بار ها خواستم با تو سخن بگویم ...هر بار به بهانه ای..هر ب
بار ها خواستم با تو سخن بگویم ...هر بار به بهانه ای..هر بار با بغضی ...چه میشود دوباره مرا راهی کنی ...دوباره من بیایم و یک کوله از درد..میدانم میدانم سرت شلوغ است . این روز ها مردم خیلی آشفته اند ..اما من دلم تو را میخواهد . اگر از خدا دلگیر شوم ،اگر از دنیا سیر شوم،اگر همه رفتن و من تنهام ...تو را میخواهم ..دوست دارم پابرهنه صحن را طی کنم روبروی گنبد که بایستم همه چیز را فراموش کنم ..هربار همین بوده و هست در راه هزاران هزار آرزو با تو گفتن وچگونه با تو گفتن...در کنار خودت همه چیز فراموش میشود انگار که شرمم می آید از رویاهای باارزشِ بی ارزشم بگویم ...آه نمیدانی وقتی جلوتر می آیم کتاب زیارت نامه سرمه ای ات را برمیدارم چه حس خوبی است ...هیچ در دل ندارم و اشک سرازیر میشود قطره قطره مهمان حرمت خواهد شد...نمیدانی در بین آن شلوغی چگونه کور میشوم و فقط ضریح را میبینم ... نمیدانی وقتی ضریحت را لمس میکنم و سراسر وجودم از عطرت پر میشود چه حس خوبی است ...نه
نمیدانی ...
که اگر میدانستی تا به حال دعوت نامه ات به دستم رسیده بود ... #khatereh
نمیدانی ...
که اگر میدانستی تا به حال دعوت نامه ات به دستم رسیده بود ... #khatereh
- ۵.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط