وقتی به پارتی رفتین ولی...
وقتی به پارتی رفتین ولی...
تخس دستم و رو سرم گذاشتم و با لبخند مسخره ای گفتم
_واای چقدر بامزه ای دیشب تو خیارشور ها خوابیدی؟!
خنده ای کرد . بعد چند مین جلوی خونه جیمین و همسرش پارک کرد .
پیاده شدیم دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد و کتش رو مرتب کرد و لب زد
_کتم رو از تنت در نیار! باشه؟!
سری تکون دادم که بوسه ای به پیشونیم زد و آیفون رو زدیم صدای جیغ جیان اومد .
_واااای اومدیننننننن!
در باز شد منو کوک به هم نگاه کردیم و خندیدیم از حیاط رد شدیم در خونه باز شد جیمین و سول و جیان[همسر جیمین] و جامین[ دختر جیمین و جیان]
توی دیدمون قرار گرفتن . جیان سمتم دوید و پرید بغلم
_میرااااااا
خنده ای کردم که جیمین حسود لب زد
_اهم! جیان خانوم از این بغلا به ما نمیدی؟!
جیان نوچی کرد و بوسه ای به گونم زد و بعدش با کوک دست داد وارد خونه شدیم رو مبل نشستیم که سول بغلم نشست و لوس لب زد
_ماماانی؟!
بوسه ای به موهای طلاییش زدم
_جون مامان؟!
بیشتر لوس شد سرش و تو بغلم مخفی کرد و گفت
_کجا رفتین ؟! چرا منو نبردین؟!
ابروهام بالا پرید. شونه هاشو گرفتم و رو پام نشوندم و گفتم
_جاش برای سن تو مناسب نبود! دیگه این حرفو نزن خوشگلم باشه؟!
_باش!
خنده ای کردم و نگاهم و به جامین دادم . دختر خجالتی و کیوت و مهربونی بود لبخندی بهش زدم. ذوق زده نگام کرد . دستمو باز کردم
_جامین بغل خالش نمیره؟!
سمتم دوید و پرید بغلم. تو بغلم چلوندمش . آی خدای من چقدر کیوت!
_ مثل اینکه بچه زیاد دوست داری!
برگشتم سمت کوک . با پوزخند گفت،ابرویی بالا انداختم
_منظورت چیه؟!
شونه ای بالا انداخت و خبیث گفت
_هیچی . ادامه بده!
وا ! یعنی چی؟! گوشیم زنگ خورد برداشتم . [خرس عسلی] تهیونگ بود
یادمه وقتی خونمون بودن داشتیم تلوزیون میدیدم و ته از خرس تو فیلمه خوشش اومده بود از اون موقع لقبش رو گذاشتم خرس عسلی از فکر بیرون اومد و جواب دادم
_سلام . جان؟!
مهربون لب زد
_جونت بی بلا فسقلی. درو باز کنین!
خنده ای کردم
_چشمم
خنده ای کرد قطع کردم و بلند شدم سمت آیفون رفتم و درو باز کردم.
بعد چند دقیقه در اصلی باز شد تهیونگ و میا و تانی خندون وارد شدن .
سمتشون رفتم و بغلشون کردم .
به تانی رسیدم[ تانی بچشونه و پسره]
محکم گونش و بوسیدم و گفتم
_آخخخ چطوری بتمن؟!
هیجانی لب زد
_خوبممم!
محکم بغلش کردم و چرخوندم . تانی از سول و جامین بزرگتر بود تقریبا ۶ سالش بود ۲ سال از سول و جامین بزرگتر بود .
نگاهم و به پشتشون دادم . تیان[اسم پسر دوقلوشونه] نبود؟! شاکی سمت ته و میا برگشتم که خندیدن .
_تیان کوووو؟!
ته دستی به سر تانی کشید و گفت
_کلاس داشت .
متعجب به ساعت نگاه کردم ۲:۳۰ شب بود .
_الاان؟!
میا جلو اومد و تندتند گفت
_زیادی به مغزت فشار نیارمیرا . فردا امتحان داشت ته براش معلم خصوصی گرفته!
آهان گفتم و رو مبل نشستم
تخس دستم و رو سرم گذاشتم و با لبخند مسخره ای گفتم
_واای چقدر بامزه ای دیشب تو خیارشور ها خوابیدی؟!
خنده ای کرد . بعد چند مین جلوی خونه جیمین و همسرش پارک کرد .
پیاده شدیم دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد و کتش رو مرتب کرد و لب زد
_کتم رو از تنت در نیار! باشه؟!
سری تکون دادم که بوسه ای به پیشونیم زد و آیفون رو زدیم صدای جیغ جیان اومد .
_واااای اومدیننننننن!
در باز شد منو کوک به هم نگاه کردیم و خندیدیم از حیاط رد شدیم در خونه باز شد جیمین و سول و جیان[همسر جیمین] و جامین[ دختر جیمین و جیان]
توی دیدمون قرار گرفتن . جیان سمتم دوید و پرید بغلم
_میرااااااا
خنده ای کردم که جیمین حسود لب زد
_اهم! جیان خانوم از این بغلا به ما نمیدی؟!
جیان نوچی کرد و بوسه ای به گونم زد و بعدش با کوک دست داد وارد خونه شدیم رو مبل نشستیم که سول بغلم نشست و لوس لب زد
_ماماانی؟!
بوسه ای به موهای طلاییش زدم
_جون مامان؟!
بیشتر لوس شد سرش و تو بغلم مخفی کرد و گفت
_کجا رفتین ؟! چرا منو نبردین؟!
ابروهام بالا پرید. شونه هاشو گرفتم و رو پام نشوندم و گفتم
_جاش برای سن تو مناسب نبود! دیگه این حرفو نزن خوشگلم باشه؟!
_باش!
خنده ای کردم و نگاهم و به جامین دادم . دختر خجالتی و کیوت و مهربونی بود لبخندی بهش زدم. ذوق زده نگام کرد . دستمو باز کردم
_جامین بغل خالش نمیره؟!
سمتم دوید و پرید بغلم. تو بغلم چلوندمش . آی خدای من چقدر کیوت!
_ مثل اینکه بچه زیاد دوست داری!
برگشتم سمت کوک . با پوزخند گفت،ابرویی بالا انداختم
_منظورت چیه؟!
شونه ای بالا انداخت و خبیث گفت
_هیچی . ادامه بده!
وا ! یعنی چی؟! گوشیم زنگ خورد برداشتم . [خرس عسلی] تهیونگ بود
یادمه وقتی خونمون بودن داشتیم تلوزیون میدیدم و ته از خرس تو فیلمه خوشش اومده بود از اون موقع لقبش رو گذاشتم خرس عسلی از فکر بیرون اومد و جواب دادم
_سلام . جان؟!
مهربون لب زد
_جونت بی بلا فسقلی. درو باز کنین!
خنده ای کردم
_چشمم
خنده ای کرد قطع کردم و بلند شدم سمت آیفون رفتم و درو باز کردم.
بعد چند دقیقه در اصلی باز شد تهیونگ و میا و تانی خندون وارد شدن .
سمتشون رفتم و بغلشون کردم .
به تانی رسیدم[ تانی بچشونه و پسره]
محکم گونش و بوسیدم و گفتم
_آخخخ چطوری بتمن؟!
هیجانی لب زد
_خوبممم!
محکم بغلش کردم و چرخوندم . تانی از سول و جامین بزرگتر بود تقریبا ۶ سالش بود ۲ سال از سول و جامین بزرگتر بود .
نگاهم و به پشتشون دادم . تیان[اسم پسر دوقلوشونه] نبود؟! شاکی سمت ته و میا برگشتم که خندیدن .
_تیان کوووو؟!
ته دستی به سر تانی کشید و گفت
_کلاس داشت .
متعجب به ساعت نگاه کردم ۲:۳۰ شب بود .
_الاان؟!
میا جلو اومد و تندتند گفت
_زیادی به مغزت فشار نیارمیرا . فردا امتحان داشت ته براش معلم خصوصی گرفته!
آهان گفتم و رو مبل نشستم
- ۲.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط