ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 41 (๑˙❥˙๑)
با اومدن گارسون حرف اش رو ادامه نداد و بعد از سفارش داده کیک شکلاتی و قهوه منوی رو به دست گارسون داد و دوباره مردمک چشماش رو دوباره سمته دوست چرخوند و با لحنی که سعی در جدی نگهداشتن داشت گفت
اینها : نه اعتراض قبول نیست خودم برات لباس انتخاب میکنم تو هم باید شب تولدم همونو بپوشی
ویوا : ولی...اخه
اینها : هیچ ولی اما هم قبول نیست... مطمئن باش هوش از سر آقای جئون میره .... میدونست بحث با این دختر فایدهای ندارد چون آخر سر کار خودش رو میکرد بعد از خوردن قهوه اش تازه احساس میکرد کمی کردم شده که اونم توسط دوستش به باد رفت اینها بازم هم خریدش رو از سر گرفته بود و تقریباً تمام پاساژ های لباس رو گشتن
.......
با عصابی داغون گوشیش رو روی میز پرت کرد با شدت به صندلی اش تکیه داد دستی توی موهاش کشید خسته و عصبی از پیام ها و عکس های بیشرمانه که هیوری براش میفرستاد نفس کلافه کشید
چطور میتونست از شر این زن خلاص بشه
از روز اول که پدرش اون رو به خونه آورد و گفت قصده ازدواج داره به شدت از نگاه های اون زن بدش اومد اما این نفرت زمانی بیشتر شد
که رفتار های بیشرمانه اون زن رو نسبت به خودش دید ... کلافه از روی صندلی اش بلند شد و به سمته پنجره های بزرگ اتاق کارش که پنجره بزرگی که تقریبا نصف دیوار اتاق اش رو شیشهای میکرد رفت
حتا توی فضا باز و نسبتاً بزرگ اتاقش احساس خفگی میکرد پنجره رو باز کرد و باعث شد باد سرد زمستانی صورتش رو نوازش کنه و ناخداگاه صورتش رو جمع کنه هوا به شدت سرد و برفی بود غروب بود
اما ردی از آفتاب توی آسمان دیدن نمیشد انگار اولین برفه سال بزودی قرار بود بباره نگاهش رو از آسمان گرفت
و به هیاهو شهر که زیر پاش بود چشم دوخت ... بازم هم صدای آزار دهنده گوشی اش بلند شد و به سمته میز برگشت و با خشم به گوشیش چنگ زد تا اگه این بار هم هیوری باشد
تمام مزر های خشم رو بشکند و روی این زن رو یک بار برای همیشه کم کنه اما با دیدن شماره دستیار پدرش نفس کلافه کشید و پیامی که فرستاده بود رو باز کرد با خوندن همان سه جمله ترسی به دلش اوفتاد که سال ها پیش احساس کرد ...
(๑˙❥˙๑) پارت 41 (๑˙❥˙๑)
با اومدن گارسون حرف اش رو ادامه نداد و بعد از سفارش داده کیک شکلاتی و قهوه منوی رو به دست گارسون داد و دوباره مردمک چشماش رو دوباره سمته دوست چرخوند و با لحنی که سعی در جدی نگهداشتن داشت گفت
اینها : نه اعتراض قبول نیست خودم برات لباس انتخاب میکنم تو هم باید شب تولدم همونو بپوشی
ویوا : ولی...اخه
اینها : هیچ ولی اما هم قبول نیست... مطمئن باش هوش از سر آقای جئون میره .... میدونست بحث با این دختر فایدهای ندارد چون آخر سر کار خودش رو میکرد بعد از خوردن قهوه اش تازه احساس میکرد کمی کردم شده که اونم توسط دوستش به باد رفت اینها بازم هم خریدش رو از سر گرفته بود و تقریباً تمام پاساژ های لباس رو گشتن
.......
با عصابی داغون گوشیش رو روی میز پرت کرد با شدت به صندلی اش تکیه داد دستی توی موهاش کشید خسته و عصبی از پیام ها و عکس های بیشرمانه که هیوری براش میفرستاد نفس کلافه کشید
چطور میتونست از شر این زن خلاص بشه
از روز اول که پدرش اون رو به خونه آورد و گفت قصده ازدواج داره به شدت از نگاه های اون زن بدش اومد اما این نفرت زمانی بیشتر شد
که رفتار های بیشرمانه اون زن رو نسبت به خودش دید ... کلافه از روی صندلی اش بلند شد و به سمته پنجره های بزرگ اتاق کارش که پنجره بزرگی که تقریبا نصف دیوار اتاق اش رو شیشهای میکرد رفت
حتا توی فضا باز و نسبتاً بزرگ اتاقش احساس خفگی میکرد پنجره رو باز کرد و باعث شد باد سرد زمستانی صورتش رو نوازش کنه و ناخداگاه صورتش رو جمع کنه هوا به شدت سرد و برفی بود غروب بود
اما ردی از آفتاب توی آسمان دیدن نمیشد انگار اولین برفه سال بزودی قرار بود بباره نگاهش رو از آسمان گرفت
و به هیاهو شهر که زیر پاش بود چشم دوخت ... بازم هم صدای آزار دهنده گوشی اش بلند شد و به سمته میز برگشت و با خشم به گوشیش چنگ زد تا اگه این بار هم هیوری باشد
تمام مزر های خشم رو بشکند و روی این زن رو یک بار برای همیشه کم کنه اما با دیدن شماره دستیار پدرش نفس کلافه کشید و پیامی که فرستاده بود رو باز کرد با خوندن همان سه جمله ترسی به دلش اوفتاد که سال ها پیش احساس کرد ...
- ۱۳.۴k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط