به درخواست دونفر که خیلی خوب ازم حمایت میکنن خواستن اینو
به درخواست دونفر که خیلی خوب ازم حمایت میکنن خواستن اینو گذاشتم
لندن - پانزده سال پیش
شب بود.باران میبارید.
ویلیام، لوئیس و ایزومی کنار هم در گوشهای از کوچه پسکوچههای شرق لندن خوابیده بودند. هر سه گرسنه، سرد و تنها. پدر و مادرشان را ماه پیش از دست داده بودند و حالا هیچکس نبود که از آنها مراقبت کند.
ایزومی کوچکترین بود. شش سال بیشتر نداشت. موهای بلوندش گره خورده و کثیف بود، اما وقتی به برادرهایش نگاه میکرد، لبخند میزد.
«ویلیام... گرسنهام.»
ویلیام که خودش فقط هشت سال داشت، دست خواهرش را فشرد. «صبر کن. فردا لوئیس و من یه کاری میکنیم. نان میگیریم.»
لوئیس هفت ساله بود و خیلی کم حرف میزد. فقط سرش را روی شانه ویلیام گذاشته بود.
ناگهان صدای چرخ و کالسکه از دور آمد.
چندین اسب و یک کالسکه سیاه در ابتدای کوچه ایستادند. چراغها روشن شدند. مردی با کت پوستگرانقیمت و عصای چوبی از کالسکه پیاده شد.
لرد راجر وینترز. یکی از اشرافزادههای بانفوذ لندن. مردی با سبیلهای خاکستری و چشمان سرد.
دو محافظ همراهش بود.
لرد وینترز به سه کودک خیره شد. نگاهش روی ایزومی ماند.
«این یکی... چه موهای قشنگی دارد.»
یکی از محافظها خم شد و نگاه دقیقتری انداخت. «دختره، قربان.»
«پس بهتر.» لرد وینترز لبخند زد. «من یه عمارت بزرگ دارم. به یک خدمتکار کوچک نیاز دارم. یکی که از الان تربیتش کنم.»
ویلیام ناگهان بلند شد. دستان کوچکش را مشت کرد و جلوی ایزومی و لوئیس ایستاد.
«دست نزن بهش. اون خواهر منه.»
لرد وینترز با تحقیر نگاهش کرد. «گوربهگور، پسربچه. تو و برادرت بهدرد من نمیخورید.»
محافظ اول جلو آمد و با یک دست ویلیام را کنار زد. پسرک روی زمین لغزید و آرنجش زخم شد.
لوئیس از جا پرید و شروع کرد به گریه کردن. اما نتوانست کاری بکند.
محافظ دوم ایزومی را از روی زمین برداشت. دخترک شروع کرد به جیغ زدن.
«ویلیام! لوئیس! نذارید ببرنممم!»
ویلیام با آرنج زخمی تلاش کرد بلند شود، اما محافظ با لگد زد به پایش و دوباره نقش بر زمین شد.
لرد وینترز محافظ دوم را صدا کرد: «بسه. ببرش تو کالسکه.»
ایزومی را بردند.
لوئیس به سمت کالسکه دوید، اما خیلی دیر شده بود. اسبها حرکت کردند. چرخها گل و لای را پاشیدند به صورت اشکآلود لوئیس.
ویلیام روی زمین افتاده بود، نفسنفس میزد و با چشمان قرمز خونآلود به کالسکه در حال دور شدن نگاه میکرد.
آن شب را هیچوقت فراموش نکرد.
آن شب را لوئیس هم هیچوقت فراموش نکرد.
و ایزومی... ایزومی سالها بعد، وقتی زخمهای تنش را میشمرد، همیشه این شب را مانند کابوسی بیدار در ذهن داشت.
---
لندن - پانزده سال پیش
شب بود.باران میبارید.
ویلیام، لوئیس و ایزومی کنار هم در گوشهای از کوچه پسکوچههای شرق لندن خوابیده بودند. هر سه گرسنه، سرد و تنها. پدر و مادرشان را ماه پیش از دست داده بودند و حالا هیچکس نبود که از آنها مراقبت کند.
ایزومی کوچکترین بود. شش سال بیشتر نداشت. موهای بلوندش گره خورده و کثیف بود، اما وقتی به برادرهایش نگاه میکرد، لبخند میزد.
«ویلیام... گرسنهام.»
ویلیام که خودش فقط هشت سال داشت، دست خواهرش را فشرد. «صبر کن. فردا لوئیس و من یه کاری میکنیم. نان میگیریم.»
لوئیس هفت ساله بود و خیلی کم حرف میزد. فقط سرش را روی شانه ویلیام گذاشته بود.
ناگهان صدای چرخ و کالسکه از دور آمد.
چندین اسب و یک کالسکه سیاه در ابتدای کوچه ایستادند. چراغها روشن شدند. مردی با کت پوستگرانقیمت و عصای چوبی از کالسکه پیاده شد.
لرد راجر وینترز. یکی از اشرافزادههای بانفوذ لندن. مردی با سبیلهای خاکستری و چشمان سرد.
دو محافظ همراهش بود.
لرد وینترز به سه کودک خیره شد. نگاهش روی ایزومی ماند.
«این یکی... چه موهای قشنگی دارد.»
یکی از محافظها خم شد و نگاه دقیقتری انداخت. «دختره، قربان.»
«پس بهتر.» لرد وینترز لبخند زد. «من یه عمارت بزرگ دارم. به یک خدمتکار کوچک نیاز دارم. یکی که از الان تربیتش کنم.»
ویلیام ناگهان بلند شد. دستان کوچکش را مشت کرد و جلوی ایزومی و لوئیس ایستاد.
«دست نزن بهش. اون خواهر منه.»
لرد وینترز با تحقیر نگاهش کرد. «گوربهگور، پسربچه. تو و برادرت بهدرد من نمیخورید.»
محافظ اول جلو آمد و با یک دست ویلیام را کنار زد. پسرک روی زمین لغزید و آرنجش زخم شد.
لوئیس از جا پرید و شروع کرد به گریه کردن. اما نتوانست کاری بکند.
محافظ دوم ایزومی را از روی زمین برداشت. دخترک شروع کرد به جیغ زدن.
«ویلیام! لوئیس! نذارید ببرنممم!»
ویلیام با آرنج زخمی تلاش کرد بلند شود، اما محافظ با لگد زد به پایش و دوباره نقش بر زمین شد.
لرد وینترز محافظ دوم را صدا کرد: «بسه. ببرش تو کالسکه.»
ایزومی را بردند.
لوئیس به سمت کالسکه دوید، اما خیلی دیر شده بود. اسبها حرکت کردند. چرخها گل و لای را پاشیدند به صورت اشکآلود لوئیس.
ویلیام روی زمین افتاده بود، نفسنفس میزد و با چشمان قرمز خونآلود به کالسکه در حال دور شدن نگاه میکرد.
آن شب را هیچوقت فراموش نکرد.
آن شب را لوئیس هم هیچوقت فراموش نکرد.
و ایزومی... ایزومی سالها بعد، وقتی زخمهای تنش را میشمرد، همیشه این شب را مانند کابوسی بیدار در ذهن داشت.
---
- ۷۳۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط