بخواب آرام ای بیدار در جانم

بخواب آرام ای بیدار در جانم
چه می‌دانی تو زین چشمان گریانم
چه می‌دانی که تا صبح از هوایت شد
فلک دیوانه وز فریاد حرمانم
در آن نوبت که جان از خواب خوش گیری
چه می‌دانی که من در دادن جانم
به نزدم صحبت از فردوس و دوزخ چیست
چو در عشق و فراقت مست و سوزانم
به دل گویم خدا را بگذر از این عشق
مرا گوید که از تقدیر نتوانم
خداوندا ندادی گر به وصلش جان
کرم کن رحمتی عاشق بمیرانم
نگارا نرگس چشمت شکوفا کن
که شب رفت و ندیدی سیل و طوفانم
دیدگاه ها (۱۶)

‏اصلا بعضی موقع ها صداش میکنی کهفقط بهت بگه " جونم "تو ام بگ...

می سرایم "تو" و چشمان "تو" رانه سپیدی...نه غزل... تویی آن شع...

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کنمن خسته ایامم ساقی تو آرام...

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط