پارت ۶: شکوفایی عشق و لبخندهای تازه👇🏻

پارت ۶: شکوفایی عشق و لبخندهای تازه👇🏻

هیون‌جین برای مدتی طولانی به نقاشی خیره ماند. سکوت اتاق، سنگین و پر از ناگفته‌ها بود. تارا با نگرانی به او نگاه می‌کرد، اما ترجیح داد حرفی نزند و به او فرصت دهد تا با خاطراتش خلوت کند. بالاخره، هیون‌جین نفس عمیقی کشید و نگاهش را از نقاشی گرفت و به تارا دوخت. این بار، دیگر خبری از آن سردی همیشگی نبود.

“مادرم… اون همیشه می‌گفت که هنر می‌تونه روح رو شفا بده.” هیون‌جین با صدایی آرام گفت. “من… من فراموش کرده بودم.”

تارا لبخندی زد. “هیچ وقت دیر نیست.”

چشمان هیون‌جین برق زد. “شاید… شاید حق با تو باشه.” او نقاشی را با دقت بیشتری بررسی کرد. “تو خیلی خوب کشیدی. انگار که واقعاً اون لحظه رو زندگی کردی.”

“سعی کردم.” تارا گفت و سپس با لحنی بازیگوش ادامه داد: “ولی خب، شما هم باید کمک کنید. شاید باید دوباره با هم نقاشی کنیم؟”

هیون‌جین برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار که این پیشنهاد برایش تازگی داشت. سپس، گوشه‌ی لبش به آرامی بالا رفت. “نقاشی؟ با تو؟”

“چرا که نه؟” تارا با هیجان پاسخ داد. “شما یه استاد نقاشی داشتید که بهتون یاد داده. من هم که دانشجوی هنر بودم. می‌تونیم با هم یه تیم عالی بشیم!”

هیون‌جین ناگهان خندید. این اولین بار بود که تارا صدای خنده‌ی واقعی او را می‌شنید. خنده‌اش گرم و دلنشین بود و باعث شد قلب تارا به تپش بیفتد.

“باشه. قبول. ولی اول باید بهم بگی چطور تونستی اینقدر خوب از خاطرات نقاشی کنی.”

از آن شب به بعد، همه چیز تغییر کرد. هیون‌جین دیگر آن مرد سرد و بی‌تفاوت نبود. او شروع به وقت گذراندن با تارا کرده بود. آن‌ها هر روز عصر در گالری جمع می‌شدند. هیون‌جین قلم‌مویش را دوباره به دست گرفته بود و تارا هم با اشتیاق کنارش نقاشی می‌کشید.

میرا از این تغییر بسیار خوشحال بود. او اغلب به گالری سر می‌زد و با لبخند، شاهد تلاش‌های تارا و هیون‌جین بود. او می‌دانست که تارا توانسته کاری را انجام دهد که سال‌ها هیچ کس نتوانسته بود: بازگرداندن لبخند به هیون‌جین.

یک روز، وقتی هیون‌جین داشت در مورد یک تکنیک نقاشی توضیح می‌داد، ناگهان متوقف شد و به تارا نگاه کرد. “می‌دونی تارا، وقتی کنار توام، احساس می‌کنم دوباره دارم زندگی می‌کنم. انگار که سال‌ها تو غبار فراموشی بودم و تو من رو پیدا کردی.”

تارا گونه‌هایش سرخ شد. “شما هم به من کمک کردید. من هم احساس تنهایی نمی‌کنم. حس می‌کنم خونه پیدا کردم.”

آن روز، هیون‌جین تارا را به باغ پشت عمارت برد. در میان گل‌های رنگارنگ و زیر نور ملایم آفتاب، او دست تارا را گرفت.

“تارا، من… من دیگه نمی‌تونم احساساتم رو انکار کنم. من… عاشق شدم.”

تارا با ناباوری به او نگاه کرد. قلبش به شدت می‌تپید. “هیون‌جین…”

“می‌دونم که ازدواج ما از روی اجبار بود. ولی حالا… حالا من تو رو انتخاب می‌کنم. با تمام وجودم. آیا… آیا تو هم من رو انتخاب می‌کنی؟”

اشک در چشمان تارا حلقه زد. “بله هیون‌جین. بله! من هم عاشقتم!”

آن‌ها در آغوش یکدیگر فرو رفتند. باغ پر از عطر گل‌ها و صدای پرندگان، شاهد آغاز عشق واقعی آن‌ها بود.

چند هفته بعد، مراسم باشکوهی در عمارت برگزار شد. این بار نه مراسم عقد اجباری، بلکه جشن عروسی تارا و هیون‌جین بود. تمام خانواده و دوستانشان حضور داشتند. میرا با خوشحالی در کنارشان بود و پدر هیون‌جین نیز، که حالا لبخندی دائمی بر لب داشت، از دیدن خوشبختی پسرش بسیار شاد بود.

تارا و هیون‌جین، دست در دست هم، در میان مهمانان می‌چرخیدند. لبخند بر لبانشان نشسته بود و چشمانشان از عشق می‌درخشید. آن‌ها ثابت کردند که حتی در دل شرایط سخت و ناخواسته‌ها، عشق می‌تواند شکوفا شود و زندگی را دوباره رنگی تازه ببخشد.

هیون‌جین در گوش تارا زمزمه کرد: “ممنونم که من رو از سایه‌های گذشته بیرون آوردی، عشقم.”

تارا سرش را به سینه‌اش فشرد. “و ممنونم که به من یاد دادی، حتی در اجبار هم می‌شه عشق رو پیدا کرد.”

زندگی آن‌ها تازه شروع شده بود، اما با عشق و تفاهمی که بینشان شکل گرفته بود، آینده‌ای روشن و شاد در انتظارشان

فندقی های ممنون از حمایت هاتون🦭👆🏻
دیدگاه ها (۴)

#blackpink_jisoo_Jennie_rose_lisa☆blink

#straykids ☆stay

پارت ۵: اعتراف ناخواسته و تلنگر عمیق👇🏻“…و چرا میرا این موضوع...

پارت ۴: کشف رازهای پنهان و اولین جرقه“…و این کمک، آیا فقط بر...

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻…آیا راهی برای فرار از این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط