من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو

دلَکَم عرضِ ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محوِ دل و او همه حیرانی تو...

شبِ شعری که به پا بود در آن صبحِ لطیف
برد ما را به تبِ خیس و غزلخوانی تو...

من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو...

چشمِ تو خلوتِ خوبی ست اگر بگذارند
من و دل زائرِ آن معبدِ روحانی تو...

گاه سرشارتر از حسِ شکفتن در باد
روزِ آغازِ من و خلوتِ عرفانی تو...

آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بودیم به مهمانی تو........
دیدگاه ها (۳)

خدایا فانوست را کمی پایین تر بگیر...جاده ای که در آن قدم نها...

رَفــــــْتٌ!! خِجٰالَتْ کِشٌیٓدَمْ بـگَمْ مَــــــــنْ ه...

دل نشکن ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺠﺎﺯﯾﺴﺖ؟!"ما ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺣـــــــ...

ساز خود را کوک کن امشب پریشان خاطرمزخمه بر جانم بزن تا پای ج...

رقص سایه‌ها | پارت نهم: «دست‌هایِ نامرئی در میانِ طوفان»چند ...

#اخرین_پیچ#پارت_39"𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐭"«زیر نور ماه » آن شب، ساحل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط