عقدی که قلب را دزدید 🖤

عقدی که قلب را دزدید 🖤

پارت ۱۶ | شب عروسی

سه هفته گذشت...

بالاخره شب عروسی رسید.

عمارت جئون با چراغ‌های طلایی و گل‌های سفید تزئین شده بود. مهمان‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند، اما پشت لبخندهایشان، نگاه‌های مشکوک و نگرانی پنهان بود.

آت جلوی آینه ایستاده بود.

لباسش مشکی و ساده بود، با جزئیات ظریف طلایی.

به انعکاس خودش نگاه کرد و زیر لب گفت:

«خب... بالاخره رسیدیم به اینجا.»

در باز شد.

جونگکوک وارد شد.

کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود و برای چند ثانیه فقط به آت نگاه کرد.

آت متوجه شد.

«چیه؟»

جونگکوک لبخند زد.

«هیچی... فقط خیلی خوشگل شدی.»

آت برای لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد با شیطنت گفت:

«تو هم بد نیستی.»

جونگکوک خندید.

«فقط بد نیستم؟»

«زیادی ذوق نکن.»

هر دو خندیدند.

اما ناگهان صدای ضربه‌ای به در آمد.

مینهو وارد شد.

«رئیس... یه مشکل داریم.»

لبخند جونگکوک محو شد.

«چی شده؟»

مینهو نگاهی به آت انداخت.

«یکی از دوربین‌های طبقه پایین قطع شده.»

جونگکوک فوراً جدی شد.

«چند دقیقه‌ست؟»

«حدود ده دقیقه.»

آت آرام گفت:

«یعنی یکی داخل عمارت حرکت کرده.»

جونگکوک سر تکان داد.

«آره.»

بعد به مینهو گفت:

«هیچ‌کس از این اتاق چیزی نمی‌فهمه. مراسم طبق برنامه ادامه پیدا می‌کنه.»

مینهو تعظیم کرد و بیرون رفت.

آت به جونگکوک نگاه کرد.

«فکر می‌کنی امشب اتفاقی می‌افته؟»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

«مطمئنم.»

آت نفس عمیقی کشید.

«پس بریم.»


---

چند دقیقه بعد...

هر دو وارد سالن اصلی شدند.

صدای موسیقی قطع شد.

همه نگاه‌ها به سمتشان برگشت.

آت کنار جونگکوک ایستاد.

دستش را آرام روی بازوی او گذاشت.

جونگکوک زیر لب گفت:

«آماده‌ای؟»

آت لبخند زد.

«تا آخرش.»

مراسم شروع شد.

اما درست وقتی قرار بود حلقه‌ها ردوبدل شوند...

چراغ‌های سالن ناگهان خاموش شدند.

صدای جیغ و همهمه بلند شد.

بعد...

پروژکتور بزرگی که پشت سرشان بود، روشن شد.

تصویری قدیمی روی پرده افتاد.

پدر آت و پدر جونگکوک.

اما این بار...

یک فایل صوتی هم پخش شد.

صدای پدر آت:

«اگر روزی بچه‌هامون مجبور شدن با هم ازدواج کنن... بدون که این آخرین مرحله پیمان ماست.»

آت خشکش زد.

جونگکوک به پرده خیره مانده بود.

صدا ادامه داد:

«حقیقت باید در شب عروسی آشکار بشه... چون فقط وقتی دو وارث کنار هم قرار بگیرن، تاج سایه‌ها می‌تونه برای همیشه نابود بشه.»

سالن در سکوت فرو رفت.

آت آرام به جونگکوک نگاه کرد.

«پس... ازدواج ما برای نابودی تاج سایه‌ها بوده؟»

جونگکوک جواب نداشت.

اما ناگهان صدای دیگری از پشت سالن بلند شد:

«نه.»

همه برگشتند.

مردی از میان جمعیت بیرون آمد.

همان مردی که هفته‌ها دنبالش بودند.

و این بار...

چهره‌اش کاملاً مشخص بود.

آت با دیدنش نفسش را حبس کرد.

چون او را می‌شناخت.

خیلی خوب می‌شناخت.

پایان پارت ۱۶ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۷ | کسی که نباید اینجا می‌بودسال...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۸ | عروسی‌ای که به جنگ تبدیل شدص...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۵ | این ازدواج از اول تصادفی نبو...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۴ | نامی در میان پرونده‌هاصدای خ...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از نه گذشته بود.عمارت تقریباً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط