رمان شراب عشق

رمان شراب عشق

+امیرخوان وقتشه برم یک نتیجه ی خشگل بیاری.

امیر نیش خندی زد وگفت:

•بابابزرگ نتیجه هارو که توی سایت میزارن میخوای بخونم برات؟

بابابزرگ پوکر به امیر نگاه کرد و گفت:

+هر هر هر! بامزه خندیدم. واقعی دارم حرف میزنم باهاتون.

•بابابزرگ فکر نمیکنید یکم زوده؟

+پسر تو چند سالته؟

•نزدیکای ۳۰

+من همسن تو بودم برای بابای ارسلان زن گرفته بودم.

ناخداگاه سرم رفت به سمت ارسلان چرا از اون موقع تاحالا حرفی نزده بود؟

بهش نگاه کردم رگ گردنش باد کرده بود. چشاش قرمز شده بود مثل قاتلا

به امیر نگاه میکرد. اما چرا؟ مگه همون نبود که میگفت من عاشق یک

دختر دیگه شدم. تو برای من یک هوس بودی؟ با یاد آوری این حرفا قطره

اشکی از چشام روی گونم غلطید که صدای ارسلان هواسم رو به خودش جلب کرد

*خوبی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

_به لطف تو

*مگه من چیکارت کردم؟

در جوابش فقط سکوت کردم و به حرف های امیر و بابابزرگ گوش دادم:

امیر دوباره لبخنذی زد و به بابابزرگ گفت:

•برای خودم نمیگم برای نوه اتون میگم.

+نوه ی من مگه چشه؟

•آخه فقط ۲۳سالشه.

+اووووووو. من مامان بزرگ اش رو توی ۱۲سالگی حامله کردم. اونوقت تو نمیتونی یک دختر ۲۳ساله رو حامله کنی؟

از بی پروایی بابابزرگ من که هیچی امیر هم از خجالت قرمز شده بود.

بابابزرگ رو به من گفت:

+...
دیدگاه ها (۳)

آقا داشتن داخل یک پیج میگشتم که استوری های اردیا رو میزاشت ک...

بچه ها پرف جدید گم نکنیدا. ببین برای پیدا کردن این عکس از دی...

رمان شراب عشق بعد از اینکه فهمیدم ارسلان حصابی حرص خورده لبم...

سیلامممممممممبچه ها چالش داریما. شما ماهی که داخلش به دنیا ا...

رمان بغلی من پارت ۱۰۱و۱۰۲و۱۰۳ارسلان: دیانا دیانا: بله جایی و...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۸۳ (⁠♡) معلومه چیکار داري ميکن...

black flower(p,318)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط