سونگمین وقتی
سونگمین: (وقتی....)
حدود یک سالی داشت میشد که شما باهم ازدواج کرده بودید، البته....
ازدواج عاشقانه ای نبود...یه ازدواج از پیش تعیین شده....ازدواج اجباری ای که اذیتتون میکرد...تو با این موضوع میشه گفت کنار اومده بودی ولی از رفتاراش عصبانی میشدی و میرفت رو مخت، باورت نمیشد قراره زندگیت اینجوری ادامه داشته باشه...بخاطر رسم و رسومات و پوله لعنتی مجبور به همچین کاری شدید...
ات: عایششششش.....کاش من از این خانواده نبودم...لعنت بهش...
ساعت ۱۰ خورده ای شب بود و دیگه وقته اومدن شوهرت بود...کاراتو کردی و رفتی تو اتاقت که از از هم جدا بود...و سعی کردی بخوابی که ۱۰ دقیقه بعدش صدای در اومد...و این نشونه این بود که اون اومده...مثل همیشه رفت تو اتاقش و دیگه بیرون نیومد توهم سعی کردی بخوابی....
با اینکه توهم خانم خونه بودی ولی قوانینای مسخره ای داشت و فقط تو باید انجامشون میدادی...
تا ساعت ۹ به بعد نباید بیرون باشی
نباید زیاد دوست و رفیق داشته باشی
وارد اتاقش نباید بشی
نباید تو کارا دخالت کنی
لازم نیست غذا درست کنی
هیچوقت قرار نیست باهم دیگه شام بخورید
فاصله باید رعایت بشه
رفتار درست باید داشته باشی
و اینجور چیزا....
رعایت نکردنه فقط یکی از این قوانین ها شامل جریمه میشه...
و تو کاملا باید مثل یه رباط یا گروگان زندگی میکردی...
فکر کردن به اینجور چیزا باعث شد کم کم خوابت ببره ولی....یک ساعت بعد....در اتاقت باز شد...و اومد کنارت دراز کشید و از پشت بغلت کم کم متوجه شدی که یکی کنارته ولی کی....برگشتی که...از شدت تعجب چشمات درشت شده بود...
ات: سونگمین!!!...
باورم نمیشد ا..اون....داره چیکار میکنه؟...یه بوی خاصی میداد مثل بوی.....وایسا نکنه...مست کرده؟؟؟؟
فکر اینکه نکنه مست باشه داشت منو بیشتر میترسوند....چشمام خمار بود...
ات: س...سونگمین...
سونگمین: هیشششش....بیب...میدونی که خیلی دوست دارم.... خمار-
کاملا خودشو مخصوصا پایین تنش رو بهت چسبوند...
ات: نکن...ازم جدا شو....
سونگمین: فکر اینکه نمیتونم نزدیکت باشم، نمیتونم لباتو مزه کنم، نمیتونم بهت بگم دوست دارم...داره روانی میکنه...
ات: خواهش میکنم...الان متوجه نمیشی کن داری چیکار میکنی.... -ترسیده
روت خیمه زد-
سونگمین: درسته...من مستم....ولی هرشب یا بیشتر شب ها....وقتی که غرق خوابی...من کنارت میخوابم و با بغل کردنت و بوییدن عطر تنت بهم آرامش میبخشی....
ات: چ...چی؟ -تعجب
و لباش رو آروم به لبات رسوند و آروم میبوسیدتت ولی جلو جلو همچین خشن تر شد...دقیقا مثل کسی که بعد هزاران سال تشنگی آب به لباش برسه....
پایان(عذر....)
(وای عکسهههه)
حدود یک سالی داشت میشد که شما باهم ازدواج کرده بودید، البته....
ازدواج عاشقانه ای نبود...یه ازدواج از پیش تعیین شده....ازدواج اجباری ای که اذیتتون میکرد...تو با این موضوع میشه گفت کنار اومده بودی ولی از رفتاراش عصبانی میشدی و میرفت رو مخت، باورت نمیشد قراره زندگیت اینجوری ادامه داشته باشه...بخاطر رسم و رسومات و پوله لعنتی مجبور به همچین کاری شدید...
ات: عایششششش.....کاش من از این خانواده نبودم...لعنت بهش...
ساعت ۱۰ خورده ای شب بود و دیگه وقته اومدن شوهرت بود...کاراتو کردی و رفتی تو اتاقت که از از هم جدا بود...و سعی کردی بخوابی که ۱۰ دقیقه بعدش صدای در اومد...و این نشونه این بود که اون اومده...مثل همیشه رفت تو اتاقش و دیگه بیرون نیومد توهم سعی کردی بخوابی....
با اینکه توهم خانم خونه بودی ولی قوانینای مسخره ای داشت و فقط تو باید انجامشون میدادی...
تا ساعت ۹ به بعد نباید بیرون باشی
نباید زیاد دوست و رفیق داشته باشی
وارد اتاقش نباید بشی
نباید تو کارا دخالت کنی
لازم نیست غذا درست کنی
هیچوقت قرار نیست باهم دیگه شام بخورید
فاصله باید رعایت بشه
رفتار درست باید داشته باشی
و اینجور چیزا....
رعایت نکردنه فقط یکی از این قوانین ها شامل جریمه میشه...
و تو کاملا باید مثل یه رباط یا گروگان زندگی میکردی...
فکر کردن به اینجور چیزا باعث شد کم کم خوابت ببره ولی....یک ساعت بعد....در اتاقت باز شد...و اومد کنارت دراز کشید و از پشت بغلت کم کم متوجه شدی که یکی کنارته ولی کی....برگشتی که...از شدت تعجب چشمات درشت شده بود...
ات: سونگمین!!!...
باورم نمیشد ا..اون....داره چیکار میکنه؟...یه بوی خاصی میداد مثل بوی.....وایسا نکنه...مست کرده؟؟؟؟
فکر اینکه نکنه مست باشه داشت منو بیشتر میترسوند....چشمام خمار بود...
ات: س...سونگمین...
سونگمین: هیشششش....بیب...میدونی که خیلی دوست دارم.... خمار-
کاملا خودشو مخصوصا پایین تنش رو بهت چسبوند...
ات: نکن...ازم جدا شو....
سونگمین: فکر اینکه نمیتونم نزدیکت باشم، نمیتونم لباتو مزه کنم، نمیتونم بهت بگم دوست دارم...داره روانی میکنه...
ات: خواهش میکنم...الان متوجه نمیشی کن داری چیکار میکنی.... -ترسیده
روت خیمه زد-
سونگمین: درسته...من مستم....ولی هرشب یا بیشتر شب ها....وقتی که غرق خوابی...من کنارت میخوابم و با بغل کردنت و بوییدن عطر تنت بهم آرامش میبخشی....
ات: چ...چی؟ -تعجب
و لباش رو آروم به لبات رسوند و آروم میبوسیدتت ولی جلو جلو همچین خشن تر شد...دقیقا مثل کسی که بعد هزاران سال تشنگی آب به لباش برسه....
پایان(عذر....)
(وای عکسهههه)
- ۷.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط