میشه ، و متوجه میشه که همیشه تو خواب بوده ، و تو خواب گیر کرده بود ، و کلی وجود نداشت و زندگیش تو خواب بود ، دختر کامل خوب میشه ، و وقتی میره بخوابه و میره تو خوابی ، دیگه نه خبری از هیولاها یا شخصایی که قراره بیوفتن دنبالشه نه خبری از پسره ، پسره کامل نابود میشه و دختر همه چیو فراموش میکنه و همیشه به این فکر میکنه که کسی رو از دست داده
داستان درمورد پسری هست که مدام خواب های عجیبی میبینه ، خواب ها ترسناک نیستن یا غول و روحی توش نیست اما خواب ها همیشه با مرگ تموم میشن ، انقدر خواب میبینه که همه بهش میگفتن تو خواب ها داره غرق میشه خانوادش نگرانش بودن ، از اون طرف دختری بود که اون مدام کابوس میدید اون هم تمام خواب هاش با مرگ تموم میشد همه نگرانش بودن ، هردو با این مشکل ساختن اما کم کم تو خواب هاشون شخصی رو میدیدن ، اونا مدام همدیگه رو تو تمام خواب ها میدیدن ، تو داستان های مختلف تو جاهای مختلف ، همه جا
اما هیچوقت باهم حرف نمیزدن و فقط ادامه میدادن ، خواباشون تقریبا شبیه هم شده بود همیشه تو جاهای عجیب غریب میرفتن و شخصی دنبالشون بود ، شاید تعبیر خاصی داشت !
کم کم خواب محل های زندگی هم رو میدیدن خواب همدیگه رو میدیدن باهم بدون حرف زدن آشنا شده بودن ، و کم کم پسر عاشق دختر شده بود ، دختر نمیتونست همینطوری بمونه و به زندگیش گند بزنه ، تصمیم میگیره خودشو درمان کنه ، داروهایی رو امتحان میکنه ، پسر هم متوجه این موضوع میشه ، چرا ؟ پسر وقتی میره تو خواب هاش کم کم دنیاها براش سفید میشن ، انگار داره پاک میشه ، و متوجه میشه که همیشه تو خواب بوده ، و تو خواب گیر کرده بود ، و کلی وجود نداشت و زندگیش تو خواب بود ، دختر کامل خوب میشه ، و وقتی میره بخوابه و میره تو خوابی ، دیگه نه خبری از هیولاها یا شخصایی که قراره بیوفتن دنبالشه نه خبری از پسره ، پسره کامل نابود میشه و دختر همه چیو فراموش میکنه و همیشه به این فکر میکنه که کسی رو از دست داده
- ۶.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط