پارت

پارت ۲۸


میکوتو حس کرد صدایی بالای سرش میشنود، چیزی شبیه زمزمه. فکر میکرد فوگاکو است پس تصمیم گرفت به او هشدار بدهد که ارام تر بخوابد. ولی وقتی چشم هایش را باز کرد، دید که یک پارچه ی نورانی بالای سرش ایستاده و صورت ایتاچی دقیقا بغلش بود. یک کوتوله ی قاتل و یک خوناشام زرد هم بودند که داشتند زمزمه های دعا مانندی میکردند. لرزه افتاد به جان میکوتو:"ایتاچی مرحوم؟ یا حضرت..."
و چون فکر میکرد کابوس دیده غش کرد روی تخت. بعد فوگاکو بیدار شد:"صدا چی بود وایسا...ایتاچی؟ یا حضرت..."
و او هم افتاد کنار میکوتو. ساسکه و ایتاچی به خم نگاه کردند. یک ثانیه، دو ثانیه قبل از اینکه تازه دوزاری‌شان بیفتد:
I:"مامان؟ ماماننننن"
Sa:"بابا شوخی بود بخدا پاشید. البته نه خیلیم شوخی نبود ایتاچی زنده شده خودش خیلی برگ ریزونه."
شیسویی که به زور خنده اش را کنترل کرده بود سعی کرد فوگاکو را بلند کند:"بیا بریم سر صورتشونو یه اب بزنیم شاید پاشن."

S:"چقد سنگینه این بابات، بالم له شد."
I:"میخوای من بیارمش؟"
S:"تو خودت مامانتو به زور داری میاری."
ساسکه و ناروتو هم گوشه های پاچه های فوگاکو را گرفته بودند و طوری وانمود میکردند که انگار 'مثلا' خیلی دارند کمک میکنند.
ناروتو یک پارچ اب یخ از توی یخچال دراورد، ولی به کسی نگفت از توی یخچال پارچ را اورده. رفت سمت فوگاکو:"اول این. کله شو بگیر تو سینک"
I:"به شدت داریم گند کاری میکنیم و حس خوبی ندارم به اتفاقای بعدش."
شیسویی نیشخند زد:"لحظه رو بچسب باو، خیلی داره خوش میگذره."
وقتی میخواستند کله فوگاکو را بگیرند توی سینک یک دور محکم پیشانی اش خورد لبه ی کابینت.
N:"دماغش کج تر از قبل شد."
Sa:"بعدا مامانم مشت میزنه تو صورتش درست میشه‌"
بعد ناروتو کل پارچ اب یخ را یکجا ریخت روی کله ی فوگاکو، بنده خدا اب تا توی مغزش رفت.
نفس را به شدت کشید توی ریه هایش و بیدار شد:"وای قلبم."
شیسویی فوگاکو را پرت کرد روی صندلی:"بعدی."
I:"یکم ارومتر گلم پدر شوهرت محسوب میشه مثلا."
فوگاکو که هنوز حالش جا نیامده بود و دور سرش داشت ستاره پیچرخید همانجا روی صندلی ولو شد. ساسکه و ناروتو کمک کردند اینبار کله ی میکوتو را بگیرند زیر آب.
Sa:"اروم، این یکی مامانمه خیلی مهمه."
و اینطوری شد که میکوتو را مثل پرنسس ها به هوش اوردند و سر پا نشاندند روی صندلی، نه اینکه مثل حیوان پرتش کنند.

بعد از کلی بدبختی، گریه های میکوتو، تعریف کردن خاطرات ساسکه و نقشه ی بالا کشیدن شرکت بخاطر بابای کیلیان، دلیل زنده شدن ایتاچی و اینها، رسیدند به بحث داغ اینکه الان ایتاچی برای خودش نامزد کرده و دسته گل عزیزمون اصلا به پدر و مادرش نگفته.
فوگاکو خم شد جلو و با کل چشم هایش زل زد به شیسویی:"این بی پدر از کجا اومده؟ انگار چراغ قورت داده چرا داری نور میدی؟ بال داری این چه وضعشه؟ ایتاچی کرم شب تاب پیدا کردی، کیس بهتر نبود؟"
ایتاچی سرخ شد و از زیر میز دست شیسویی را گرفت:"اینجوری نگو بابا، من..."
F:"سکوتتتت، الان میدونم میخوای چی بگی. میخوای بگی وای دوسش دارم و اینا، ازین گی خوریا نداریم همین الان حلقه رو درار."
شیسویی به خودش قیافه گرفت:"دلتم بخواد پیرمرد، نه که خودت خیلی قیافه داری؟ تو بهشت که زندگی میکنم، مهربونم که هستم یه دورم که نجاتش دادم تازه علم غیبم دارم. دیگه چی میخوای پررو؟"
F:"ببخشید؟ چه طرز حرف زدن با بزرگترته؟"
S:"من ۱۰۰۰۰ سالمه کوچولو."
فوگاکو تیک عصبی زد:"تووو..."
میکوتو سریع سعی کرد ارامش کند:"عزیزم، بنظرم یه نفس عمیق بکش. شاید ایتاچی اینجوری واقعا خوشحال تره."
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۳۰کاگویا در دکه را خیلی عادی باز کرد، ایندرا گونی بچه ک...

پارت ۲۷Sa:"اهم اهمممم....تموم شد ماچ مالیاتون؟"N:"ماچ؟ کجا ب...

پارت ۷ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط