「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 26
✦.................................

لینا لبخندش را جمع نکرد.

لینا:آره، میاد.
مگه میشه مراسم عقد برادرش باشه و نیاد؟

لیندا آرام اضافه کرد:

لیندا:البته تهیونگ از مهمونی متنفره

با خنده ادامه داد:

لیندا:مخصوصاً وقتی مجبور باشه رسمی رفتار کنه.

آیلین سعی کرد بی‌تفاوت بماند.

اما نمی‌دانست چرا شنیدن اینکه فردا دوباره باید تهیونگ را ببیند، دلش را نامنظم می‌کرد.

لینا ناگهان از جا بلند شد.

لینا:وای! هنوز لباس فرداتو انتخاب نکردی؟

آیلین گیج نگاهش کرد.

+لباس؟

لیندا فوری گفت:

لیندا:برای مهمونی.

لینا هیجان‌زده دست آیلین را گرفت.

لینا:بیا بالا، باید ببینیم چی می‌پوشی.

+لینا، الان؟!

لینا:بله الان.

و دوباره بدون فرصت اعتراض، او را به سمت اتاق‌ها کشید.

چند دقیقه بعد، هر سه وسط اتاق آیلین روی تخت و فرش، بین لباس‌ها نشسته بودند.

لینا یکی از لباس‌ها را بالا گرفت و همان لحظه اخم کرد.

لینا:نه. این خیلی ساده‌ست.

لیندا لباس دیگری را برداشت.

لیندا:این خوبه.

لینا با تردید نگاهش کرد.

لینا:زیادی معصومه.

آیلین کلافه خندید.

+من دارم میرم مهمونی عقد، نه جنگ.

لینا زیرلب گفت:

لینا:با حضور تهیونگ، فرقی نداره.

آیلین بالش کوچکی سمتش پرت کرد و هر سه خندیدند.

اما چند دقیقه بعد، وقتی لینا یک لباس مشکیِ جذب را جلوی آیلین گرفت، ناگهان ساکت شد.

لینا:اینو بپوش.

آیلین لباس را گرفت.

پارچه‌ی مشکی نرم، ساده اما شیک بود؛
مدلی که کاملاً روی اندام می‌نشست.

+زیادی جلب توجه نمی‌کنه؟

لینا لبخند آرامی زد.

لینا:دقیقاً به اندازه‌ای که لازمه.

لیندا با شیطنت گفت:

لیندا:مخصوصاً وقتی تهیونگ ببینتت.

آیلین فوراً اخم کرد.

+چرا شما دوتا انقدر اسم اونو میارین؟

لینا خندید.

لینا:چون از ظهر تا حالا هر وقت اسمشو می‌شنوی، قیافت عوض میشه.

آیلین خواست جواب بدهد که ناگهان صدای باز شدن درِ ورودی عمارت در کل خانه پیچید.

هر سه ساکت شدند.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی آرام و سنگین در راهروها شنیده شد.

قدم‌هایی آشنا.

قلب آیلین بی‌اختیار کوبید.

لینا آهسته زمزمه کرد:

لینا:خود شیطان برگشت.

و درست همان لحظه، سایه‌ی بلند تهیونگ پشت شیشه‌ی ماتِ در اتاق افتاد.

صدای قدم‌ها در راهرو برای چند ثانیه ادامه داشت…

بعد آرام‌تر شد.

و در نهایت، بدون اینکه حتی مکثی در کار باشد، از جلوی اتاق گذشت.

هیچ در زدنی.
هیچ نگاهی.
هیچ واکنشی.

فقط عبور.

سایه‌ی بلندش از پشت شیشه‌ی ماتِ در رد شد و بعد در انتهای راهرو محو شد.

صدای باز شدن درِ اتاق خودش آمد.
و بعد... سکوت.

انگار از اول هم وارد این بخش خانه نشده بود.

لینا با ابروهای بالا رفته چند ثانیه به در خیره ماند.

لینا:دیدین؟
انگار اصلاً ما اینجا نیستیم.

لیندا شانه بالا انداخت.

لیندا:عادت کن. تهیونگ همیشه همین‌طوره.

آیلین چیزی نگفت، اما ناخودآگاه نفسش را آرام‌تر بیرون داد.

نمی‌دانست چرا...
ولی همین بی‌توجهی کاملش، از هر نگاه یا حرفی سنگین‌تر بود.

انگار واقعاً در دنیای دیگری زندگی می‌کرد.

لینا دوباره روی تخت نشست و با لحن سبک‌تری گفت:

لینا:خب، برگردیم به مهم‌ترین موضوع جهان.

لیندا خندید.

لیندا:لباس آیلین؟

لینا:دقیقاً.

هر دو دوباره مشغول لباس‌ها شدند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

اما ذهن آیلین هنوز لحظه‌ی قبل را مرور می‌کرد؛
آن عبور بی‌صدا، آن سکوت مطلق..
نه تحقیر بود، نه توجه.
فقط بی‌اهمیتی کامل.
و همین... عجیب‌تر از هر چیز دیگری بود.

لینا لباس مشکی را دوباره بالا گرفت.

لینا:اینو قطعی می‌کنیم. فردا همه قراره ببیننت.

لیندا با لبخند گفت:

لیندا:مخصوصاً سلین خوشحال میشه.

آیلین سر تکان داد، اما نگاهش برای یک لحظه به در بسته‌ی راهرو افتاد.

جایی که تهیونگ ناپدید شده بود.

و برای اولین‌بار، این فکر در ذهنش شکل گرفت که شاید...

این بی‌توجهی، فقط ظاهر ماجراست.

...

با توجه به شروع شدن امتحانات فکرنکنم بتونم زود به زود پارت بزارم حداقل روزی دوپارت یا سه پارت
دیدگاه ها (۱۷)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24 ✦...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 7شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط