پس از ان همه شیطان را مقصر دانستند

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستند
اما
آن لیوان ها توسط تو چیده شده بود
تو
و از پستان های گاوی دوشیده شده بود که خود از آن گردندبریده ها تغزیه میکرد
میدانست چه میخواهند
و ان گاو همان چشمان و لبان تو بود که شیرش بوسه و نگاه تو بود

و ان خار گل
ان خار گل را از گل هایی برکنده بودند که انسان ها برای نشان دادن عشقشان به هم میدادند
همان گلی که فقط عطری از لحظات خوش زودگذر داشت

اگر که تو من را دوست میداشتی
بجای اینکه به من گل بدهی برایم مینوشتی
و بوسه ایی بر پیشانی ام میزدی و من دست بر سری میکشیدم که چنین ابیات زیبایی از ان بیرون امدند

بجای اینکه بروی و گلی را که ملحق به زمین است برچینی
و ان گل برای من یا تو نیست برای خودش است
او گفت که من فقط میخواستم با ان گل خنده ایی بر لبت بیاورم

و من گفتم که تو برای اوردن خنده بر لب من ببین چه کرده ایی!!!
بدو گفتم که میدانی ان گل چه سرنوشتی داشته؟؟؟
کل زندگی اش را مشغول شکل دادن به خود و زمینی کرده بود که قبل ها بی جان بود
همان زمینی که دانه ی ان گل را پذیرفت و ان را کمکش کرد که به چیزی که لیاقتش را دارد برسد

و تو ان را چیدی

آن گل و ان دشت ترکیبی عاشق بودند
ان ها همدیگر را دوست میداشتند
در حدی که ان گل پس از بزرگ شدنش از دانه ی هیچی ندار به گلی زیبا
ان زمین را بغل کرد
و هر چقدر که اغوشش در خاک این زمین بزرگتر میشد
زمین بیشتر از خود میکند و با ان گل میداد

تا روزی که او گلبرگ دراوورد و دستانش را به سمت اسمان بلند کرد و برای ان زمین خشک بی دست از بارانی پر اب دعا کرد
دعا کرد و دعا کرد
اسمان دعایش رو بروارده کرد
و زمین تر شد
هر چقدر که به زمین بیشتر میرسید
زمین هم به گل بیشتر میرسید
و این بود عشق
و تو ان را چیدی
دقیقا همانطور که امشب من را چیدی
و پدر من را چید

و هر دویتان
من را از ارزوی داشتن زمینی ان را بغل کنم و بهترین هارا برایش بخواهم منع کردید


-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
البته جا دارد که بگویم
من همیشه ان گل بودم
یک مردی برای انکه معشوقش خود شخص عاشق را بیشتر دوست داشته باشد
من را از دشت ارزو ها کند
و در دل تنگ ان زن نهاد
من هم ناچار در انجا ریشه نهادم

ولی حتی از من نپرسیدند که ایا میخواهم در دنیای خانواده اش زندگی کنم یا نه
در واقع انها فقط به هم فکر میکردند و میخواستند با یک چیز بین همدیگر را مستحکم تر سازند
و باز
باز من بازیچه بودم
من همان پارچه ایی بودم که بر گلوی نیم بریده ی جفتشان قرار گرفتم
اما من دهان نداشتم که حرف بزنم

و بعد من را فرزند نامیدند


ساعت ۳:۰۴ دقیقه نیمه شب
شب قبل از چهارشنبه سوری
۱۴۰۴/۱۲/۲۶


اولین اشکم بعد از چهار سال
روی پرگل های لاله‌ایی پر پر شده فرو ریخت
که قرار بود لای دفتر خاطراتت باشد
همان لاله ایی که فقط بویی از لحظات خوش میدهد و الان باید در دشت ارزو ها میبود
دیدگاه ها (۰)

هر دم سخنانی گویند زین موضوع که انسان موجودی ذاتا پلید استبل...

۱۴۰۴/۱۲/۲۴شش روز مانده به عیدو هیچ عیدی مانند روز فرار من از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط