⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p48
دستش روی دستگیره موند.
«ممکنه دفعهی بعد، من دیر برسم.»
در بسته شد.
صبح زود...
نور خاکستری از لای پردهها داخل اتاق افتاده بود.
نینا از همون لحظهای که بیدار شده بود، خوابش نمیبرد.
تمام شب فقط به یک چیز فکر کرده بود.
«اگر واقعاً میخواست منو بکشه... چرا نجاتم داد؟»
با کلافگی از تخت پایین اومد.
چند قدم توی اتاق راه رفت، بعد پنجره رو باز کرد.
هوای سرد به صورتش خورد.
چشمهاش رو بست.
یاد خونه افتاد...
یاد بوی چای صبحهای مامانش.
یاد غر زدنهای همیشگیش که هر روز دیر به دانشگاه میرسید.
لبخند خیلی کوتاهی روی لبش نشست...
اما همون لحظه محو شد.
زیر لب گفت:
«الان حتماً فکر میکنن کجام...»
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود، اشک توی چشمهاش جمع شد.
با پشت دستش سریع پاکش کرد.
«نه... گریه فایدهای نداره.»
همون موقع در زدند.
لیا وارد شد.
خبری از سینی غذا نبود.
لبخند زد و گفت:
«قربان گفتن میتونین داخل قلعه قدم بزنین.»
نینا اخمش باز شد.
«واقعاً اجازه دارم؟»
«بله... فقط چند تا قسمت ممنوعه هست.»
سری تکون داد و باهم از اتاق بیرون رفتن
راهروهای قلعه خیلی بزرگتر از چیزی بودن که فکر میکرد.
تابلوهای قدیمی، پنجرههای بلند، فرشهای تیره...
هر گوشهش انگار یه داستان داشت.
آروم دستش رو روی دیوار سنگی کشید.
«این قلعه... چند سالشه؟»
لیا که کنارش راه میرفت گفت:
«کسی دقیق نمیدونه.»
در حالی که از کنار یکی از سالنها رد میشدن، صدای فریاد بلندی اومد.
نینا و لیا هر دو ایستادن.
p48
دستش روی دستگیره موند.
«ممکنه دفعهی بعد، من دیر برسم.»
در بسته شد.
صبح زود...
نور خاکستری از لای پردهها داخل اتاق افتاده بود.
نینا از همون لحظهای که بیدار شده بود، خوابش نمیبرد.
تمام شب فقط به یک چیز فکر کرده بود.
«اگر واقعاً میخواست منو بکشه... چرا نجاتم داد؟»
با کلافگی از تخت پایین اومد.
چند قدم توی اتاق راه رفت، بعد پنجره رو باز کرد.
هوای سرد به صورتش خورد.
چشمهاش رو بست.
یاد خونه افتاد...
یاد بوی چای صبحهای مامانش.
یاد غر زدنهای همیشگیش که هر روز دیر به دانشگاه میرسید.
لبخند خیلی کوتاهی روی لبش نشست...
اما همون لحظه محو شد.
زیر لب گفت:
«الان حتماً فکر میکنن کجام...»
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود، اشک توی چشمهاش جمع شد.
با پشت دستش سریع پاکش کرد.
«نه... گریه فایدهای نداره.»
همون موقع در زدند.
لیا وارد شد.
خبری از سینی غذا نبود.
لبخند زد و گفت:
«قربان گفتن میتونین داخل قلعه قدم بزنین.»
نینا اخمش باز شد.
«واقعاً اجازه دارم؟»
«بله... فقط چند تا قسمت ممنوعه هست.»
سری تکون داد و باهم از اتاق بیرون رفتن
راهروهای قلعه خیلی بزرگتر از چیزی بودن که فکر میکرد.
تابلوهای قدیمی، پنجرههای بلند، فرشهای تیره...
هر گوشهش انگار یه داستان داشت.
آروم دستش رو روی دیوار سنگی کشید.
«این قلعه... چند سالشه؟»
لیا که کنارش راه میرفت گفت:
«کسی دقیق نمیدونه.»
در حالی که از کنار یکی از سالنها رد میشدن، صدای فریاد بلندی اومد.
نینا و لیا هر دو ایستادن.
- ۲۸۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط