ظهر فردااتاق کارن و ستیکارن

"۱۶:۳۶ظهر فردا-اتاق کارن و ستی-کارن"
از دیشب که ستی بیهوش شده بود کنارش رو زمین نشسته بودم و یه لحظه هم چشمامو نبسته بودم...بالاخره چشماشو باز کرد
-حالت خوبه؟
-اره
-چیزی میخوری برات بیارم؟
-نه
-نمیشه که...دو روزه هیچی نخوردی...میرم برات سوپ بیارم
-نرو
و با دست بی جونش انگشتمو گرفت
-باشه
-دیشب...چرا دیر اومدی؟
اروم نشستم لبه ی تخت و نفسمو با صدا بیرون دادم
-یجی...یجی اومده بود
-یجی؟
-اره...یه هفته ای بود که باهام در ارتباط بود...ولی با شماره ی ناشناس...دیشب اومد کلاب و یسری چرت و پرت گفت...بخاطر همون دیر اومدم...یه چند دقیقه ای بود که سکوت مرگباری تو اتاق برقرار بود تا اینکه ستی سکوت رو شکست
-کارن
-جونم جوجه
-تو...تو کلابت
-خب
-هرزه جور میکنی؟
-چی؟!...کی اینو بهت گفته؟
-تو به اونش کار نداشته باش...جواب سوالمو بده
-معلومه که نه
-اِلا چی؟
-اِلا چی ستی؟
-با اون...رابطه داشتی؟
وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شده بود
-من؟ستی مطمئنی من؟هم سن خواهر منه...اینهمه تو سوال پرسیدی بزار منم یه سوال بپرسم...کی اینارو بهت گفت؟
-هیچکس
-هیچکس؟...پس چرا باید یکدفعه همچین چیزایی رو ازم بپرسی؟
-خب...از یه شماره ناشناس همچین پیامی اومد
-نشونش بده
و بعدش گوشیش رو برداشت و پیامو بهم نشون داد...شماره فرق داشت ولی مطمئن بودم که یجیه
-ستی من باید برم...ساعت ۶ ماریا میاد پیشت
-کجا میری؟
-بعدا میفهمی
و بعد با اعصبانیت از اتاق خارج شدم و رفتم سراغ یجی...اگه یکم دیگه بهش زمان میدادم زندگیمو با دروغاش نابود میکرد
دیدگاه ها (۱)

و بعدش رفت...فحشی نثارش کردم...با عجله فیوز رو دیوارو زدم سر...

گفته بود بمونم تو کلاب...تا الان 9 تا تماس از دست رفته از ست...

"۰۰:۵۰ بامداد-اتاق کارن-ستی"دختره ی احمق...فقط یه روز از اوم...

از برق چشماش میتونستم بفهمم که بغض کرده-ب...بلهو بعد حلقه رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط