یعنی خلاصه ای از زندگی صورتی....داستان از اینجا شروع شد ک
یعنی خلاصه ای از زندگی صورتی....داستان از اینجا شروع شد که من نازگل دختری زیبا و دوست داشتنی و البته شوخ به تهران سفر کرده و تصمیمی گرفته در اونجا زندگی کنم .تااینکه باشیرین دختری بسیار زیبا اشنا شدم و شدیم همدرد و دو دوست:
من ـ-کجایی تو دختر.زیر پام علف قرمز شد ...اه اه اه اه ...چندش.واقا خجالت بکش
شیرین ـ میدونی نقاشیم خوب نیست .یه چیز راحت تر بگو بکشم .....خب
من ـخب بگو کجایی ؟
شیرین ـ نزدیکای خونم ..راستی مگه تو خونه خاک خوب و ... هست؟
من ـنه .. چطور؟
شیرین ـ چون تو خونه علف هیچ وقت قرمز نمیشه ... بزغاله .تا فوشم ندادی خدافظ.
من ـ خدافظ . راستی بیا خونه تا حصابتو برسم ...خووووب
منو شیرین یه خونه شریکی دانشجویی داشتیم ولی دانشگاهامون فرق می کنه.چون من روان شناسی می خونم...من که سرکار نمی رفتم ولی شیرین حسابدار بودو تو بانک پدرش کارمیکر دو الا ن داشت از اونجا میومد خونه..اهههههههه اینا پارتی گرفتن باز{همسایه بالاییمونو میگم }من در حال
شال و مانتو پوشیدن.........تی مون روهم ورداشتم تا بزنم و سر پسرک بی شعور نمیگه ما همسایه داریم ..اقا اگه من یه پیرزن بیچاره بودنم چچچچچییییییی ...حتما میمردم.خدارحم کنه به پسره
رفتم بالا و در زدم :تق تق تق
وای چه دوپس دوپسی راه انداخته بود....ایندفعه با عصبانیت و زور شدید در زدم تا کره شنید
رایان ـ کیه ؟؟؟؟
من ـ اعزراییل..... درو بازکن
رایانـوووووا فکر کنم اسمتو اشتباهی گفتیا ؟
من ـمثلا باید چی میگفتم ؟؟؟؟
رایان ـحوری بیهشت....
منم با تی زدم تو سرش تا بفهمه حوری بهشت کیه....
رایان ـچه خبرته چرامیزنی ؟
من ـ خوب کاری میکنم ..تو چرا اینجا پارتی گرفتی ؟ مگه خونه ی خالته ؟
رایان ـنه بابا.دارم وسایل پارتی رو تازه اماده میکنم ...پارتی واسه شبههه ..اینو جدی میگم . تو هم خواستی دعوت میکنم..
منم واسه بار دوم زدم با تی تو سرش تابفهمه دنیا با تی دست کیه .همینجوری که از پله ها میرفغتم پایین بهش گفتم
ـاگه من گذاشتم تو پارتی بگیریو نزاری من فیلممو ببینم ....اگه بزارم منو بزغاله صدا کن
رسیدم خونه و دیدم بعله شیرین خانم رسیده خونه و از ماجرا خبر داره و میخنده ...رفتم سمتش که گفت
ـقلط کردم تورو خدا منو باتی نزن باشه....
منم گفتم باشه اما با پام زدم به ساق پاش...بیچاره چه دردی کشید ..
من ـحقته من که گفنم زود بیا ..راستی نهارو شام و تو درست میکنی و من دست به سیاه سفید نمیزنم.ولی اگه ظرفا رو بشوری حالا یه فکری میکنم.
بیچاره شیرین اصلا پخت و پز بلد نبود و به ناچار ظرفها رو شست
منم سرسعا به داداشم که اونم تو تهران بود زنگ زدم ونقشمو گفتم اونم خنده کنان گفت باشه ولی
بیچاره رایان ....
داداشم 3سال ازم بزرگ تر بود یعنی 23 سال داشتا ولی مثل من خیلی شوخ و شیطونم بود.یه بار که بچه بودیم مامانم داشت ظرف میشت که مارفتیم کمی از کف رو رو ی صورت مامان ریختیم که اونم
خدارو شکر کم کاری نکردو منو سامان و کف خاللی کردو بعد رفتیم حمام
دستامو به هم مالیدم که صدای شیرین در اوم دو گفت
ـشیرین چه نقشه های شومی تو سرته ...هاهاهان؟به من بگو.....تورو خدا تروخدا بگو
من ـنوچ .نقشم که عملی شد میفهمی اینوگفتم و رفتم تو اتاقم
خونه ی ما دو تااتاق داشت و واسه خودمون بود ......یعنی اجاره ای نبود و یا اینکه خوابگاه باشه.....خوب اتاقم پر پوستر واکینگ دد بود .....همون مردگان متحرک...یه دونه گیتار و یدونه ویلون کنار اتاق بود....اوا ویولون اینجا چیکار میکنه
تعجبم برای اینه که ویلون برای شیرین نه برا من.......پیانو هم تو پذیرایی هستش ...خوب پیانو شریکی واسه من و شیرینه....
رفتم پشت میز ارایشم و کلی ارایش کردم ...از کمد لباسام یه لباس قشنگ و شیک در اوردم یه لباس ابی دکولته که با کفش و کیف ستش همراه بود برداشتم و پوشیدم..رفتم تو پذیرایی و به شیرین گفتم
ـشیرین چرا حاضرنشدی ..برو و بهترین لباس مجلسیتو بپوش میخوایم بریم پارتی ....زود باش
شیرین ـنقشته ؟
من گفتم افرین به دوستم که همه چی رو راجب به من می دونهو بعد به النا،تینا و اتوسا زنگ زدم و براشون نقشمو تعریف کردم ...اونام از خدا خواسته .....گفتن باشه
من ساعت 7 تا 8 اماده شده بودم وشرین 8 تا 8:30 اماده شد.بچه ها ساعت 8:30 رسیدن..نقشه رو مرور کردیم و در همون موقع دوپس دوپس اهنگ شروع شدو من و بچه ها مانتو پانتومون رو پوشیدیم و از خونه بیرون اومده و طبقه ی بالا رفتیم
من در زدم و رایان شیک و جذاب تر از قبل در رو بازکرد
رایان ـوووا تو اینجا چیکارمیکنی چوپون {منظورش به دوستام بود که یعنی اونا گوسفندن و منم چوپونشون}منم حاضر جواب تر از اون گفتم
ـما گرفتیم چراگا مونو دادیم شما چرا کنین...چون میبینیم کهه خیلی گرسنه هستین و دارین بعضی هارو انقدر که خوشکلن میخورید
و به سامان که داشت با چشاش داشت الن
من ـ-کجایی تو دختر.زیر پام علف قرمز شد ...اه اه اه اه ...چندش.واقا خجالت بکش
شیرین ـ میدونی نقاشیم خوب نیست .یه چیز راحت تر بگو بکشم .....خب
من ـخب بگو کجایی ؟
شیرین ـ نزدیکای خونم ..راستی مگه تو خونه خاک خوب و ... هست؟
من ـنه .. چطور؟
شیرین ـ چون تو خونه علف هیچ وقت قرمز نمیشه ... بزغاله .تا فوشم ندادی خدافظ.
من ـ خدافظ . راستی بیا خونه تا حصابتو برسم ...خووووب
منو شیرین یه خونه شریکی دانشجویی داشتیم ولی دانشگاهامون فرق می کنه.چون من روان شناسی می خونم...من که سرکار نمی رفتم ولی شیرین حسابدار بودو تو بانک پدرش کارمیکر دو الا ن داشت از اونجا میومد خونه..اهههههههه اینا پارتی گرفتن باز{همسایه بالاییمونو میگم }من در حال
شال و مانتو پوشیدن.........تی مون روهم ورداشتم تا بزنم و سر پسرک بی شعور نمیگه ما همسایه داریم ..اقا اگه من یه پیرزن بیچاره بودنم چچچچچییییییی ...حتما میمردم.خدارحم کنه به پسره
رفتم بالا و در زدم :تق تق تق
وای چه دوپس دوپسی راه انداخته بود....ایندفعه با عصبانیت و زور شدید در زدم تا کره شنید
رایان ـ کیه ؟؟؟؟
من ـ اعزراییل..... درو بازکن
رایانـوووووا فکر کنم اسمتو اشتباهی گفتیا ؟
من ـمثلا باید چی میگفتم ؟؟؟؟
رایان ـحوری بیهشت....
منم با تی زدم تو سرش تا بفهمه حوری بهشت کیه....
رایان ـچه خبرته چرامیزنی ؟
من ـ خوب کاری میکنم ..تو چرا اینجا پارتی گرفتی ؟ مگه خونه ی خالته ؟
رایان ـنه بابا.دارم وسایل پارتی رو تازه اماده میکنم ...پارتی واسه شبههه ..اینو جدی میگم . تو هم خواستی دعوت میکنم..
منم واسه بار دوم زدم با تی تو سرش تابفهمه دنیا با تی دست کیه .همینجوری که از پله ها میرفغتم پایین بهش گفتم
ـاگه من گذاشتم تو پارتی بگیریو نزاری من فیلممو ببینم ....اگه بزارم منو بزغاله صدا کن
رسیدم خونه و دیدم بعله شیرین خانم رسیده خونه و از ماجرا خبر داره و میخنده ...رفتم سمتش که گفت
ـقلط کردم تورو خدا منو باتی نزن باشه....
منم گفتم باشه اما با پام زدم به ساق پاش...بیچاره چه دردی کشید ..
من ـحقته من که گفنم زود بیا ..راستی نهارو شام و تو درست میکنی و من دست به سیاه سفید نمیزنم.ولی اگه ظرفا رو بشوری حالا یه فکری میکنم.
بیچاره شیرین اصلا پخت و پز بلد نبود و به ناچار ظرفها رو شست
منم سرسعا به داداشم که اونم تو تهران بود زنگ زدم ونقشمو گفتم اونم خنده کنان گفت باشه ولی
بیچاره رایان ....
داداشم 3سال ازم بزرگ تر بود یعنی 23 سال داشتا ولی مثل من خیلی شوخ و شیطونم بود.یه بار که بچه بودیم مامانم داشت ظرف میشت که مارفتیم کمی از کف رو رو ی صورت مامان ریختیم که اونم
خدارو شکر کم کاری نکردو منو سامان و کف خاللی کردو بعد رفتیم حمام
دستامو به هم مالیدم که صدای شیرین در اوم دو گفت
ـشیرین چه نقشه های شومی تو سرته ...هاهاهان؟به من بگو.....تورو خدا تروخدا بگو
من ـنوچ .نقشم که عملی شد میفهمی اینوگفتم و رفتم تو اتاقم
خونه ی ما دو تااتاق داشت و واسه خودمون بود ......یعنی اجاره ای نبود و یا اینکه خوابگاه باشه.....خوب اتاقم پر پوستر واکینگ دد بود .....همون مردگان متحرک...یه دونه گیتار و یدونه ویلون کنار اتاق بود....اوا ویولون اینجا چیکار میکنه
تعجبم برای اینه که ویلون برای شیرین نه برا من.......پیانو هم تو پذیرایی هستش ...خوب پیانو شریکی واسه من و شیرینه....
رفتم پشت میز ارایشم و کلی ارایش کردم ...از کمد لباسام یه لباس قشنگ و شیک در اوردم یه لباس ابی دکولته که با کفش و کیف ستش همراه بود برداشتم و پوشیدم..رفتم تو پذیرایی و به شیرین گفتم
ـشیرین چرا حاضرنشدی ..برو و بهترین لباس مجلسیتو بپوش میخوایم بریم پارتی ....زود باش
شیرین ـنقشته ؟
من گفتم افرین به دوستم که همه چی رو راجب به من می دونهو بعد به النا،تینا و اتوسا زنگ زدم و براشون نقشمو تعریف کردم ...اونام از خدا خواسته .....گفتن باشه
من ساعت 7 تا 8 اماده شده بودم وشرین 8 تا 8:30 اماده شد.بچه ها ساعت 8:30 رسیدن..نقشه رو مرور کردیم و در همون موقع دوپس دوپس اهنگ شروع شدو من و بچه ها مانتو پانتومون رو پوشیدیم و از خونه بیرون اومده و طبقه ی بالا رفتیم
من در زدم و رایان شیک و جذاب تر از قبل در رو بازکرد
رایان ـوووا تو اینجا چیکارمیکنی چوپون {منظورش به دوستام بود که یعنی اونا گوسفندن و منم چوپونشون}منم حاضر جواب تر از اون گفتم
ـما گرفتیم چراگا مونو دادیم شما چرا کنین...چون میبینیم کهه خیلی گرسنه هستین و دارین بعضی هارو انقدر که خوشکلن میخورید
و به سامان که داشت با چشاش داشت الن
- ۲۶.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط