( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۷۴
صبح شده بود صبح دلگیر با هوای ابری و باد سرد برگ های درخت ها را باد میزد هیچ صدای پرنده ای نبود همه سکوت سنگینی در همه قصر بود
شاهزاده جونکوک همه وسایلش را جمع کرده بود فقط منتظر بیدار شدن آنائل بود رویه تخت کناره آنائل نشسته بود
دانیلا تو باغچه قصر داشت میگشت و گل های زیادی را چیده بود تو دست اش بودن و داشت بو اش میکرد آدریانو به باغچه آمد با دیدن دانیلا لبخندی زد و
آدریانو : صبح بخیر
دانیلا با صدای آدریانو دست پاچه شد و همه گل ها از دست اش افتادن رود خم شد تا گل ها را جمع کند آدریانو به سمت اش آمد و اون هم خم شد و گل ها را جمع کرد
یهو هر دو چشم تو چشم شدن
دانیلا
وقتی چشم تو چشم شدیم نتونستم دل بکنم از آن چشم های آبی اش اون صورت سفید اش از اون لب های که همش رو اش خنده هستن در هر شرایطی
آدریانو
چند دفعه جلو دانیلا دستم از تکون دادم تا به خود اش آمد
آدریانو: اینجایی
دانیلا : ا آره آره
آدریانو بلند شد و دست دانیلا را گرفت و بلند اش کرد گل ها را داد دست اش
آدریانو : خوبی
دانیلا : اره خوبم
آدریانو: چرا میونه جونکوک با شاه دوخت آنائل خرابه
دانیلا : اون فکر میکنه برادر با کاترینا بهش خیانت کرده
آدریانو شوکه شد و ایستاد سره جاش
آدریانو: نه امکان نداره نکنه آنائل فکر کرده اون شب نو اتاق کاترینا جونکوک بود
دانیلا : آره آنائل اینجوری فکره میکنه
آدریانو: باید همه چیز را به آنائل بگم
آنائل خیلی آرام چشم هایش را باز کرد بعد از چند دفعه پاک زدن لب زد
آنائل : شاهزاده
جونکوک کمک کرد تا آنائل بنشینه
آنائل : جان را بیار
جونکوک : آنائل میخواهم بروم
آنائل تعجب کرد
آنائل : ک کجا
جونکوک با لحن غمگینی لب زد
جونکوک : خارج از ایتالیا میدونم با دیدنم بیشتر ناراحت میشی میخواهم برم شاید دیگه ناراحت نشی شاید دلت دیگه نشکند
با این حرف های شاهزاده جونکوک آنائل بغض اش گرفت و چشم هایش پر از اشک شدن فقط یه کلمه دیگه شاهزاده جونکوک میگفت آنائل اشک هایش سرازیر میشدن
شاهزاده جونکوک ادامه داد......
@h41766101
پارت ۷۴
صبح شده بود صبح دلگیر با هوای ابری و باد سرد برگ های درخت ها را باد میزد هیچ صدای پرنده ای نبود همه سکوت سنگینی در همه قصر بود
شاهزاده جونکوک همه وسایلش را جمع کرده بود فقط منتظر بیدار شدن آنائل بود رویه تخت کناره آنائل نشسته بود
دانیلا تو باغچه قصر داشت میگشت و گل های زیادی را چیده بود تو دست اش بودن و داشت بو اش میکرد آدریانو به باغچه آمد با دیدن دانیلا لبخندی زد و
آدریانو : صبح بخیر
دانیلا با صدای آدریانو دست پاچه شد و همه گل ها از دست اش افتادن رود خم شد تا گل ها را جمع کند آدریانو به سمت اش آمد و اون هم خم شد و گل ها را جمع کرد
یهو هر دو چشم تو چشم شدن
دانیلا
وقتی چشم تو چشم شدیم نتونستم دل بکنم از آن چشم های آبی اش اون صورت سفید اش از اون لب های که همش رو اش خنده هستن در هر شرایطی
آدریانو
چند دفعه جلو دانیلا دستم از تکون دادم تا به خود اش آمد
آدریانو: اینجایی
دانیلا : ا آره آره
آدریانو بلند شد و دست دانیلا را گرفت و بلند اش کرد گل ها را داد دست اش
آدریانو : خوبی
دانیلا : اره خوبم
آدریانو: چرا میونه جونکوک با شاه دوخت آنائل خرابه
دانیلا : اون فکر میکنه برادر با کاترینا بهش خیانت کرده
آدریانو شوکه شد و ایستاد سره جاش
آدریانو: نه امکان نداره نکنه آنائل فکر کرده اون شب نو اتاق کاترینا جونکوک بود
دانیلا : آره آنائل اینجوری فکره میکنه
آدریانو: باید همه چیز را به آنائل بگم
آنائل خیلی آرام چشم هایش را باز کرد بعد از چند دفعه پاک زدن لب زد
آنائل : شاهزاده
جونکوک کمک کرد تا آنائل بنشینه
آنائل : جان را بیار
جونکوک : آنائل میخواهم بروم
آنائل تعجب کرد
آنائل : ک کجا
جونکوک با لحن غمگینی لب زد
جونکوک : خارج از ایتالیا میدونم با دیدنم بیشتر ناراحت میشی میخواهم برم شاید دیگه ناراحت نشی شاید دلت دیگه نشکند
با این حرف های شاهزاده جونکوک آنائل بغض اش گرفت و چشم هایش پر از اشک شدن فقط یه کلمه دیگه شاهزاده جونکوک میگفت آنائل اشک هایش سرازیر میشدن
شاهزاده جونکوک ادامه داد......
@h41766101
- ۱۲.۳k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط