𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟒
و با دیدن جیمین چشمام از تعجب گشاد شد و با لکنت گفتم...
ا.ت: جيمين... تو اینجا چیکار میکنی؟
با تعجب به من نگاه کرد
جیمین: منظورت چیه؟
گیج شدم و با تعجب گفتم...
ا.ت: من... من خواب دیدم که جونگکوک قلبش رو به من داد... خواب دیدم که... من...
نتونستم جمله ام رو تموم کنم...
جیمین نگاهی غمگین به من انداخت و سرش رو به آرومی تکون داد و گفت..
جیمین: ا.ت خواب نبود..همه اش واقعیت بود.
حرفش مثل پتکی رو سرم فرود اومد. پس تموم اون لحظات دردناک حقیقت داشتن...
غم سنگینی قلبم رو فشرد..
ا.ت: پس تهیونگ چرا تو رو ندیده؟
جیمین به آرومی سمتم اومد و روی صندلی کنار تخت نشست...
جیمین: نمیخواستم منو ببینه و بفهمه کی هستم. نمیخواستم یه دعوای جدید شروع بشه.
اشک تو چشمام حلقه زد.
ا.ت: پس... پس تهیونگ فکر میکنه که من....
جیمین حرفم رو قطع کرد و گفت..
جیمین: اره ا.ت درسته.. اون از اهدای قلبت خبری نداره و فکر میکنه فقط به خاطر درد بیماری قلبیت به این حال و روز افتادی...
تموم وجودم شروع به لرزیدن کرد..این راز حالا برام یه بار سنگین بود..
با صدایی لرزون گفتم...
ا.ت: حالا...حالا چطوری این حقیقت رو بهش بگم؟
جیمین:نگران نباش مطمئنم که اون درکت میکنه...
برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت..
جيمين: حالت چطوره..درد نداری..
لبخند بی جونی زدم..
ا.ت : بهترم جیمین..ممنونم..
مکثی کردم و با تردید گفتم..
ا.ت: میشه..میشه ببینمش؟
جیمین نفس عمیقی کشید
جیمین: اره اگه مطمئنی..میتونی..
سرم رو به آرومی تکون دادم
ا.ت: باید ببینمش برای آخرین بار
با کمک جیمین از تخت پایین اومدم و آروم تو راهروهای خلوت بیمارستان قدم گذاشتیم..
هر قدم مثل عبور از میون سال های تلخ و شیرینی بود که با جونگکوک داشتم..
بوی سرد و خاص بخش سردخونه تموم وجودم رو فرا گرفت.. قلبم که حالا قلب اون بود دیوونه وار میتپید..
جیمین به سمت یکی از کشوها رفت دکمه ای رو فشار داد و کشو آروم آروم بیرون اومد.
با دیدن جونگکوک بدنم لرزید.چهره اش آروم بود.. بدون هیچ اثری از درد، کینه یا جنونی که تموم عمرش رو فرا گرفته بود.. صورتش رنگ پریده و سرد بود.
با صدایی خفه نزدیکش شدم و گفتم..
ا.ت: جونگکوک...
دستام می لرزید به آرومی نوک انگشتام رو روی صورت بی جونش گذاشتم.. پوستش سردِ سرد بود..و بی روح، اما حس عجیب آشنایی داشت.
اشکام بی صدا از چشمام سرازیر شد و روی صورت سردش چکید.
ات: چرا..چرا این کارو کردی؟ چرا؟
با دوتا دستم دست سردش رو گرفتم و به سینه ام فشردم
با صدایی که از میون گریه هام به سختی بیرون میومد گفتم..
ا.ت: ممنونم...خ..خیلی ممنونم..ممنون برای عشقی که داشتی.. ممنون برای انتقامی که گرفته بودی و ممنون برای فداکاریت که زندگیم رو نجات داد.
دستش رو رها کردم و گفتم..
ا.ت: بریم..
وقتی جیمین کشو رو آروم بست از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم.. آخرین نگاه رو به سمت اتاقی انداختم که جونگکوک توش به خواب ابدی رفته بود.
زیر لب زمزمه کردم..
ا.ت: خداحافظ جونگکوک...
[دو روز بعد]
تو تموم این مدت جونگ وو پیش جیمین موند.. نه تو مخفیگاه تاریک جونگکوک ، بلکه تو آپارتمانی آروم تر که جیمین داشت...
جونگ وو تو این دو روز غرق تو وصیت نامه و دستورای نهایی جونگکوک بود. اون تموم تلاشش رو میکرد تا آخرین خواسته های مردی رو که اونو بزرگ کرده بود رو انجام بده...
جونگ وو در حالی که پوشه های مدارک رو مرور میکرد گفت..
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟒
و با دیدن جیمین چشمام از تعجب گشاد شد و با لکنت گفتم...
ا.ت: جيمين... تو اینجا چیکار میکنی؟
با تعجب به من نگاه کرد
جیمین: منظورت چیه؟
گیج شدم و با تعجب گفتم...
ا.ت: من... من خواب دیدم که جونگکوک قلبش رو به من داد... خواب دیدم که... من...
نتونستم جمله ام رو تموم کنم...
جیمین نگاهی غمگین به من انداخت و سرش رو به آرومی تکون داد و گفت..
جیمین: ا.ت خواب نبود..همه اش واقعیت بود.
حرفش مثل پتکی رو سرم فرود اومد. پس تموم اون لحظات دردناک حقیقت داشتن...
غم سنگینی قلبم رو فشرد..
ا.ت: پس تهیونگ چرا تو رو ندیده؟
جیمین به آرومی سمتم اومد و روی صندلی کنار تخت نشست...
جیمین: نمیخواستم منو ببینه و بفهمه کی هستم. نمیخواستم یه دعوای جدید شروع بشه.
اشک تو چشمام حلقه زد.
ا.ت: پس... پس تهیونگ فکر میکنه که من....
جیمین حرفم رو قطع کرد و گفت..
جیمین: اره ا.ت درسته.. اون از اهدای قلبت خبری نداره و فکر میکنه فقط به خاطر درد بیماری قلبیت به این حال و روز افتادی...
تموم وجودم شروع به لرزیدن کرد..این راز حالا برام یه بار سنگین بود..
با صدایی لرزون گفتم...
ا.ت: حالا...حالا چطوری این حقیقت رو بهش بگم؟
جیمین:نگران نباش مطمئنم که اون درکت میکنه...
برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت..
جيمين: حالت چطوره..درد نداری..
لبخند بی جونی زدم..
ا.ت : بهترم جیمین..ممنونم..
مکثی کردم و با تردید گفتم..
ا.ت: میشه..میشه ببینمش؟
جیمین نفس عمیقی کشید
جیمین: اره اگه مطمئنی..میتونی..
سرم رو به آرومی تکون دادم
ا.ت: باید ببینمش برای آخرین بار
با کمک جیمین از تخت پایین اومدم و آروم تو راهروهای خلوت بیمارستان قدم گذاشتیم..
هر قدم مثل عبور از میون سال های تلخ و شیرینی بود که با جونگکوک داشتم..
بوی سرد و خاص بخش سردخونه تموم وجودم رو فرا گرفت.. قلبم که حالا قلب اون بود دیوونه وار میتپید..
جیمین به سمت یکی از کشوها رفت دکمه ای رو فشار داد و کشو آروم آروم بیرون اومد.
با دیدن جونگکوک بدنم لرزید.چهره اش آروم بود.. بدون هیچ اثری از درد، کینه یا جنونی که تموم عمرش رو فرا گرفته بود.. صورتش رنگ پریده و سرد بود.
با صدایی خفه نزدیکش شدم و گفتم..
ا.ت: جونگکوک...
دستام می لرزید به آرومی نوک انگشتام رو روی صورت بی جونش گذاشتم.. پوستش سردِ سرد بود..و بی روح، اما حس عجیب آشنایی داشت.
اشکام بی صدا از چشمام سرازیر شد و روی صورت سردش چکید.
ات: چرا..چرا این کارو کردی؟ چرا؟
با دوتا دستم دست سردش رو گرفتم و به سینه ام فشردم
با صدایی که از میون گریه هام به سختی بیرون میومد گفتم..
ا.ت: ممنونم...خ..خیلی ممنونم..ممنون برای عشقی که داشتی.. ممنون برای انتقامی که گرفته بودی و ممنون برای فداکاریت که زندگیم رو نجات داد.
دستش رو رها کردم و گفتم..
ا.ت: بریم..
وقتی جیمین کشو رو آروم بست از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم.. آخرین نگاه رو به سمت اتاقی انداختم که جونگکوک توش به خواب ابدی رفته بود.
زیر لب زمزمه کردم..
ا.ت: خداحافظ جونگکوک...
[دو روز بعد]
تو تموم این مدت جونگ وو پیش جیمین موند.. نه تو مخفیگاه تاریک جونگکوک ، بلکه تو آپارتمانی آروم تر که جیمین داشت...
جونگ وو تو این دو روز غرق تو وصیت نامه و دستورای نهایی جونگکوک بود. اون تموم تلاشش رو میکرد تا آخرین خواسته های مردی رو که اونو بزرگ کرده بود رو انجام بده...
جونگ وو در حالی که پوشه های مدارک رو مرور میکرد گفت..
- ۲۹.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط