خب...
خب...
یه صبح مزخرف دیگه
با انرژی
و مزخرف
هردو ترکیب بدی هستن
مثل ترکیب خربزه و عسل
یا ماست و ترشی
عذاب آور و لذت بخش
پس شروع میکنیم
حوصلتون رو سر نمیبرم که چیکار کردم که آماده شدم و راه افتادم
کار های شخصی!
نباید از همه چی سر دربیارید که؟!
بازی از اون سه مرحله رد شدم
شیرینی پزی تازه مشغول به کار شده بود
توی دانشگاه هم,,,
اتفاق خاصی نیفتاد
گفتم که,,,دوستی ندارم
بعد از دانشگاه داشتم برای شیفت کافه آماده مبشدم که,,,یه چیزی نظرمو حلب کرد
ماشین دیروز!
همون ماشینی که یه مرد لال یا کر توش بود
مردک معلوم نیست اینجا چی کار داره,
با این ماشین و این خدم و حشم و برو و بیا نباید محله ی ما فقیر نشین ها به چشمش بیاد
مهم نیست
اینقدر اینجا بمونه تا جونش درآد!
به من چه!
بازم بوی خوب شیرینی دارچینی
بازم بقیه ی بچه ها که با دوست هاشون وقت میگذرونن...
ههعییی
بعد از رسیدن به خونه رفتم و یکم مو هام رو شونه کردم و لباس فرم کافه رو پوشیدم.لوازم آرایشی زیادی ندارم,
یه بالم لب بدون رنگ
یه کرم نرم کننده
یه برق لب
برای من کافیه
میخوام از خونه برم بیرون که داداشم پشت سرم بدو بدو میاد
«چی شده داداشی؟»
«ببین چی گرفتمممم!»
۵ تا اسکناس ۱۰۰ دلاری بهم نشون داد
«سونگین.از کجا آوردیشون؛ »
«اون آقاهه داد»
«کدوم آقاهه؟»
با دست به ماشین سیاه با شیشه های دودی اشاره کرد
اییی لعنتی
شوکه شده بودم
دستام یخ کرده بود
پاهام سر شده بود
مثل وقتی که ابتدایی بودم و معلم گفت مامان رو به خاطر نمره های بدم باید بیارم مدرسه
یا وقتی که موقع نوپ بازی گلدون زو میشکوندم
حس شوک,ترس,و یکم هم بیحسی
استرس مثل خوره وجودمو میخورد
میدونستم توی بد دردسری افتادم ولی...
«ریچی؟ریچی!»
ویشگون سونگین منو به خودم آورد
گفتم«آها خب... این پولو به صاحبش برگردون؛اصن چی بهت گفت ,چرا از غریبه پول گرفتی»
«اون گفت اگر اسمتو بهش بگم ۵۰۰ دلار بهم میده»
«و تو هم عین احمقا حرف اونو باور کردی؟»
از زور عصبانیت داشتم با سونگین بد رفتاری میکردم ولی...
«آخه اون گفت یکی از هم دانشگاهیته و یه چیزی ازت داره که فقط خودش میتونه بهت بده...
ادامه دارد...
ببخشید دیر به دیر میزارممممم
یه صبح مزخرف دیگه
با انرژی
و مزخرف
هردو ترکیب بدی هستن
مثل ترکیب خربزه و عسل
یا ماست و ترشی
عذاب آور و لذت بخش
پس شروع میکنیم
حوصلتون رو سر نمیبرم که چیکار کردم که آماده شدم و راه افتادم
کار های شخصی!
نباید از همه چی سر دربیارید که؟!
بازی از اون سه مرحله رد شدم
شیرینی پزی تازه مشغول به کار شده بود
توی دانشگاه هم,,,
اتفاق خاصی نیفتاد
گفتم که,,,دوستی ندارم
بعد از دانشگاه داشتم برای شیفت کافه آماده مبشدم که,,,یه چیزی نظرمو حلب کرد
ماشین دیروز!
همون ماشینی که یه مرد لال یا کر توش بود
مردک معلوم نیست اینجا چی کار داره,
با این ماشین و این خدم و حشم و برو و بیا نباید محله ی ما فقیر نشین ها به چشمش بیاد
مهم نیست
اینقدر اینجا بمونه تا جونش درآد!
به من چه!
بازم بوی خوب شیرینی دارچینی
بازم بقیه ی بچه ها که با دوست هاشون وقت میگذرونن...
ههعییی
بعد از رسیدن به خونه رفتم و یکم مو هام رو شونه کردم و لباس فرم کافه رو پوشیدم.لوازم آرایشی زیادی ندارم,
یه بالم لب بدون رنگ
یه کرم نرم کننده
یه برق لب
برای من کافیه
میخوام از خونه برم بیرون که داداشم پشت سرم بدو بدو میاد
«چی شده داداشی؟»
«ببین چی گرفتمممم!»
۵ تا اسکناس ۱۰۰ دلاری بهم نشون داد
«سونگین.از کجا آوردیشون؛ »
«اون آقاهه داد»
«کدوم آقاهه؟»
با دست به ماشین سیاه با شیشه های دودی اشاره کرد
اییی لعنتی
شوکه شده بودم
دستام یخ کرده بود
پاهام سر شده بود
مثل وقتی که ابتدایی بودم و معلم گفت مامان رو به خاطر نمره های بدم باید بیارم مدرسه
یا وقتی که موقع نوپ بازی گلدون زو میشکوندم
حس شوک,ترس,و یکم هم بیحسی
استرس مثل خوره وجودمو میخورد
میدونستم توی بد دردسری افتادم ولی...
«ریچی؟ریچی!»
ویشگون سونگین منو به خودم آورد
گفتم«آها خب... این پولو به صاحبش برگردون؛اصن چی بهت گفت ,چرا از غریبه پول گرفتی»
«اون گفت اگر اسمتو بهش بگم ۵۰۰ دلار بهم میده»
«و تو هم عین احمقا حرف اونو باور کردی؟»
از زور عصبانیت داشتم با سونگین بد رفتاری میکردم ولی...
«آخه اون گفت یکی از هم دانشگاهیته و یه چیزی ازت داره که فقط خودش میتونه بهت بده...
ادامه دارد...
ببخشید دیر به دیر میزارممممم
- ۷۸۳
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط