پدر نیکو مرد باهوشی بود با دیدن فریبا حس خوبی نداشت برای

پدر نیکو مرد باهوشی بود با دیدن فریبا حس خوبی نداشت برای همین از فریبا خواست سوار ماشین شاسی بلندش شود و در یک مکان بااو صحبت کند . او تحقیقات شروع کرده بود. فریبا یک روز دنبال احمد اتاق خواب اونا رفت و لباسهای زیر نیکو زیر رو میکرد که نیکو رسید
دیدگاه ها (۰)

نیکو با تعجب وارد اتاق شد فرید پنهان شد و فریبا به. نیکو گفت...

چند روز بود نبودم فقط داستان میزاشتم مریض شد بودم فعالیت ادا...

دکتر فریبا سپس نیلوفر را ترخیص کردو نیکو به فریباگفت تو دیگ...

آهو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط